روایتی خواندنی از حسین رجبلو برادرگرامی شهید صفر رجبلو؛
صبح هنگام راهی مزرعه شد. صفر هرگز از این کار خسته نمی شد و دیدن مزارع اطراف او را به وجد می آورد. آن روز با حالتی خواب آلود راه افتاد.
نوید شاهد گلستان؛ سرخی فلق از خون شهید است که نوید طلوع خورشید را می دهد.

شهید صفر رجبلو/ هفدهم فروردین 1348، در روستای نظام آباد از توابع شهرستان آزادشهر به دنیا آمد. پدرش حسن(فوت1351) و مادرش صغرا نام داشت. تا پایان دوره متوسطه در رشته انسانی درس خواند و دیپلم گرفت. به عنوان سرباز ارتش در جبهه حضور یافت. شانزدهم دی 1360، با سمت تیربارچی در کرخه بر اثر اصابت ترکش به سر و دست ، شهید شد. مزار وی در گلزار شهدای زادگاهش واقع است.
در آرزوی دیدار...


روایتی خواندنی از حسین رجبلو برادرگرامی شهید صفر رجبلو آنچه در پرونده فرهنگی شهید در بنیاد شهید درج شده است را در ادامه می خوانید؛

صبح هنگام راهی مزرعه شد. صفر هرگز از این کار خسته نمی شد و دیدن مزارع اطراف او را به وجد می آورد. آن روز با حالتی خواب آلود راه افتاد.

یهو هشت چراغ والور، خواب او را پراند. چشمانش از دیدن چراغ ها، چهار تا شده بود. با تعجب موتور را نگه داشت. سریع جک زد. چراغ ها را به گوشه ای کشید. اطرافش را نگاه کرد، کسی نبود. کامیونی از روستا می آمد.

- عمو نگه دار، عمو نگه دار.

- رضا کامیون را نگه داشت و از داخل آینه صفر را شناخت.

- چیه صفر، چیزی شده؟

- عمو رضا، هشت تا والور پیدا کردم، نمی دونم مال کیه؟

- عجب ! کجاست؟

- اینجا!

با دست به والورها اشاره کرد. رضا از کامیون پیاده شد و به نزدیک والورها رفت.

- حتماً از یه کامیونی افتاده. اگر اشکالی نداره من می برم، کامیونا را می شناسم سعی می کنم صاحبش را پیدا کنم.

- باشه، من تحویل می دم.

رضا با چرب زبانی، والورها را بار کامیون کرد و دوباره برگشت.

صفر به منزل آمد و ماجرای والورها را برای رحمت شرح داد.

چی؟ همه را دادی به رضا؟ چرا این کار را کردی؟ حالا بریم ازش بگیریم تا بلکه صاحبش پیدا بشه.

راه منزل رضا را پیش گرفتند. آن قدر این مسیر را رفتند و برگشتند تا موفق شدند، چهار تا از چراغ ها را از او بگیرند و هر جا که می شناختند اطلاعیه دادند...

رحمت و صفر در منزل مشغول تماشای برنامه ی تلویزیون بودند. اخبار ساعت هشت پخش شد. زلزله ی طبس مهمترین خبر بود و تماشای خسارت زلزله و درخواست کمک، دل بینندگان را می آزرد.

- رحمت، حالا فرصت خوبیه والورها را بدیم به زلزله زدگان طبس نظرت چیه؟

- فکر بسیار خوبیه من هم موافقم. صاحبش که پیدا نشد، لااقل این بنده خداها استفاده کنن.

منتظر شدند. تا این که صدای بلندگوی ماشین امداد توجه آن ها را جلب کرد.

ماشین امداد را صدا زدند و با خوشحالی والورها را تحویل دادند. صفر در رشته ی ریاضی فیزیک از سرآمدها بود. مانند دیگر اعضای خانواده اش این رشته را دوست داشت. تا دیپلم، با نمرات عالی پیش رفت.

شروع انقلاب مصادف با ایام فارغ التحصیلی او بود. شور انقلابی داشت و در حرکت جمعی مردم شرکت کرد.

- صفر کجا داری میری؟

- رحمت امروز اولین راهپیمایی صامت شهر به اعتراض علیه رژیم برگزار می شه اگه دوست داری با هم بریم.

- حالا تو برو، من امروز نمی تونم یه روز دیگه انشاالله.

در اولین راهپیمایی صامت گنبد شرکت کرد. این اولین تجربه ی انقلابی اش بود. با شروع انقلاب، دانشگاه ها تعطیل و از شرکت

منبع: پرونده فرهنگی شهدا/ اداره هنری، اسناد و انتشارات استان گلستان
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده