خاطره ای از جانباز«حمید خمبر»
بعد از چند روز که ما برای بردن تدارک به شهر آمدیم، پیش غلام تشکری هم رفتیم، خیلی گریه کرد و مدام از ما می خواست که او را هم ببریم خط و به ما می گفت: فقط یک دور خط رو ببینم...
شهید گلستانی که با کیسه گونی خودرا به جبهه رساند

به گزارش نوید شاهد گلستان ، ایثارگر رزمنده، حبیب خمبر، که این روزها بعد از بازنشستگی خود در جبهه اقتصاد مقاومتی وارد شده است در خصوص نحوه شهادت شهید غلام تشکری (شهید اعزامی از گالیکش) گفت: اولین بار که رفتیم جبهه، رفتیم وزرشگاه تختی آبادان.من ریزاندام بودم.ما را بردنخط ولی غلام تشکری را که از من هم ریزتر برد به خط نبردند.

بعد از چند روز که ما برای بردن تدارک به شهر آمدیم، پیش غلام تشکری هم رفتیم، خیلی گریه کرد و مدام از ما می خواست که او را هم ببریم خط و به ما می گفت: فقط یک دور خط رو ببینم.چند نفری نشستیم ببینیم چطور می شود او را با خودمان ببریم، در نهایت یک تصمیم و فکری به ذهن یکی از بچه ها رسید.ولی برای ورود به خط باید نامه می داشتید وگرنه دژبانی نمی گذاشت وارد منطقه بشوید.بالاخره ما وسایل را که شامل میوه و هندوانه هم بود، خریدیم و غلام تشکری را هم داخل یک کیسه گذاشتیم و درش را هم بستیم.آمدیم دژبانی و  شانس غلام ، دژبانی هم وسایل را نگاه کرد و چیزی به ما نگفت.از دژبانی رد شدیم و وقتی به خط رسیدیم، قضیه را به فرماندهی گفتیم.فرمانده، شهید عباس مروت بود، قبول کرد ولی گفت: نباید این کار را می کردید.

فرداش متوجه شدیم که یک نفربر عراقی که پرچم (پارچه سفیدی ) آویزان کرده بود و نشانه تسلیم شدن داشت، به سمت ما می آید.فرمانده به ما گفت: بچه ها مواظب باشید شاید کلکی در کار باشد.نفربر آمد و آمد و آخرش هم از خط رد شد و دو تا برادر (واقعا با هم برادر بودند) از نفربر پایین شدند و خودشان را به ما تسلیم کردند.فرمانده گفت: الان که نیرو نداریم اینها را ببرد عقب، پس چه کار کنیم؟قرار شد که برادر تشکری مراقب این دو باشد.

غلام هم که تا این لحظه هنوز فکر می کرد شاید اونو برگردانند، از مسئولیت داده شده به خودش خوشحال شد و آمد در کنار آن دو برادر عراقی و شد نگهبان آن دو.هنوز ساعتی از تسلیم شدن آن دو عراقی نگذاشته بود که ناگهان خمپاره اندازهای عراقی، شروع به کار کرد.خمپاره ها مدام روی منطقه ما فرود می آمدند که متاسفانه خمپاره ای به محل غلام و آن دو برادر عراقی افتاد و هم برادر غلام و هم آن دو عراقی بر اثر این خمپاره، بدنشان پاره پاره شد .خمبر در حالی که انگار این صحنه همین الان داشت برایش نشان داده می شد، با حسرتی کامل گفت: شهید تشکری فقط یک شب پیش ما بود و قسمتش شهادتی به اینگونه بودف یادش گرامی و راهش پر رهرو باد .


   

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده