معرفی شهدای گلستان
شهید صمد اسودی قرآن را در شش سالگی‌ نزد ملاحاج صالح فراگرفت . در سال 1345 در هفت سالگی‌ در یکی‌دبستانهای‌ گنبد ، دوره ابتدایی‌ را آغاز کرد و دوره شش ساله ابتدایی‌ را با نمرات خوب پشت سر گذاشت . دوره دبیرستان را در مدرسه ترک آباد گنبد به اتمام رساند..


نوید شاهد گلستان؛ اين كتاب اثر مستند و كاملي در معرفي فرماندهان شهيد است. در مورد اينكه اين افراد چه كساني بوده اند چرا لباس رزم پوشيده اند و دين و اخلاق چه تاثيري بر روي آنها داشته ؛ چگونه زيسته اند و چگونه رفته اند . كتاب " فرهنگنامه جاودانه هاي تاريخ" جلد دوم از يازدهمين دفتر اين سري از كتاب هاست كه به همت بنياد شهيد و امور ايثارگران به چاپ رسيده است . در اين كتاب نويسنده سعي كرده تا با مصاحبه هاي تفصيلي با خانواده شهدا و همرزمان و دوستان آنها به بررسي همه جانبه زندگي اين افراد بپردازد .

فرهنگنامه جاودانه های تاریخ؛ سردار شهید «صمد اسودی»

صمد اسودی‌ در 2 اسفند 1339 در خانواده ای‌ مذهبی‌ در شهرستان گنبد به دنیا آمد . پدرشاسدالله قصاب از اهالی‌ سراب بود که به گنبد مهاجرت کرده بود . صمد چهارمین فرزند اسدالله و ربابه قصارپور بود . او قرآن را در شش سالگی‌ نزد ملاحاج صالح فراگرفت . در سال 1345 در هفت سالگی‌ در یکی‌ از دبستانهای‌ گنبد واقع در خیابان سرابی‌، دوره ابتدایی‌ را آغاز کرد و دوره شش ساله ابتدایی‌ را با نمرات خوب پشت سر گذاشت . دوره دبیرستان را در مدرسه ترک آباد ( شهدای‌ فعلی‌ ) گنبد به اتمام رساند. بعد از اتمام سال سوم متوسطه در سال 1353 تصمیم گرفت وارد نیروی‌ هوایی‌ ارتش شود . خواهرش ( طاهره) می‌ گوید: پدرم از فرط علاقه، او را " داداش" صدا م ی‌ کرد. وقتی‌ او فهمید صمد تصمیم دارد وارد ارتش شود به او گفت راضی‌ نیستم تو نوکر شاه باشی‌ . به دنبال این سخنان با اینکه لباسهای‌ دوره آموزشی‌ را تحویل گرفته بود، از رفتن به ارتش منصرف شد . پس از آن به شغل مکانیکی‌ روآورد و پس از مدتی‌ استادکار این فن شد.


خواهرش درباره خصوصیات اخلاقی‌ او می‌گوید: نسبت به همه خوش رفتار بود. به پدر و مادرش علاقه فراوان داشت . اگر پدرم عصبانی‌ می‌ شد او پای پدرم را می‌ بوسید و می‌ گفت :از من راضی باش. او تمام درآمد خود از کارکردن را دو دستی‌ به پدرم تقدیم می‌ کرد. صمد اسودی‌، قبل از انقلاب اسلامی‌ در جلسات مخفی‌ علیه رژیم شاه و پخش اعلامیه های‌ امام خمینی‌ شرکت فعال داشت . با شروع انقلاب اسلامی‌ در راهپیماییها و درگیریهای‌ کوچه و بازار علیه رژیم شاه، فعال بود . در 20 شهریور 1358 به خدمت سربازی‌ اعزام شد و دوران سربازی‌ را در نوده و چهل دختر و شاهرود گذراند . وقتی‌ در خدمت سربازی‌ بود از رادیو شنید ضدانقلاب در گنبد آشوب کرده است . بلافاصله مرخصی‌ گرفت و در درگیریهای‌ گنبد شرکت داشت و سه بار در این درگیریها مجروح شد . در این درگیریها او و برادرش - که بعدها به شهادت رسید - و پدرش از منطقه شیعه نشین گنبد دفاع کردند . به همین خاطر مورد بغض شدید نیروهای‌ ضدانقلاب بودند. سربازی‌ او که تمام شد به پدرم گفت:اسلام در خطر است ،از هر دو پسرت باید دست بکشی‌ چون راه ما راه قرآن و امام حسین( ع) است اسودی‌، بسیار معتقد بود و ائمه معصومین را عاشقانه دوست داشت و صبحها بعد از نماز، زیارت عاشورا و قرآن می‌ خواند به نحوی‌ که همسایه ها می‌ گفتند خوشا به حال پدر و مادری‌ که جوانی‌ مثل او داشته باشند .

در مباحثی‌ که با افراد بدبین به انقلاب داشت کوبنده و مستدلّ به آیات قرآن صحبت می‌ کرد. او در 1 دی‌ 1360 به عضویت رسمی‌ سپاه پاسداران گنبد در آمد و مسئولیت واحد عملیات سپاه گنبد را به عهده گرفت . همانند چریکی‌ ورزیده هر جا که نیاز به مقابله با دشمن، احساس می‌ شد سلاح به دوش حضور می‌ یافت و مایه دلگرمی‌ همرزمانش بود . در 26 خرداد 1351 به جبهه اعزام گردید و تا 2 مهر 1361 فرماندهی‌ گردان امام حسین ( ع) را عهده دار بو د. در تیراندازی‌ آنقدر تسلط و اعتماد به نفس داشت که وقتی‌ نیروهای‌ گردان را به خط می‌ کرد و فرمان از جلو نظام می‌ داد، می‌ گفت آنقدر باید مرتب و در یک خط مستقیم بایستید که فقط سر اولین نفر شما را ببینم و اگر با کلت تیری‌ شلیک کردم از بغل گوش همه رد شود.روزی‌ یکی‌ از نیروهایش به خاطر اینکه کمی‌ نامنظم ایستاده بود از ناحیه گوش مورد اصابت تیر قرار گرفت . او قادر بود سوار بر موتور سیکلت با سرعت 50 تا 60 کیلومتر گلوله آرپی‌ جی‌ را در قبضه جاگذاری‌ و شلیک کند و هدف مورد نظر را منهدم نماید. محمد جلائی‌ - از نیروهای‌ فرماندهی‌ گردان امام حسین( ع) - در این باره مگوید: گردان امام حسین دارای‌ گروه ویژه ای‌ بود به نام " گروه ضربت " و عمده نیروهای‌ زبده و کیفی‌ که می‌ توانستند در سایر گردانها مسئولیت و فرماندهی‌ نمایند در آن جمع شده بودند .

مسئولیت این گروه با شهید خلیل ( صحبت) نظری‌ بیجاری‌ بود که بعدها فرماندهی‌ گردانهای‌ لشکر 25 کربلا را برعهده گرفت . تراکم نیروهای‌ کیفی‌ گردان امام حسین ( ع) همیشه مورداعتراض سایر فرماندهان بود . اما این نیروها به خاطر توانایی‌ روحی‌ و شخصیتی‌ اسودی‌ از او جدا نمی‌ شدند. اسودی‌ در 3 مهر 1361 به سپاه گنبد مراجعت کرد و به عنوان مسئول تیم عملیاتی‌ گنبد مشغول به کار شد . حاج کمیل کهنسال - قائ م مقام فرماندهی‌ لشکر 25 کربلا - درباره قابلیتهای‌ نظامی‌ و توان تئوریک اسودی‌ می‌ گوید: در زمانی‌ که فرماندهان گردانها کمتر به مطالعه مباحث آموزشی‌ و تئوریهای‌ نظامی‌ می‌ پرداختند اسودی‌ به اینگونه مباحث می‌ پرداخت و امرآموزش را بسیار جدی‌ م ی‌ گرفت. تأکید بسیارداشت که کلاسهای‌ آموزشی‌ بگذاریم و در خصوص مباحث نظامی‌ به بحث بنشینیم . با این روحیه نظامی‌ و جسارت مثال زدنی‌، وقتی‌ به خانه م ی‌ رسید مثل اینکه اصلاً در فضای‌ سخت درگیریهای‌ جنگ نبوده و از تفرجگاه می‌ آید. به امام خمینی‌ علاقه شدیدی‌ داشت و خود را سرباز او می‌ دانست و معتقد بود امام، نائب بر حق امام زمان است و اطاعت از او را واجب می‌ دانست. در نامه هایی‌ که برای‌ خانواده و دوستان می‌ نوشت، همیشه توصیه می‌ کرد به فرامین امام گوش دهند و طوری‌ عمل کنند که موجب رضایت امام زمان( عج) و نائبش امام خمینی‌ باشند.

همسرش می‌ گوید:در یکی‌ از جبهه ها که آقای‌ نورمفیدی‌، پیام حضرت امام خمینی‌ ( ره) را برای‌ نیروهای‌ لشکر 25 کربلا آورده بود، او در بین جمعیت بلند شد و با تمام وجود فریاد برآورد که به امام بگویید ما از سربازان جان برکف ایشان هستیم و تا آخرین قطره خون از مملکت و انقلاب خود دفاع خواهیم کرد و به امام بگویید که ما را دعا کند. سردار کهنسال - قائم مقام فرماندهی‌ لشکر 25 کربلا در اواخر سال 1363 ( در زمان عملیات بدر ) می‌ گوید:چ ند روز مانده به عملیات بدر در جلسه دعایی‌ که در آن شهید حجةالاسلام والمسلمین محلاتی‌ - نماینده حضرت امام در سپاه - و سردار محسن رضائی‌ و اکثر فرماندهان حاضر بودند زیارت حضرت فاطمه ( س) خوانده شد . بعد از مراسم ، اسودی‌ را که قرار بود به منطقه پل العزیز برود دیدم . روحیه خیلی‌ شاداب و بانشاطی‌ داشت . با بغضی‌ از گریه همراه با شادی‌ گفت وقتی‌ امام زمان ( ع ج) خود در یک عملیات حضور دارد آیا ممکن است در چنین صحنه ای‌ انسان اندکی‌ نگرانی‌ و تردید به خود راه دهد . چه توفیقی‌ بالات ر از این که در عملیاتی‌ شرکت کنم که خود حضرت، فرماندهی‌ را بر عهده دارد. در آن لحظات، احساس کردم در شرایطی‌ است که در پوست خود نمی‌ گنجد و به شرایطی‌ و  حالاتی‌ رسیده است که شاید ماندگار نباشد و حقیقتاً پرپر می‌ زد. صبح روز بعد، گردان برای‌ عملیات بدر مهیا شد و آ خرین صبحگاه خود را در پادگان شهید بیگلوی‌اهواز برگزار کرد . نیروها به خط ایستاده بودند و برخلاف همیشه که محمدرضا هدایت پناه و محمدجلایی‌ ( مسئول تبلیغا ت) صبحگاه را برگزار می‌ کردند صمد، قرآن به دست، با بادگیرزیتونی‌ درجایگاه قرار گرفت و با آوای‌ دلنشین و حزینی‌ شروع به تلاوت قرآن کرد . این اولین باری‌ بود که می‌ دیدم یک فرمانده گردان شخصاً قرآن صبحگاهی‌ را تلاوت می‌ کند. چند آیه از سوره انّا فتحنا لک فتحاً مبیناً را تلاوت کرد .

سپس به سخنرانی‌ پرداخت در حالی‌ که هاله ای‌ از نور از صورتش تلألو می‌ کرد. من که محو صورت نورا نی‌ او شده بودم، به خود گفتم امروز چقدر اسودی‌ نورانی‌ شده است . ای‌ کاش دوربین داشتم و از این حالتش عکس م ی‌ گرفتم. سپس فرازهایی‌ از زیارت عاشورا را تلاوت کرد و بعد اشاراتی‌ از نهج البلاغه در خصوص ورود رزمندگان به بصره در حالی‌ که گرد و غباری‌ بر پا نمی‌ کنند بیان کرد. سپس گفت: عملیاتی‌ که در پیش است من سخت ترین موقعیت آن را تقبل کرده ام و از فرماندهی‌ لشکر خواستم تا گردان ما را وارد عمل کند.ای‌عزیزان! در برهه ای‌ از تاریخ قرار گرفته ایم که هر کس در آن شرکت نداشته باشد سرش کلاه رفته است و پشیمان خواهد شد . به همین قرآن قسم که تصفیه حساب و یا کم شدن نیروهای‌ گردان، هیچ تزلزلی‌ در اراده ام در قبول مأموریت ایجاد نمی‌ کند. شما سربازان امام زمان هستید . از ته قلب از او بخواهید، چرا که هیچگاه سربازانش را رد نمی‌ کند. من به جرات قسم می‌ خورم که زیر برگه پیروزی‌ را امام زمان امضا کرده ا ست. این بار به شما قول می‌ دهم که دیگر بلیط مرخصی‌ را طوری‌ تنظیم نمی‌ کنیم که شب به خانه برسیم . این بار دیگر پیش بچه های‌مفقودین و شهدا شرمنده و خجل نیستیم. در پی‌ صحبتهای‌ او، صدای‌ ناله و شیون رزمندگان برخاست و همه به اتفاق فرمانده گردان می‌ گریستند.

بهروز محمدجلائی‌، درباره این صبحگاه می‌گوید: صبحگاه را همیشه من و شهید محمدرضا هدایت پناه - م سئول تبلیغات گردان - برگزار م ی‌ کردیم و قرآن را من می‌ خواندم. اما این بار او قبل از ما قرآن را به دست گرفت و بدون هماهنگی‌ به جایگاه رفت و شروع به تلاوت قرآن کرد . نوع تلاوت او بسیار دلنشین و زیبا بود. بعد از تلاوت قرآن اندکی صحبت کرد و شرایط و سختی‌ کار را توضیح داد و گفت هر چه سریع تر آماده شوید و حتماً ماسکهای‌ ضد شیمیایی‌بردارید بعد ازسخنرانی‌ صمد اسودی‌، نیروها به محل گروهانها برگشتند و عظیمی‌ - مسئول گروهان - در حال توجیه نیروها بود که ناگهان صدا ی‌ انفجاری‌ برخاست . لحظه ای‌ مسئولین گردان را دیدم که پیکر صمد را پشت تویوتا گذاشتند تا به بیمارستان برسانند . در میان نگاه منتظر و بهت زده ما یکی‌ از مسئولین گردان با دست اشار ه ای‌ به عظیمی‌ کرد به این معنا که تمام کرده است . ماجرای‌ انفجار از این قرار بود که نیروهای‌ ما در عملیات بدر باید در میان آبهای‌ هور در قلب هورالهویزه وارد عمل شوند. ظاهراً شهید اسودی‌، نارنجکی‌ را بیست و چهار ساعت در آب گذاشته بود تا چگونگی‌ عملکرد آن را آزمایش کند . بعد از اتمام سخنرانی‌ بلافاصله سراغ نارنجک رفت و نارنجک در دستان او منفجر شد.. در نتیجه این انفجار، صورت و سینه او و یک چشم، فک و دهانش کاملاً متلاشی‌ شد و گلبادی‌ نژاد و خلیل نظری‌ و خطیب، زخمی‌ شدند. به این ترتیب، صمد اسودی‌ در ساعت 5/8 صبح شنبه 18 اسفند 1363 در پادگان شهید بیگلوی‌ اهواز به شهادت رسید . پیکرش به مزار شهیدان گنبد انتقال یافت و به خاک سپرده شد .

 

منبع:كتاب فرهنگنامه جاودانه هاي تاريخ/ زندگی نامه فرماندهان شهید استان گلستان 

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده