به مناسبت سال روز شهادت
یک شب شهید در خواب اثر انگشت مادر را گرفته بود و برای بار دوم و نوبت های بعد رضایت داشت. فقط در راه مدرسه کتاب هایش را به دوستانش می داد و می گفت به مادرم بگویید که من به جبهه رفتم.
به گزارش نوید شاهد گلستان: «شهید مسلم صادق لو»، یکم آبان 1342، در شهرستان رامیان به دنیا آمد. پدرش حسن، کشاورز بود و مادرش بهرامبگی نام داشت. دانش اموز سوم متوسطه در رشته تجربی بود. از سوی بسیج در جبهه حضور یافت. نهم آبان 1361، با سمت آر پی جی زن در عین خوش هنگام درگیری با نیروهای عراقی بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسید. مزار او در گلزار شهدای زادگاهش قرار دارد. 


خاطرات شهید دانش آموز مسلم صادق لو
نخوردن شیر
خواهر شهید نقل می کند: یک روز مادرم از خانه همسایه مقدار یک کیلو شیر خریده بود و پول یک کیلو را حساب کرده بود. ولی خانم همسایه از یک کیلو بیشتر شیر ریخته بود. من متوجه این قضیه نشده بودم . به خانه آمدم. محمد گفت که مادر پول شیر را حساب کردی؟ من در جواب به محمد گفتم : بله محمد جان ، پول شیر را حساب کردم . محمد رو به من کرد و ادامه داد؛ پول چند کیلو را حساب کرده ای؟ من در جواب محمد گفتم: پسرم من پول یک کیلو شیر را حساب کردم. شهید به من گفت: مادر جان این شیر از یک کیلو بیشتر است. من گفتم: خوب چه کار کنم خودش بیشتر ریخته است. محمد با ناراحتی به من گفت مادرم اگر خودش راضی باشد و همسرش راضی نباشد حرام است. من آن روز هر کاری کردم از آن شیر نخورد.

خاطرات شهید دانش آموز مسلم صادق لو

رضایت گرفتن
خواهر شهید نقل می کند: از همان اول پدرم با جبهه رفتن او مخالف بود. او را داخل اتاق می گذاشتیم ولی او از پنجره مثل پرنده بیرون می آمد. سری اول به هر طریق بود رفت. ولی برای نوبت دوم به او گفته بودند گه باید رضایت پدرت یا مادرت باشد و گرنه نمی توانی به جبهه بیایی. هرچه به پدر گفت پدر راضی نشد. 
یک شب شهید در خواب اثر انگشت مادر را گرفته بود و برای بار دوم و نوبت های بعد رضایت داشت. فقط در راه مدرسه کتاب هایش را به دوستانش می داد و می گفت به مادرم بگویید که من به جبهه رفتم. 
مجروح شدن 
یک بار هم که به مرخصی آمده بود از ناحیه چانه مجروح شده بود که وقتی آمد دیدیم که ترکش توی بدنش مانده . می گفت: صدام اشتباهی زده کاش به جای چانه کمی پایین تر را می زد تا شهید می شدم. 
آن طور که خودش می گفت؛ چند روز که در بیمارستان تهران بستری بود و بعد که آمد  بعد از آن به گنبد رفت که ترکش ها را بیرون بیاورند. شهید می گف: دکترهای بی انصاف بدون بی حس کردن ترکش ها را بیرون آورد. هنوز عفونتش خوب نشده بود که دوباره رفت. در نامه آخرش هم نوشته بود که پدر جان بگذارید که مردم از خدا بی خبر هر چه می خواهند بگویند. بگذار بگویند که برای فرار از درس به جبهه رفته است. شما از معلم و مدیر سوال کنید که درس من چطور است؟ 
بعد از شهادت مسلم، یک روز مدیر به خانه ما آمد و گفت: من از تنها دانش آموزی که راضی بودم محمد بود. 
او سر کلاس حاضر نمی شد اما وقتی خودش را بعد از جبهه به سر جلسه امتحان می رساند با یهترین نمرات قبول می شد. او به مادرم گفته بود که به حرف هیچ کس گوش نکن که می گویند برای خاطر پول رفته است.  مادر جان خدا می داند که تنها چیزی که برای من اهمیت ندارد پول است. من از جانم مایح گذاشته ام نه از پولم. 
 منبع: معاونت فرهنگی و آموزشی بنیاد شهید گلستان/ پرونده فرهنگی شهدا

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده