کتاب نیم ساعت تا شهادت
آنجا عقرب و رتیل زیاد داشت و مرتب اطراف ما پیدا می‏شد. و کمتر روزی بود که کسی را نیش نزنند. یک روز بعد از خواندن نماز ظهر و صرف ناهار وقتی می‏خواستم بیرون بروم. به محض پوشیدن کفش کتانی، ناگهان پایم سوخت.
به گزارش نوید شاهد گلستان: پس از مدت محدودی که در گرگان ماندم، با شهید شیخ محمد قربانی و پسر عمویم علی‏جعفری تصمیم گرفتیم به جبهه برویم. به سپاه گرگان رفتیم و کارهای مقدماتی ثبت نام را انجام دادیم. روز 22 خرداد سال 63 با مینی بوس به سمت اهواز حرکت کردیم. ماشین از گرگان که حرکت کرد فقط برای نماز و غذا می‏ایستاد. مستقیم به اهواز و همان پادگان شهید بهشتی رفتیم که در دفعه قبل هم آنجا بودم. 

خاطرات رزمنده و جانباز گرانقدر دفاع مقدس حاج علی جعفری نصرآبادی/ نان خشک‏های پاسگاه زید
بلافاصله کار سازماندهی ما را در میدان صبحگاه پادگان انجام دادند. من و شیخ محمد و علی(پسر عمو) در گردان مسلم تیپ کربلا سازماندهی شدیم. من و شیخ محمد داخل یک دسته بودیم اما علی در همان گروهان اما در دسته دیگری بود. 
فرمانده دسته ما شهید حجت ا... عباسی اهل گرگان و فرمانده گروهان ما شهید علی شکری اهل بابل بود و فرمانده گردان در آن وقت شهید سبزعلی خداداد از سرداران شهید دفاع مقدس اهل بابل و جانشین گردان هم سردار علی اکبر‏نژاد بود. در آن مقطع سردار عیسی اتراچالی هم از ارکان گردان مسلم بودند. شهید محمدحسن قاسم‏دخت از بچه‏ های علی‏آباد کتول پیک گردان بود. ما با این شهید خیلی مانوس بودیم.
در همان زمان تعداد دیگری از بچه‏ های نصرآباد در گردان‏های دیگر تیپ بودند. شهید محمدرضا تاجدار، رضاقربانی(حاج‏اکبر)، غلام قربانی(رمضان)، موسی ولی‏ئی در گردان مالک و عبدالرسول قربانی هم در گردان صاحب الزمان(عج) بود.
مقر گردان مسلم، پادگان شهید بیگلو بود که حدود 15، 20 کیلومتر با پادگان شهید بهشتی فاصله داشت. همان روز عصر ما را به پادگان شهید بیگلو بردند. نزدیکی غروب به پادگان رسیدیم. پادگان در مسیر جاده سوسنگرد قرار داشت و اطراف آن زمین‏های کشاورزی بود. چند روستا هم در آن اطراف بود. پادگان به نسبت بزرگی بود و تمام گردان‏های تیپ کربلا و ادوات نظامی تیپ در شهید بیگلو مستقر بودند. آن شب را خوابیدیم و صبح زود اولین صبحگاه برگزار شد و از همان روز دوره‏ های تکمیلی آموزش نظامی را برای ما آغاز کردند. بیشتر برنامه‏ ها آموزش رزم و آمادگی جسمانی حضور در عملیات و مواجهه با تک دشمن بود.
محل استقرار نیروها در چادرهایی بود که در محوطه پادگان نصب شده بود. پادگان تعداد زیادی درخت داشت. هوا به شدت گرم بود و اکثراً غیر قابل تحمل، ما در کنار چند درخت مثل زمین‏های کشاورزی‏مان که در آن برای استراحت «نپار» یا به گویش خودمان «تلار» می‏زدیم، تلاری زدیم و پشه بندی داشتیم برای در امان ماندن از گزش پشه‏، عقرب و رتیل آن را هم موقع خواب نصب می‏کردیم. معمولا فقط برای صرف صبحانه، ناهار و شام داخل چادر می‏رفتیم. به همین خاطر بیشتر اوقات سر بچه‏ ها کنار ما جمع بود.
در نزدیکی پادگان کشاورزان زمین‏ های خودشان را هندوانه کاشته بودند. محصول هندوانه را جمع کرده بودند. به قول خودمان «زمین را لاش کرده بودند» اما داخل زمین را اگر می‏گشتی باز هم می‏توانستی هندوانه ه‏ای پیدا کنی، گاهی می‏رفتیم و هندوانه ه‏ای می‏یافتیم و زیر تلار با دوستان می‏خوردیم.
 آنجا عقرب و رتیل زیاد داشت و مرتب اطراف ما پیدا می‏شد. و کمتر روزی بود که کسی را نیش نزنند. یک روز بعد از خواندن نماز ظهر و صرف ناهار وقتی می‏خواستم بیرون بروم. به محض پوشیدن کفش کتانی، ناگهان پایم سوخت. بچه‏ ها کفشم را تکان دادند عقربی از داخل آن افتاد، سریع با آمبولانس مرا به بهداری رساندند و آمپولی در آنجا به من تزریق کردند و آرام آرام درد من ساکت شد.
گاهی وقت‏ها با بچه ‏های نصرآباد مرخصی شهری می‏گرفتیم و داخل اهواز می‏گشتیم. شهید محمدرضا تاجدار خیلی مرخصی می‏گرفت و به همین خاطر خیلی سخت به او مرخصی می‏دادند. یک روز تصمیم گرفتیم همه بچه‏ های نصرآباد با هم داخل شهر برویم. همه مرخصی گرفتیم اما به محمدرضا مرخص ندادند. به ما گفت شما از دژبانی بیرون بروید و منتظر باشید. من خودم را به شما می‏رسانم. او جایی را پیدا کرده بود که می‏توانست به دور از چشم نگهبان‏ ها از پادگان خارج شود و خیلی وقت‏ ها از همان‏ جا بیرون می‏رفت. ما بیرون پادگان دقایقی ایستادیم و محمدرضا هم به ما ملحق شد. داخل شهر رفتیم. محمدعلی نظری در آن موقع دوران خدمت سربازی خودش را در اهواز می‏گذراند. اتفاقی او را در حوالی پارکی در حاشیه کارون دیدیم، پس از گشت و گذار مفصل به پادگان برگشتیم.
معمولاً در پادگان شهید بیگلو کار خاصی نداشتیم و همیشه منتظر بودیم که برای شرکت در عملیات آماده باش بزنند.
یک روز غروب محمدرضا را دیدیم که تمام تجهیزات انفرادی همراهش است و پیش ما آمد. پرسیدیم چه خبر است؟ گفت:ما آماده باش هستیم و احتمالا امشب عازم خط می‏شویم. 
آن شب بعد از نماز بچه‏ های گردانی که محمدرضا در آن بود را سوار ماشین کردند و به بیرون پادگان بردند. تصور می‏کردیم برای عملیات می‏روند و خیلی حسرت  می‏خوردیم که ای کاش ما هم در گردان آنها بودیم. شب خوابیدیم وقتی صبح از خواب بیدار شدیم، دیدیم محمدرضا پیش ما آمد. تعجب کردیم، پرسیدیم چه شده است. گفت: «دیشب بچه‏ ها را سوار ماشین کردند و تا نصف شب در جاده‏ های منتهی به خط مقدم بردند و بعد از چند ساعت وقتی از ماشین پیاده شدیم و کمی اطراف را برانداز کردیم متوجه شدیم که در پادگان شهید بیگلو هستیم و ما را دوباره به همین جا آوردند.»
گاهی برای آنکه دشمن را گمراه کنند و اخبار ستون پنجم به عراقی‏ ها اشتباه برسد در یک ناحیه به گون ه‏ای عمل می‏شد که آنها فکر می‏کردند قرار است در آن منطقه عملیات شود و با این کار دشمن را سر در گم  می‏کردند. گویی آن شب هم به همین نیت بچه‏ های گردان مالک را به بیرون از پادگان برده بودند.
 پس از گذشت چند روز برنامه آموزشی جدیدی برای ما تدارک دیده شد. روزها ما را به رودخانه نزدیک دشت عباس می‏بردند و به ما لباس و جلیقه نجات داده بودند. همه ما را داخل آب می‏ انداختند تا ترس بچه‏ ها از آب بریزد. و نیروها تجربه در آب را هم فرا بگیرند.
در آن سال‏ ها تعدادی از برادران مجاهد عراقی که به عنوان رزمنده در جبهه بر علیه صدام می‏جنگیدند، با بچه ‏های نصرآباد آشنا شده بودند و به نصرآباد می‏ آمدند. یکی از آنها رزمنده‏ای بود به نام ابوسراج. یک روز علی پسرعمو ما آمد و گفت: ابوسراج در قرارگاهی بین اهواز و خرمشهر است، من آدرسش را گرفته‏ ام، بیایید به او سری بزنیم. 
من، علی، شیخ محمد و موسی ولی‏ئی حرکت کردیم. با ماشین خودمان را به سه راهی اهواز و خرمشهر و آبادان رساندیم. آنجا نزدیکی پادگان لشکر 77 خراسان بود. از هر کس پرسیدیم اطلاعی از مجاهدین عراقی نداشتند. خیلی گشتیم اما نتوانستیم مقر آنها را پیدا کنیم. تا آنکه کسی به ما گفت: آنها آن طرف رودخانه هستند. خودمان را به کنار رودخانه رساندیم، دیدیم حدود 100 مترعرض رودخانه است. هوا هم خیلی گرم بود. تصمیم گرفتم با لباس عرض رودخانه را طی کنیم و به آن طرف برویم. و می‏گفتیم در این هوا لباس به سرعت خشک می‏شود. اما نمی‏دانم چه شد که این کار را نکردیم و از رفتن منصرف شدیم و تصمیم گرفتیم برگردیم. وقتی برگشتیم و ماجرا را برای برخی‏ دوستان تعریف کردیم. گفتند خیلی شانس آوردید که نرفتید. آن رودخانه ظاهری آرام دارد، اما سرعت آب در آن بسیار زیاد است. اگر وارد رودخانه می‏شدید، یقیناً آب شما را با خود می‏برد. گویی خدا می‏خواست که پس از آن همه گشتن منصرف شویم تا حادثه‏ ای برایمان پیش نیاید.
آن روز تا ساعت 3 عصر گرسنه و تشنه به هر دری می‏زدیم تا آب و غذایی پیدا کنیم. تا اینکه به مقر یکی از یگان‏ های ارتش رسیدیم. از آنها خواستیم اگر آب و غذایی دارند به ما بدهند. با تعجب پرسیدند: «مگر شما غذا نخوردید»، گفتیم: «نه»، گفتند: «غذایی نمانده»، مقداری نان خشک و آب خورشت آوردند و در آن شرایط برایمان غنیمت بود. نزدیکی‏ های شب بود که به پادگان شهید بیگلو برگشتیم.
در همین ایام یک روز مرحوم فخرالدین حجازی که در آن وقت سخنرانی‏ های حماسی‏اش زبانزد بود به آنجا آمد و برای ما سخنرانی کرد و بعد از او مداح دفاع مقدس حاج صادق آهنگران نوحه مشهور « با نوای کاروان، بار بندید همرهان، این قافله عزم کرببلا دارد» را برایمان خواند.
گرمای هوا گاهی طاقت آدم را طاق می‏کرد. روزها حُرم هوا همچون شلاق بر بدن آدم می‏خورد و توان را از انسان می‏گرفت. خصوصاً وقتی روی آسفالت راه می‏رفتی گویی داخل تنور داغ هستی، گرما قیر زیر پا را نرم می‏کرد و گاهی جای پای آدم روی آسفالت می‏ماند. در همین شرایط خیلی وقت‏ها یخ به پادگان نمی‏رسید و آب داخل تانکرهای فلزی مثل آب کتری در حال جوش می‏شد. واقعا الان که آن شرایط را مرور می‏کنم، نمی‏دانم کدام انگیزه غیر از خدا باوری می‏توانست نیروها را در آن شرایط بسیار سخت نگه دارد.
خاطره‏ای از شهید سبزعلی خداداد در همین ایام به یادم مانده است. این شهید مهارت عجیبی در پرتاب کارد داشت. همیشه سر نیزه‏ای همراهش بود. گاهی از فاصله 10، 20 متری درخت یا چوبی را هدف می‏گرفت و درست با کارد به هدف می‏زد. شهید خداداد روزی برای ما خاطره‏ای تعریف کرد. گفت: «برای شناسایی وارد خط دشمن شدیم. در همین موقع به تعدادی عراقی برخورد کردیم و به محض دیدن آنها زمین گیر شدیم. آنها هم ما را دیده بودند. همین جور که ما روی زمین دراز کشیده بودیم، دیدیم عراقی‏ ها دستشان را بالا گرفتند، به نشانه اینکه می‏خواهند تسلیم شوند. ما تصور کردیم دارند نقش بازی می‏کنند و می‏خواهند ما را گول بزنند. یکی از نیروهای همراه ما عربی بلد بود. یکی از عراقی‏ها را به جلو فرا خواند، آن فرد هم جلو آمد. متوجه شدیم واقعاً قصد تسلیم شدن دارند. اسلحه‏ شان را بر زمین گذاشتند. یکی از بچه‏ ها که به عراقی‏ها نزدیک‏تر بود به سمت یکی از نیروها رفت تا او را در آغوش بگیرد. همین که دستش را باز کرد و آن عراقی را در آغوش گرفت، دیدیم آن عراقی غش کرد و به زمین افتاد. همه تعجب کردیم، چه اتفاقی افتاده است. یکی دیگر از عراقی‏ ها دلیلش را پرسیدیم. پاسخ داد این فرد غش کرده، فکر کرد شما می‏خواهید او را بخورید. 
خیلی تعجب کردیم یعنی چه؟! او ادامه داد صدام به ما گفته اگر اسیر پاسدارها بشوید شما را خواهند خورد. و چون آن دوستمان لباس سپاه به تن داشت آن عراقی فکر کرد آمده تا او را بخورد و به همین خاطر غش کرد و افتاد.
در آن زمان گردان صاحب‏الزمان (عج) که عبدالرسول قربانی هم در آن بود در ماموریت خط پدافندی پاسگاه زید بود. آنها پس از 45 روز به پایگاه شهید بیگلو برگشتند و گردان ما به جای آنها به ماموریت پاسگاه زید رفت. فاصله خط ما با عراقی‏ها حدود یک کیلومتر بود. اغلب کار ما نگهبانی و حضور در سنگرهای کمین بود. هر چند فاصله ما با دشمن زیاد نبود، اما خط آرامی بود و درگیری آنچنانی اتفاق نمی‏افتاد.
یک روز عصر با دوربین داشتم خط عراقی‏ ها را نگاه می‏کردم. دیدم یک عراقی که هیکل درشتی هم داشت، پشت به ما روی خاکریز نشسته است. به تک تیرانداز گفتم: اجازه بده من این دشمن را بزنم. او هم قناسه را آماده کرد و به من داد. من جثه ضعیفی داشتم و هنوز با قناسه تیراندازی نکرده بودم. نشانه گرفتم، همین که ماشه را چکاندم، با لگد اسلحه چند متر به عقب پرت شدم و قندان محکم به صورتم خورد. و تا مدتها صورتم درد و ورم داشت.
سنگرهای محل استقرار ما بسیار کوچک و زیر زمین بود، من، شیخ محمد و علی پسرعموم، و یکی از بچه‏ های گیلان و همچنین شهید بزرگوار حضرتقلی دلیری در یک سنگر بودیم. 
برای ارتباط بین سنگرها و همچنین عقبه خط و انتقال مهمّات و غذا کانال‏ هایی حفر شده بود. نانی که برای ما می‏ آوردند نان لواش خشک شده بود. کنارهای این نان آنقدر سفت بود که نمی‏شد آن را خورد به همین خاطر بچه‏ ها گوشه‏ های نان را جدا می‏کردند و معمولاً باقی مانده این نان‎‏ها را در چال ه‏ای می‏ریختیم که خیلی وقت‏ها موش و جوندگان و حشرات در کنار آنها پر بودند و از آنها تغذیه می‏کردند.
یک  روز من در سنگر کمین نشسته بودم. سنگر من دومین سنگر بود و قبل از من به سمت دشمن یک سنگر دیگر هم بود. فاصله ما زیاد نبود. گاهی صدای همدیگر را به راحتی می‏شنیدیم. متوجه صدایی شدم که از سمت جلو می‏آید. از نفر جلویی سنگر کمین پرسیدم صدای چیست؟ گفت: صدای آب است. داخل کانال را آب گرفته. متوجه شدیم عراقی‏ ها برای اینکه ما را مجبور کنند از کانال‏ها بیرون بیاییم و ارتباط‏مان را با عقبه قطع کنند. از جاهایی آب را هدایت و به داخل کانال جاری کرده بودند. کم کم آب کانال را پر کرد. همه بچه‏ ها وارد عمل شدند. در دیواره کانال‏ها مقدار زیادی مهمات جا سازی شده بود که در موقع نیاز از آن استفاده کنیم. بچه‏ ها سریع این مهمات را لبه کانال‏ ها گذاشتند. آب داخل کانال باعث شد که نیروهای برای تردد از بیرون کانال حرکت کنند و آن روز  بسیار سخت گذشت و دشمن مکرر به سمت ما تیراندازی می‏کرد. 
جانشین گردان سردار اکبر‏نژاد وقتی این حجم آتش دشمن را دید، یک قبضه آرپی‏جی 11 آورد و مرتب به سمت عراقی ‏ها شلیک می‏کرد تا از حجم آتش آنها کم کند. اما عراقی‏ ها خیلی فشار آوردند و آن روز تقریبا همه بچه‏ های ما زمین‏گیر شدند. از طرف دیگر بسته شدن کانال و خطوط خط اول،  ارتباط ما را به عقبه قطع کرد و پشتیبانی هم نمی‏شدیم. 
همین موضوع باعث شد تا آن روز نتوانند آذوقه بیاورند، به گونه‏ ای شده بود که بچه‏ ها مجبور شدند به همان نان‏ های خشکی که نمی ‏توانستند بخورند و آن را در چال ه‏ای می‏ ریختند روی آوردند و همان ها را می‏ خوردند. تا آنکه توانستیم آب  جلوی آب را مهار کنیم و دوباره مسیر پشتیبانی ما برقرار شد.
یک شب به همراه فرمانده گروهان و 5 ، 6 نفر از نیروها به سمت سنگرهای کمین دشمن رفتیم. کاری خاصی نکردیم، گشتی زدیم و به سمت مقر خودمان برگشتیم. اما نمی‏دانم چه شد که موقع رفتن فراموش کردیم رمز شب را بگیریم. وقتی به اولین نگهبان خودمان رسیدیم، ایست داد و از ما رمز شب خواست. ما هم رمز را بلد نبودیم. به محض آنکه خواستیم جلو بیاییم یک رگبار جلوی پای ما زد. فرمانده گروهان فریاد زد و خودش را معرفی کرد. شانس آوردیم نگهبان صدای او را شناخت و ما توانستیم به مقر برگردیم.
حدود 45 روز در پاسگاه زید بودیم تا آنکه نیروهای جدید آمدند و ما به پایگاه شهید بیگلو برگشتیم. در طی این 45 روز فقط توانستیم یکبار برای استحمام به اهواز برویم. و بقیه ایام را با حداقل امکانات همان جا سپری کردیم.
پس از بازگشت مدت زیادی در شهید بیگلو نماندیم و آخرین روزهای آبان ماه تسویه حساب کردیم و مطابق رویه قبل با قطار از اهواز به تهران و سپس به گرگان برگشتیم. بعد از برگشت ما شیخ محمد برای ادامه تحصیل در حوزه علمیّه، به مشهد رفت. ما هم بیشتر اوقات در پایگاه بسیج و مسجد مشغول بودیم. 
منبع: کتاب نیم ساعت تا شهادت










برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده