سال روز شهادت
در آخرین اعزام به جبهه پدرش به او گفت: می دانم که اگر تو این بار به جبهه بروی دیگر برنمی گردی. پسرم رو به پدرش کرد و گفت: پدر جان اگر ما جوان ها به جبهه نرویم پس کی به برود و با دشمنان بجنگد؟
به گزارش نوید شاهد گلستان: شهید «احمد ارجمندي»،  نهم شهريور 1339، درشهرستان بجنورد به دنيا آمد. پدرش «محمد»، اغذيه فروش بود و مادرش «سيكنه»، نام داشت. تا پايان دوره متوسطه د ررشته تجربي درس خواند و ديپلم گرفت. فروشنده بود. به عنوان سرباز ارتش در جبهه حضور يافت. هشتم آذر 1359، با سمت آرپ يجی زن در خرمشهر بر اثر اصابت تركش به سر، شهيد شد. مزار او در گلزار شهداي امامزاده عبدالله شهرستان گرگان واقع است.

برگی از خاطرات شهید احمد ارجمندی
اعدام:
خاطره ای از هم رزم شهید آقای حسین کریمی می گوید:
ما در زمان قبل از انقلاب با شهید بزرگوار در تظاهراتهای ضد رژیم شرکت می کردیم و شب تا صبح بیدار بودیم. از خیابان ها و مغازه ها و خانه ها محافظت می کردیم. که مامورها ناگهانی به آن ها حمله می کنند. سلاح ما چوب بود. زمانی که ماموری را تنها گیر می آوردیم به آن ها حمله می کردیم. وقتی دست تنها بودیم دسته ای از ماموران به آن ها حمله می کرد از دست آنها فرار می کردیم. 
یادم هست یک بار یک مامور را تنها گیر آوردیم او را در چهار راه میدان به دار آویختیم. فردا پاسبان ها گرگان را به آتش و خون کشیدند. در آن حادثه 2 نفر از دوستانمان را از دست دادیم. 
در روزی که مردم به ساواک گرگان حمله ور شدند او به اتفاق دوستانش حضور داشت که در آن خادثه ی11 نفر از همرزمانش تیر خوردند. 


واقعه ی پنجم آذر:
مادر شهید می گوید:
در تظاهرات پنجم آذر سال 1357، او حضور داشت. او آن روز به خانه نیامد. فردا به منزل آمد. تمام لباسش خوتی بود. به او گفتم چرا همه لباست خونی است؟ مگر خدای ناکرده تیر خورده ای؟! شهید به من گفت: مادرم رفیقم شهید شد کاش من به جای او شهید می شدم.


الهام:
در آخرین اعزام به جبهه پدرش به او گفت: می دانم که اگر تو این بار به جبهه بروی دیگر برنمی گردی. پسرم رو به پدرش کرد و گفت: پدر جان اگر ما جوان ها به جبهه نرویم پس کی به برود و با دشمنان بجنگد؟

برادر شهید می گوید: 
در آخرین اعزامش به جبهه به خاطر دارم که مرا بغل کرد و به اندازه 2 ساعت در آغوشش بودم. به من علاقه خاصی داشت. همیشه با من بازی می کرد. موقع خداحافظی با پدرم به آنها پول داد و گفت: این را بگیرید و دستتان باشد چون من می روم و دیگر بر نمی گردم. 
منبع: معاونت فرهنگی و آموزشی بنیاد شهید گلستان/ پرونده فرهنگی شهد
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده