به بهانه سال روز شهادت
از آنجا که سن او 16 ساله بود و امکان داشت که او را به جبهه نبرند به همین دلیل قبل از ثبت نام نذر کرده بود اگر اسم مرا نوشتند حتما به زیارت آقا امام رضا «ع»، می روم.
 به گزارش نوید شاهد گلستان: شهید «سید اسماعیل رفعتي»، دوم شهريور1345 ، در شهرستان گنبدكاوس به دنيا آمد. پدرش «سيداحمد»، خواربارفروش بود و مادرش «باجي بيگم»، نام داشت. تا دوم راهنمايي درس خواند. درب و پنجره ساز بود. از سوي بسيج در جبهه حضور داشت. بيست و كيم آبان 1362 ، در پنجوين عراق بر اثر اصابت تركش به سر، شهيد شد. مزار او در گلزارشهداي امامزاده يحيي بن زيد زادگاهش قرار دارد.
شهید سید اسماعیل رفعتی/ شهیدی که نذر زیارت کرد  


خاطره ای از شهید:

نذر
عموی شهید بزرگوار در جهاد سازندگی گنبد کار می کرد. یک روز به شهید گفت: جهاد سازندگی نیرو می خواهد تو می توانی وارد جهاد سازندگی شوی. شهید با علاقه فراوان به پیشنهاد عموی خود پاسخ مثبت داد. بعد از جند مدت که در چهاد سازندگی خدمت می کرد حال و هوایی دیگر پیدا کرد و به جبهه علاقه مند شد. یک روز به منزل آمد و به من گفت: شناسنامه من کجاست؟ من در جواب گفت: می خواهی چه کار؟ شهید درجواب گفت: من می خواهم برای جبهه ثبت نام کنم. من در یک لحظه تعجب کردم و با خود گفتم: اگر من شناسنامه را به او بدهم و برای جبهه ثبت نام کند شاید دیگران فکر کنند چون من نانادری او هستم عمدا شناسنامه را به او داده ام. از طرف دیگر می دانستم که پدر او نیز مخالف جبهه رفتن او است. بنابراین به ایشان گفتم: من نمی دانم کجا است. پدرت تمام شناسنامه ها را در کشوی کمد گذاشته است و در آن را قفل کرده است. اجازه بده تا پدرت از سر کار بیاید و شناسنامه را بدهد. اما شهید طاقت نیاورد و به مدرسه اش مراجعه کرد و یک برگ فتوکوپی شناسنامه اش را از مدرسه گرفت. به سپاه رفت و ثبت نام کرد. از آنجا که سن او 16 ساله بود و امکان داشت که او را به جبهه نبرند به همین دلیل قبل از ثبت نام نذر کرده بود اگر اسم مرا نوشتند حتما به زیارت آقا امام رضا «ع»، می روم. وقتی دید بدون هیج موانعی اسم او را برای جبهه ثبت نام کرده اند. همان شب به تنهایی به پا بوس اقا رفتند. بعد از زیارت به طرف شهر خود گنبد حرکت کرد و فردا صبح از طریق بسیج گنبد عازم جبهه شد.



خداحافظی
وقتی برای بار آخر می خواست به جبهه برود باز هم به پدرش چیزی نگفت. چون می دانست که پدرش با رفتن او به جبهه مخالف است. آن زمان من یک فرزند کوچک داشتم. بچه را به آغوش گرفتم و به مغازه پدرش رفتم و به او گفتم: اسماعیل دارد به جبهه می رود. پدرش گفت: حالا که حرف مرا گوش نمی دهد و راه خودش را انتخاب کرده با او کاری نداشته باش بگذار برود. من آمدم و خواستم همراهش برای بدرقه جلوی سپاه بروم. شهید گفت: نه مامان لازم نیست شما بیاید. این بچه سرما می خورد. با او خداحافظی کردم و ایشان رفتند. اما من طاقت نیاوردم با همان بچه به سپاه رفتم. او را صدا زدم، نزد من آمد و گفت: مادر نگفتم با این بچه نیازی نیست بیایی. در جواب گفتم: اشکال ندارد. چند لحظه در کنار هم ایستادیم تا اتوبوس آمد. ایشان از من خداحافظی کردند و رفتند. این آخرین باری بود که او را دیدم شهید دیگر هرگز برنگشت. 
منبع: معاونت فرهنگی و آموزشی بنیاد شهید گلستان/ پرونده فرهنگی شهدا

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده