با «جمشید اشکانی راد» به مناسبت فرا رسیدن سال نو میلادی:
بزرگترین آرزوی من دیدار دوباره با رهبر عزیزم است. امیدوارم قبل از این که از دنیا بروم به دیدار حضرت آقا مشرف شوم.
به گزارش نوید شاهد گلستان: «جمشید اشکانی راد»، متولد 1336 در شهرآبادان، پدرش «جعفر»، کارمند شرکت نفت و مادرش «همدم» خانه دار بود. 

با فرا رسیدن سال نوی میلادی به دیدار تنها جانباز زرتشتی استان گلستان رفتیم و با وی گفتگویی انجام دادیم که شرح آن را درادامه می خوانید.

دیدار دوباره رهبری تنها آرزوی من است/ با دعای توسل آرامش می گیرم

 از خودتان برایمان بگویید: 

من دو دختر به نام های گیتی و روناک دارم. همسرم در سال 1388 فوت کردند. ما مثل دو دوست، همراه و همراز هم بودیم. غم از دست دادن ایشان ضربه شدیدی بر من وارد کرد.


آیا خاطره ای از زمان کودکی خود دارید؟ 

کودکی من سرشار از شیطنت های کودکانه بود. رابطه بسیار خوبی با اطرافیان برقرار می کردم. اهالی محل، من و خانواده ام را خیلی دوست داشتند، به این دلیل که آن زمان ما تنها زرتشتی های شهر آبادان بودیم.

 آن ها خیلی به ما لطف داشتند. خاطرم هست ک وقتی برای تهیه نان به نانوایی می رفتم به من نان مجانی می دادند و یا گاهی که برای خرید اجناسی به مغازه می رفتم وبعضی مواقع که سوار تاکسی می شدم از من پولی دریافت نمی کردند. همه این رفتارها ناشی از علاقه ای بود که مردم شهر به خانواده من داشتند.


از خانواده خود بیشتر برای ما بگویید؟

من در یک خانواده پر جمعیت متولد و بزرگ شدم. پدرم دو همسر اختیار کردند. در آن زمان اوضاع اقتصادی خانواده ما نسبتا خوب بود. خانه ما حیاط بزرگ و با صفایی داشت. پدر من همیشه درون یک «تشت» آتش بزرگی روشن می کرد. همه اهل خانواده دور آتش جمع می شدیم. حرارت آتش به صورت ما برخورد می کرد. در دین ما آتش مظهر پاکی است. به اعتقاد ما، گرمای آتش در تفکر انسان ها راه پیدا می کند تا انسان ها به دنبال مسائل انحرافی نروند. همه انسان ها به دنبال یک زندگی راحت هستند ولی ما نباید در این راه به کج روی برویم. 

به استناد گفته زرتشت؛ با عمل به سه اصل « گفتار نیک، کردار نیک و پندار نیک» ما به این امر مهم دست پیدا می کنیم. اگر به این دستورها رعایت نکنیم نمی توانیم در جامعه به درستی زندگی کنیم. 
 من آن لحظات شیرین کودکی که همه اعضای خانواده کنار هم به دور آتش جمع می شدیم را هیچ وقت فراموش نمی کنم. از یادآوری آن روزها احساس خوبی به من دست می دهد. 


از دوران تحصیل خود برای ما بگویید؟

من از اول ابتدایی تا کلاس نهم در شهر آبادان در مدرسه «فرهنگ»، تحصیل کردم. بعد از آن به اتفاق خانواده به تهران در منطقه «جماران» نقل مکان کردیم و دوره متوسطه را در همان جا به پایان رساندم. همان سال پس از اخذ دیپلم، در دانشگاه شهید بهشتی، رشته حقوق قضایی، پذیرفته شدم. بعد از هشت ماه تحصیل در دانشگاه شهید بهشتی، در سال 1353، تصمیم گرفتم برای ادامه تحصیل به کشور آلمان سفر کنم و تا مقطع دکترای جرم شناسی، در همان جا تحصیل کردم.
 
دیدار دوباره رهبری تنها آرزوی من است/ با دعای توسل آرامش می گیرم

خاطره ای از دوران تحصیل خود دارید؟

همان طور که به شما گفتم: من بسیار پسر بازیگوش ولی فوق العاده درس خوانی بودم. یک معلم به نام «آقای شمس» داشتم که مرا خیلی دوست داشت، موهای سر ایشان ریخته بود. من یک بار به او گفتم آقای «کچلو» معلم بعد از شنیدن این کلمه مرا حسابی با شلاق کتک زد. مدیر مدرسه وقتی گریه های مرا دید با لبخند گفت: پسر جان کی می شود من تو را از مدرسه اخراج کنم؟ «با گفتن این خاطره لبخند بر لب آقای اشکانی راد نقش بست».

خاطره دیگری که از دوران تحصیل خود دارم، این است که هر روز یک مینی بوس که سرویس مدرسه ما بود به دنبال من و دیگر بچه ها می آمد و همه ما را به مدرسه می رساند. ما درون سرویس مدرسه شعر می خواندیم و شادی می کردیم.


با توجه به موقعیت های که آن زمان در کشور آلمان داشتید چرا به ایران بازگشتید؟


سال 1367، تحصیلات من در آلمان به اتمام رسید. با توجه به این که من در آنجا از موقعیت خوبی برای زندگی برخوردار بودم ولی تصمیم گرفتم برای دفاع از خاک وطنم به میهنم باز گردم.
 جنگ از آبادان شروع شد. تمام سال های که من در کشور آلمان مشغول به تحصیل بودم منتظر به اتمام رسیدن درس خود بودم. از این که می دیدم تمام کشورها بخصوص آمریکای جنایتکار از رژیم بعثی حمایت می کنند خیلی ناراحت و عصبی بودم. 
من هر روزم را در آلمان به این امید به شب می رساندم تا زودتر تحصیلاتم به اتمام برسد و هرچه زودتر به وطنم بازگردم تا بتوانم به مردم کشور عزیزم خدمت کنم. 
پیشنهادهای زیادی برای ماندن من در آلمان شد ولی من حتی به خود اجازه نمی دادم به آن پیشنهاد ها فکر کنم. تمام وجود من پر از عشق به وطن و خدمت به میهن عزیزم ایران بود و است. 


زمانی که در ایران بودید شرایط سیاسی آن زمان به چه صورت بود؟


آن زمان شرایط  زندگی مردم خیلی بد بود. ظلم و ستم شاه همه ما را ناراحت می کرد. من با آنکه در آن زمان کوچک بودم ولی به همراه خانواده خود در تظاهرات علیه رژیم شاه شرکت می کردم و شعار مرگ بر شاه سر می دادم. 
پدرم هر شب از جنایات شاه و مزدورانش برایمان تعریف می کرد. از همان زمان،  روز به روز تنفر ما به شاه خیانتکار بیشتر و بیشتر می شد. 

دیدار دوباره رهبری تنها آرزوی من است/ با دعای توسل آرامش می گیرم

از زمان پیروزی انقلاب اسلامی چه خاطره ای دارید؟


متاسفانه من زمان پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی، در ایران نبودم. ولی از دور اخبار مربوط به ایران را پیگیری می کردم. من آن روزها بسیار خوشحال بودم. 


شما از چه ارگانی وارد جبهه شدید؟

من از طریق ارگان بیسج مردمی وارد جبهه شدم. درمناطق مختلف با سمت مترجم «دفتر اسرای عراقی»، جبهه خدمت می کردم. هر وقت یک عراقی را به گروگان می گرفتند، من صحبت های آن ها را ترجمه می کردم و به نیروهای خودی منتقل می دادم. 


شما در چه مناطقی حضور داشتید؟

 اولین باربه منطقه هویزه اعزام شدم و درعملیات کربلای 4، شرکت کردم. منطقه دوم اعزام من شهر سوسنگرد بود. خوب به خاطر دارم وقتی وارد شهر سوسنگرد شدم اشک از چشمانم سرازیر شد،  شهرسوسنگرد به یک خرابه تبدیل شده بود. تمام دیوار خانه ها تخریب شده بودند. 
موشک های چند متری بر سر مردم بمباران شده بود. هزاران  زن و کودک بی پناه در آنجا شهید شده بودند. بهترین دوست من درهمان منطقه در آغوشم شهید شد.

بعد از سوسنگرد به کردستان رفتم. کومله و دموکرات جاده های کردستان و مریوان منتهی به ارومیه را می بستند. هر کس را که می دیدند سر می بریدند. سرها را با خود می بردند و بدن ها را به ماشین می بستند و دور میدان شهر می چرخاندند. 
زنان ایرانی را به اسارت می گرفتند و مورد آزار و اذیت قرار می دادند.
آن منطقه، بدترین جایی بود که من در عمر خود دیدم. هنوز از یادآوری جنایات کومله و دموکرات آزار میبینم. 

دیدار دوباره رهبری تنها آرزوی من است/ با دعای توسل آرامش می گیرم
خاطراتی از دوستان و همرزمان خود برای ما بگویید؟

همرزمان من «شهید محمود کاوه» ، «شهید برونسی»، فرمانده عملیات جنگی، «شهید مقیمی»، فرمانده لشکر ثارالله و «شهید فلاح»، فرمانده نیروی هوایی جمهوری اسلامی ایران بودند. 
یک شب در منطقه بودم. یک مار به سمت من آمد و دست مرا نیش زد. به لطف دوستانم سریع من را به بهداری بردند و پادزهر زدند و بعد از سه روز بستری در بیمارستان مرخص شدم.
 در یکی از عملیات ها من به همراه «شهید بورنسی» هردو در منطقه هویزه، مجروح شده بودیم. ترکش به شکم ایشان اصابت کرده بود و روده های شهید بزرگواراز درون شکم بیرون زده بود. به پای من هم چندین ترکش اصابت کرده بود. با این که حال من زیاد خوب نبود و خون زیادی از من می رفت ولی با دیگر همرزمان کمک کردیم و ایشان را به داخل یک ماشین انداختیم و به بیمارستان صحرایی «شهید بقایی»، که بین اهواز و اندیمشک بود  منتقل کردیم. 


 شما چطور به مقام والای جانبازی رسیدید؟  


من درعملیات های مختلف جانباز شدم، 40 درصد جانبازی دارم، شیمیایی شده ام و چندین ترکش در جمجمه، پا و بدن دارم. ترکشی پشت سر من است که دکترها نمی توانند به آن دست بزنند زیرا بسیار خطرناک است و امکان دارد بعد از جراحی برای همیشه ویلچر نشین شوم.
بار آخر در شهر کردستان، ساعت چهار صبح با پانزده تن از دوستانم در سنگر بودیم. ناگهان هواپیماهای عراقی بالای سر ما آمدند و شروع به بمباران منطقه ای که ما بودیم کردند. در یک لحظه موج انفجار همه ما را مثل پنبه ای که زده باشند به هر طرف پرتاب کرد. من بعد از آن دیگر چیزی به خاطر ندارم. وقتی بعد از چند روز به هوش آمدم متوجه شدم همگی دوستانم در آن حادثه به فیض شهادت رسیده اند و من بارها از خدا خواستم که ای کاش این افتخار را نصیب من هم می کرد. شهادت لیاقت می خواهد. امیدوارم یک روز این لیاقت نصیب من هم بشود.


روز قبولی قطعنامه چه احساسی داشتید؟


 من از قبولی قطعنامه خیلی خوشحال بودم. از این که بالاخره جنگ و خون ریزی تمام می شد احساس شعف می کردم. 

زمانی که درد ناشی از مجروحیت به سراغ شما می آید آیا تا به حال از اینکه به جبهه رفته اید پشیمان هم شده اید؟

گاهی وجود ترکش ها باعث دردهای در وجودم می شود ولی من با این دردها خو گرفته ام. خدا نکند یک روز جنگ شود. من آن سال ها که در کشور آلمان بودم با خود عهد بستم تا آخرین قطره خون خود را فدای وطن و مردم عزیزم کنم. هیچ چیز باعث نمی شود من عهدی را که آن سال ها در کشور بیگانه  با خود بستم را بشکنم. 



اوقات فراقت خود را به چه صورت می گذارنید؟


 من به اتفاق دخترانم هر پنج شنبه آش نذری می پذیم و برای فقرا به محلاتی که نیازمند تر هستند می بریم و پخش می کنیم. 

هر غروب به «مسجد امیر» می روم. «حاج آقا طاهری»، پیش نماز مسجد به من ارادت دارند و همیشه مرا مورد لطف خود قرار می دهند. من با ایشان رابطه بسیار نزدیک و خوبی دارم. 
در کنار دوستان مسلمان خود به خواندن دعاهای که مربوط به مسلمانان است مشغول می شوم. به سخنرانی ها گوش می کنم. 

 هر سه شنبه، برای خواندن دعای توسل، شب های جمعه دعای کمیل وصبح های جمعه برای خواندن دعای ندبه به مسجد می روم. من حتی قرآن هم می خوانم و دعای کمیل ، توسل و زیارت عاشورا و دعای ندبه را حفظ هستم. 
خیلی به این دعاها اعتقاد دارم و با خلوص کامل این ادعیه ها را می خوانم. و بارها حاجت گرفته ام.

دیدار دوباره رهبری تنها آرزوی من است/ با دعای توسل آرامش می گیرم
نظر شما راجب دین اسلام چیست؟


من بسیار به دین اسلام علاقه مند هستم و دوستان مسلمان زیادی دارم. من در هیچ یک از آموزه های دینی اسلام ندیدم که مردم را به جنگ، تفرقه و شر دعوت کند. اسلام دین محبت برادری و برابری است و همیشه مردم را به اتحاد دعوت می کند. از این که صف های اتحاد مسلمان ها را در کنار هم و مشغول نماز خواندن می بینم لذت می برم. 


 راجب برادرتان سعید راد بیشتر برای ما بگویید؟

 ما باهم رابطه خوبی داریم. برادرم «سعید راد»، خیلی به هنر و سینما علاقه مند بود و از کودکی هم به دنبال علایقش رفت و این راه را ادامه داد. بسیار هم موفق شد و با ایفای نقش در فیلم های سینمایی مختلف با مفهوم دفاع مقدس  از جمله «دوئل»، عشقش را به وطنش نشان داد.
  هر دوی ما به وطن خود خدمت کردیم ایشان با هنر خود صنعت تئاتر و سینما و من با اهدای چهل درصد از جان خود.  امیدوارم خداوند این را از من قبول کند. 

دو ماه پیش برادرم «سعید راد»، برای دیدن من به شهر «گرگان»، آمد. تصمیم گرفتیم برای پیاده روی به خیابان «امام خمینی ره»، که یکی از خیابان های  اصلی شهر و مرکز خرید هم است برویم. مشغول پیاده رویی بودیم که ایشان خیلی مورد لطف مردم قرار می گرفتند. من به ایشان گفتم: سعید، من سال ها در این شهر زندگی کردم کسی مرا نمی شناسد ولی همه تو را می شناسند. 

زمان کودکی هر دو به سینما می رفتیم من بیشتر وقت خود را مشغول تحصیل بودم ولی ایشان بیشتر به نوشتن و خواندن نمایشنامه مشغول بودند. 


بهترین خاطره خود را برای ما تعریف کنید؟


بهترین خاطره من مربوط به دیدار با آیت الله خامنه ای می باشد. یک بار وقتی برای زیارت به مشهد مقدس رفته بودم در حرم آقا امام رضا «ع»، با حضرت آقا ملاقات داشتم من از آن دیدار بسیار خوشحال هستم. بعد از آن بارها  به ملاقات ایشان رفتم و هر بار با گشاده رویی با من برخورد می کردند.

سال ها پیش برای درمان صدمات عوارض ناشی از جنگ در بیمارستان ساسان تهران بستری بودم، نماینده آیت الله خامنه ای به دیدار من آمدند و یک پارچه کت و شلوار به من دادند و گفتند: آیت الله خامنه ای به شما سلام رساندند و این هدیه را برای شما فرستادند. من بسیار خوشحال شدم و هنوز آن پارچه کت و شلوار را برای تبرک نگه داشته ام.


 در پایان اگر سخنی دارید برای ما بگویید؟ 

در پایان از تمام مسولین  می خواهم به خانواده های شهدا، جانبازان، و ایثارگران عنایت بیشتری داشته باشند. آرامش امروز همه ما به دلیل فداکاری ها و از جان گذشتگی های آن ها می باشد. 
کلام آخر این که بزرگترین آرزوی من دیدار دوباره با رهبر عزیزم است. امیدوارم قبل از این که از دنیا بروم به دیدار حضرت آقا مشرف شوم. 








برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده