امیران ارتش
روزهای آخر خیلی به مزار می رفت. یکی از دوستانش به تازگی شهید شده بود. وقتی من اعتراض کردم در جوابم گفت: اشکال ندارد همه آخر یک روزی به همین جت می آییم.
به گزارش نوید شاهد گلستان: شهید «باقر تمسکنی زاهدی»، دهم فروردین 1334، در روستای آهنگرمحله از توابع شهرستان گرگان به دنیا آمد. پدرش رضا، کشاورز بود و مادرش کبرا نام داشت. تا پایان دوره کارشناسی در رشته علوم و فنون نظامی درس خواند. سال 1359 ازدواج کرد. به عنوان ستوان یکم ارتش در جبهه حضور یافت. سوم خرداد 1360، با سمت بی سیم چی و فرمانده گروهان پیاده در تپه های الله اکبر بر اثر اصابت ترکش خمپاره به شکم، شهید شد. مزار وی در گلزار شهدای امامزاده عبداله شهرستان زادگاهش قرار دارد.
برگی از خاطرات شهید «باقر تمسکنی زاهدی»

برادر شهید نقل می کند:

پول هفتگی
در روستا چون مدرسه نبود ما در گرگان خانه ای اجاره کردیم و پنج روز هفته را با پنج ت.مان خرجی می گذراندیم و در آنجا درس می خواندیم. آن زمان پنج تومان خیلی کم بود. هر طور بود روزها را به سختی می گذراندیم. 

یک روز باقر نزد من آمد و با اصرار فراوان از من خواست آن پنج تومن را به او بدهم. او خیلی اصرار داشت که پول را برای امر مهمی می خواهد. 

به او گفتم این خرجی ما است و باید تا آخر هفته، همین پنج تومن را داریم. سرانجام با اصرار زیاد موفق شد پول را از من بگیرد.  آن روز باقر بعد از اینکه پول را از من گرفت من خیلی  به این فکر کردم چه کار مهمی است که برادرم مجبور شده خرجی یک هفته را برایش پرداخت کند.

عصر وقتی باقر برگشت به او گفتم: باقر جان مشکل شما حل شد؟ با لبخند جواب داد بله برادر متشکرم. از او سوال کردم می شه به من بگی پول را چه کار کردی؟ در جواب با لبخند به من گفت: برادر جان من وقتی پول را از شما گرفتم اول به سینما رفتم و یک فیلم خوب دیدم بعد از آن به رستوران رفتم و یک نهار خوب خوردم الان هم در خدمت شما هستم. 
با تعجب به او گفتم: حالا تا آخر هفته چه کار کنیم؟ 
در جواب من گفت: هوا می خوریم.

برگی از خاطرات شهید «باقر تمسکنی زاهدی»

ازدواج:
 برادر شهید می گوید: همیشه هر کاری می کرد با من مشورت می کرد. به من می گفت: برادر من می خواهم ازدواج کنم. می خواهم نظر شما را راجب دختر عمویمان بدانم. من با نظر او مخالف بودم به او گفتم برادر شما تحصیل کرده هستید باید در انتخاب خودتان بیشتر دقت کنید. ولی او قبول نکرد و با دختر عمویمان نامزد شد. 

بعد از مراسم نامزدی دوباره پیش من آمد و گفت: من می خواهم به جبهه بروم. به او گفتم: وضعیت شما فرق می کند. شما تازه نامزد کردید و باید ازدواج کنید. 

در جواب من گفت: من اول به جبهه می روم اگر بازگشتم مراسم عروسی را می گیریم. به او گفتم باقر جان الان منطقه خیلی نا امن است، باید مراقب خودت باشی. 

روزهای آخر خیلی به مزار می رفت. یکی از دوستانش به تازگی شهید شده بود. وقتی من اعتراض کردم در جوابم گفت: اشکال ندارد همه آخر یک روزی به همین جت می آییم. 
منبع معاون فرهنگی و آموزشی بنیاد شهید گلستان/ پرنده فرهنگی شهدا
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده