عباس کدائی
قبل از بازگشت به گرگان با دکتر معالج او صحبت کردیم. دکتر گفت: عباس به جر دستها و پاها کمرش هم شکسته است و خدا را شکر کنید که ترکش باعث قطع نخاع نشده است
به گزارش نوید شاهد گلستان: شهید « عباس کدايــي»،  یکــم بهمن ،1346، در روســتاي زیارت از توابع شهرستان گرگان به دنیا آمد. پدرش محمد (فوت )1368و مادرش خورشید نام داشت. دانشــجوي دوره کارشناسي در رشــته حقوق و درجهدار نیروي انتظامي بود. ســال  1372ازدواج کرد. هفدهم آبا ن ،1378 در آق قلا هنگام درگیري با اشــرار و قاچاقچیان بر اثر ضربه مغزي به شهادت رسید. مزار او در گلزار شهداي امامزاده عبدالله شهرستان زادگاهش قرار دارد.

برگی از خاطرات دانشجوی شهید «عباس کدائی»
مادر شهید نقل می کند: روزی برای خرید نان به نانوایی رفته بودم ، زنان در صف نانوایی مشغول صحبت کردند بودند. یکی از آنها با صدایی نسبتا بلند می گفت: عباس کدایی شهید شده است. ولی هنوز شهید را نیاورده اند. اگر کسی خانواده اش را مس شناسد به آنها چیزی نگویید. 
شتابان به خانه برگشتم. بچه ها گفتند مادر جان چرا نان نخریده ای؟
در جواب به آنها گفتم: قبل از نانوایی باید یک جا بروم بعد ار آن برای خریدن نان به نانوایی می روم.
به منزل یکی از دوستان نزدیک عباس رفتم و سئال کردم عباس به شما زنگ نزده است؟ فرزندش جواب داد چرا اتفاقا دیشب تماس گرفته بود
. گفتنم خبر یا پیغامی برای ما نداشت؟ گفتند: نه
شماره تافن جایی که عباس بود را گرفتم و به سوی خانه بازگشتم. بعد از تماس فهمیدم که شماره برای بیمارستان است. عباس در بیمارستان بستری شده بود. 
زمانی که عباس شروع به صحبت کردن کرد متوجه شدم تلفن در دست عباس نیست. 
گفتم: عباس جان، گوشی در دست کیست؟ سراسیمه جواب داد مادر جان در دست خودم است. فقط آهن بر روی پایم افتاده است و یکی از پاهایم شکسته است. آمده ام پایم را گچ بگیرم. 
عباس دروغگوی خوبی نبود من این را از لحن صدایش فهمیدم.
دلم طاقت نیاورد. همان روز به اتفاق دامادم رهسپار مشهد مقدس شدیم. وقتی عباس مرا دید با تعجب گفت: مادر جان شما هنوز گوشی را زمین نگذاشته اید به اینجا رسیده اید؟
من شروع به گریه و زاری کردم. عباس به من گفت: مادر جان به دوستان دیگرم نگاهب بیاندازید. 
از همان جلوی در شروع به احوال پرسی از مجروحان کردم. حال هر کسی را که سوال کردم آنها جواب دادند، حال ما از عباس بهتر است. تعجب کردم مگر عباس را چه شده؟! او هم همانند شما دارد صحبت می کند. آنقدر سرم گرم مجروحان شده بود که فراموش کرده بودم عباس را به آغوش بگیرم. 
 برگی از خاطرات دانشجوی شهید «عباس کدائی»
بعد از اینکه کنار عباس نشستم از او خواستم اجازه بدهد او را بغل کنم. سپس فرزندم را به آغوش کشیدم.
او با لبخند گفت: مادر جان راست بگو از کجا متوجه شدی که تلفن در دست من نیست؟
من در جواب سوال او گفتم: مادر جان از پشت گوشی صدای نفس دو نفر به گوش می رسید.
از پسرم خواستم اجازه بدهد برای مراقبت کنارش بمانیم وای اصرارهای ما بی فایده بود. 
قبل از بازگشت به گرگان با دکتر معالج او صحبت کردیم. دکتر گفت: عباس به جر دستها و پاها کمرش هم شکسته است و خدا را شکر کنید که ترکش باعث قطع نخاع نشده است.  
منبع معاون فرهنگی و آموزشی بنیاد شهید گلستان/ پرنده فرهنگی شهدا

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده