شهدای معلم
این بیداری فطرت الله موجب حرکت و تکامل واقعی من گردید بواسطه این بیداری عظیم و رهنمودهای خردمندانه امام دست به یک انقلاب درونی و توبه ای زدم که طی این خودسازی و جذبه و عشق الهی کارم به جائی کشیدکه از خود بیخود شدم

به گزارش نوید شاهد گلستان: شهید «حسین جرجانی»، دوم فروردین،1336در روستاي سرخنکلاته از توابع شهرستان گرگان به دنیا آمد.پدرش حیدر و مادرش حاج فاطمه نام داشــت. تا پایان دوره راهنمایي درس خواند. کارمند آموزش و پرورش بود. ســال  1360، ازدواجکرد و صاحب دو پسر ویکدختر شد. به عنوان بسیجي در جبهه حضور یافت. بیست و یکم اسفند  ،1364با ســمت آرپيجيزن در فاو عراق به شهادت رسید. پیکر وي مدتها در منطقه بر جا ماند و سال  1376پس از تفحص، در گلزار شهداي بهشت رضاي زادگاهش به خاک سپرده شد.

 سیری بر زندگی شهید «حسین جرجانی»، بقول امام معرفت الله و شهود حق است

در سال 1336 یعنی 28 سال پیش در روستایی بنام سرخنکلاته نوری در آسمان درخشیدن گرفت.و خورشید رخشان چهره خندانش را باری دیگر به دنیا نشان داد. گلی از گلهای سرخ احمدی که همانا از ذریه آدم و از تبار هابیلیان بود غنچه ای دیگر باز نمود و طفلی پاکتر از گل شقایق با چهره ای نشات گرفته از چهره حسین فرزند زهرا و با چهره ای حاکی از مظلومیت امام حسین (ع) و  قلبی آکنده از محبت حسین(ع) که خون حسین(ع) در رگهایش جاریست چشم به این دنیای عظیم و پردرد گشود.

 خانواده او که خانواده نسبتا محرومی بودند او را حسین نامیدند. حسین دوران طفولیت را با هم سن و سالانش پشت سر گذاشت. و در سن 7 سالگی وارد مرحله ای جدید از زندگیش و محیطی دیگر یعنی دبستان شد.

 او دوران ابتدایی را با کوشش فراوان با نمرات نسبتا خوبی گذراند. سپس وارد دوران تازه تر و با افکاری سوای افکار گذشته وارد دبیرستان شد. در این مرحله علاوه بر تحصیل دروس و فعالیت فکری و روحی همواره به ورزش علاقه خاصی نشان می داد. مخصوصا به بازی فوتبال عشق می ورزید و همواره در مسابقات شرکت می کرد. بعنوان کاپیتان معرفی می شد.  اما متاسفانه از آنجائی که فقر و محرومیت مادی بر زندگی او حکمفرما بود نتوانست به آرزوها و آرمانی که داشت جامه عمل بپوشاند بنابراین وقتی که کلاس اول و دوم و سوم دبیرستان نظام قدیم را به پایان رسانید ناچار قید مدرسه و تحصیل را زد. و به شهرستان تهران جهت کسب و کار و امرار معاش خانواده اش رفت.

 بعد از یکسال کار و تلاش سرانجام در سال 1355 به خدمت سربازی رفته و در یکی از بیمارستانهای تهران مشغول انجام وظیفه شد در اواخر سربازی اش یعنی در سال 1357 بود که انقلاب اسلامی ایران به اوج خود رسیده و ایران اسلامی به دست توانا و قدرتمند امام و به رهبری قاطع او از دست عمال رژیم سرسپرده پهلوی آزاد گشت و همزمان با این انقلاب شکوهمند خدمت سربازی شهید حسین جرجانی نیز به پایان رسید.

 سیری بر زندگی شهید «حسین جرجانی»، بقول امام معرفت الله و شهود حق است

 در سال 1358 بود که اعلامیه ای بدین گونه که با سپاه پاسداران زاهدان نیرو می پذیرد منتشر گشت و حسین بعد از خواندن این اعلامیه روانه زاهدان گشت تا شاید بتواند از این راه به اسلام عزیزو ایران اسلامی خدمتی کند.

 بعد از یکسال و چند ماه که در زاهدان انجام وظیفه نمود از آنجایی که می دید در زادگاه خودش افراد ناآگاه و نیز عده ای ضد انقلاب بی خبر از خدا رخنه کرده و افکار ناآگاهان را بطرفی دیگر یعنی غیراسلامی سوق می دهند خود را مسئول دانست و نتوانست بی تفاوت بماند و ناچار محل کار و خدمتش را از زاهدان به سپاه پاسداران بندرترکمن منتقل ساخت و حدود یکسال و  نیم نیز در بندرترکمن در تحت فرماندهی مالک اشتر، سردار شهید اسلام و شهید مظلوم برادر ابوعمار انجام وظیفه نمود دوران خدمت حسین در بندر ترکمن برای او دورانی بس خاطره انگیز و حساس بود که خوبست این قسمت از زندگیش را از زبان خود شهید که بر روی کاغذ آورده بشنویم: 

پس از کوتاه شدن دست اشرار و ضد انقلاب از منطقه زاهدان به شهرستان خود هجرت نمودم و پس از ان نیز در سپاه بندرترکمن بمدت یکسال و نیم به خدمت مقدس سپاه مشغول خدمت شدیم که پس از حمله جنگ تحمیلی عراق بر ایران عازم جبهه شدم.

پس ازبازگشتن از جبهه چون در جبهه به ذکر خدا زیاد مشغول بودم و حقایقی برایم کشف گردید. که این بیداری فطرت الله موجب حرکت و تکامل واقعی من گردید بواسطه این بیداری عظیم و رهنمودهای خردمندانه امام دست به یک انقلاب درونی و توبه ای زدم که طی این خودسازی و جذبه و عشق الهی کارم به جائی کشیدکه از خود بیخود شدم.  و از خداوند تبارک وتعالی بر قلب من گدای درخانه اش لطفی فرمود و یک سری تجلیات با لطف و قهر و سلطنتش و با لطف و مهربانی اش بر قلب کوچکم متجلی شد که ادامه این تجلیات بمدت سه الی شش ماه بطول انجامید.

  پس از پایان این تجلیات و دیدار این مناظر الهی و رسیدن به عرفان و شناخت مجددا به حال اول برگشتم.  و پس از آن مدت سه سال به دنبال مطالعه سری کتابهای عرفانی امام رفتم. زیرا امام عزیز آنچه را که من از دریچه قلبم و ایمانم دیده بودم او بطور کامل از نظر علمی نوشته بود. که وقتی کتاب های امام را می خواندم همه چیز برایم مشهود بود .زیرا بطور عینی به یقین رسیده بودم که امام استاد عرفان و کشفیات قلبی و معنوی اش را بطور خلاصه و روشن و روان بیان نموده است.

 و پس از تحقیق و مطالعات پی در پی آنچه را که برایم بوضوح پیوسته روشن بود. بطور قلبی و تجلیات حق دریافته بودم بطور علمی هم در کتابهای حقانی و الهی امام نیز منعکس شده بود و عرفان من نیز بطور علمی هم کامل گردید.

 حالا من ادعا نمی کنم انسان کامل هستم بهر حال یک ا نسان ساده هستم که روی هم رفته آن زمان به علت همین حالات من مجبور شدم با آن همه علاقه شدید از سپاه استعفا دهم البته استعفای من نیز تحمیلی بود زیرا مسئول پرسنلی آن زمان گفت تو شاید دو سال دیگر اینطوری ( حالت به اصطلاح روانی) بشوی لاکن او تجلیات و عرفان و معرفت برایش حاصل نشده بود بعلت سرگردان کردن من پس از خوب شدنم موجب انصراف من از سپاه گردید زیرا هر روز می گفتند برو فردا بیا آنقدر با من این گونه رفتار کردند که بالاخره من مجبور به استعفاء دادن شدم.

به هر حال همه انسان ها باید به این عرفان برسندو خواسته خدا و امام نیز چنین است. من  که از مرتبه ناقص بوسیله توبه و انقلاب درونی ظلمت ها و حجاب های ظلمانی را پاره کرده بودم و به حق و نور رسیده بودم و حقیقت و حق در قلبم و همه چیز و همه جا برایم کشف گردیده بود و به  کمال نسبی به اندازه وسع و ظرفیت و استعداد و قابلیت پذیرش حق و وعده های حق نائل گشته بودم.

 دوباره بعد از استعفاء از سپاه چندین بار به جبهه رفتم و همچنین در مساجد و مجامع نیز مردم را بسوی انقلاب و وحدت و خدا ارشاد می نمودم. پس از این مرحله یعنی دستگیری و ارشاد خلق بسوی خدا که این مرحله نیز در سفر چهارم عرفا یعنی به قول امام که نبوت تشریعی محسوب می شود مانند پلیس چهار راه بعضی به مقصدشان یعنی شهادت و لقاء الله رسیدندو من همچون پلیس در چهار راه ماندم که بعد از آن نیز خود را به جبهه رساندم که شاید خدا ما را هم به مقصد برساند. اما خوب گرچه شهید نشدم اما به فیوضات و معرفت الله نائل شدم که بزرگترین سعادت ها بقول امام معرفت الله و شهود حق است و بعد از آن به مدت هفت ماه در بسیج در قسمت عقیدتی و سیاسی انجام وظیفه کردم.

شهید حسین جرجانی در سال 1363 با فوت ناگهانی برادرش بعدازهماهنگ کردن امور خانواده دوباره برای چندمین بار عازم جبهه شد. حسین بعد از بازگشت از جبهه در آموزش پرورشمشغول به خدمت شد.

  سرانجام بعد از ده بار رفتن به جبهه برای یازدهمین بار در تاریخ ششم اسفند 1364، عازم جبهه فاو شهر خون و شهادت شهیدشدو دربیست و یکم اسفند 64، بر اثر پاتک دشمن در محاصره قرار گرفته و تا پای جان مقاومت و جانفشانی نمودند و سرانجام او و چند تن از همسنگری های با ایمانش به فیض شهادت و لقاء رفیق اعلی که همانا آرزوی دیرینه ایشان بود پیوستند . 

نامشان گرامی و یادشان همواره جاوید و راهشان پررهرو باد.

عصمت مقصودلو- همسرشهید حسين جرجاني

منبع معاون فرهنگی و آموزشی بنیاد شهید گلستان/ پرنده فرهنگی شهدا


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده