شهدای معلم
امير مي خواست در روز محشر د ر مكاني زنده شود كه روزي آنجا خون هزاران شهيد ريخته شده است
به گزارش نوید شاهد گلستان: شهید « امیر بیگدلی»، دوازدهم دی ماه 1345، در شهد گنبد کاووس دیده به جهان گشود. دانشجوی دوره کاردانی آموزش ابتدایی بود. در تاریخ بیست و یکم دی ماه 1365، در عملیات کربلای پنج بر اثر اصابت ترکش به شهادت رسید. مزار وی در گلزار شهدای گنبد کاووس قرار دارد. 

در سايه روشن سپيده دم خاموش ، آن هنگام كه خورشيد جهان افروز هنوز اشعه نوراني خود را پراكنده نكرده بود تا مغرور و سربلند پرتو افشاني كند. خورشيد هنوز نور خود را بروز نداده بود. 

در سپيده دم دوازدهم دي ماه 1345 در شهرستان گنبد كاووس در خانواده‌اي كاملاً مذهبي نوري درخشيد و چشمه‌اي جوشيد كه نامش را امير نهادند.

 او كم كم رشد كرد تا كمي بزرگتر شد. در كودكي فردي قانع و كم توقع ،صرف جو و ساده پوش بود و فردي متواضع و سر به زير بود. در كودكي  هوش بسياري داشت. كه معرف آينده اي درخشان براي او بود. آري او ساليان بلندي را مي بايست بگذراند. در آن وقت بي عدالتي و فرهنگ زدگي جامعه را فرا گرفته بود. اين مسائل مردم هوشيار را خيلي مي رنجاند.

 در اين ميان امير هم درد داشت از هر سو بر او ستم روا مي شد. او گشاده دست بود و مقاوم. آن قلب كوچك و روشن درد مي كشيد در برابر آن طوفان مهيب فرهنگ زدگي خيلي سخت بود كه بتوان روح  سالم بدر برد! آن فضاي خالي از انسانيت، آن حكومت بي رحم، آن همه ظلم نمايان، امير در آن جو مي زيست. 

قوانين آن زمان كه اصلاً يك اصل آن منطبق با آيين والاي اسلام نبود. در دل هر يك از انسان هاي آزادي خواه و مسلمان درخت كينه و انتقام را رشد مي داد و زمينه انقلابي را هموار مي ساخت و قلب هايي پرنور در ميان آتش حكومت كه پراز ظلم جور و ستم بود مي رنجيد.

 اما پاك دامنان از اين آتش گريختند پيام آزادي سر دادند. امير از زمره چنين مردمي بود، با آن قامت كوچك كه پيدا بود در آينده اي نزديك سر به صعود مي كشد. زيرا از بلند پروازي حد نداشت. او در همان دوران ظلم كه اسمي از قرآن و مكتب عظيم اسلام برده نمي شد به كلاس هاي قرآن رفته و خواندن يا تجويد قرآن را فرا گرفت. و هر ساله در نيمه شعبان با گروه سرودي مراسم جشن آن مولاي شيعيان ،منجي عالم بشريت را با آن سن كم ولي با روحي بسيار والا با همراهي ساير دوستانش اجرا مي كرد.

او در زماني پر از نيرنگ و ظلم، مملو از فريب و جنايت چكار مي توانست بكند بجز مقاومت و رشد انديشه هاي اسلامي اش .زور بي اساس كه هسته ي اصلي تشكیلات آن وقت بود. نظم مستبدانه و خود كامانه ،انضباط ظاهري و پوچ و نوكري ابر جنايتكاران ،سرشت خدا جوي ملت پاك و مظلوم را آزار مي داد و آنان را  مي رنجاند. 

در آن زمان خيلي ها قرباني خود كامگي نظام منحط پهلوي مي شدند. در اين ميان ملت كم كم بيدار و بيدار تر مي شد و زمينه ي انقلابي بر پايه ي عدالت اسلامي هموار مي شد و حقيقتي زنده در ملت خدا جوي صورت بارزي داشت و آن بيرون شدن از جوّمسموم بود.

 از آن نظام كه لباس اسلامي و بشري بر تن داشت متنفر بود. اما مي بايست درد را تا زماني تحمل كنند كه دست تقدیر الهي ورق را برگرداند و ملت را سرشار از الطاف و عنايات خويش گرداند. و امير با چنين مسائل و اوضاع و احوال ،زمان كودكي خود را پشت سر مي گذاشت.

 او دوران ابتدايي را در آن نظام منحوس پهلوي سر كرد تا اينكه به سال اول راهنمايي رسيد ، زماني كه خورشيد عدالت گستر از پس ابرها بيرون آمد و ملت مسلمان و بيدار و آگاه ، دست به مبارزه زدند و عدالت خواهي را به شكل گسترده از پي گرفتند، مي رفت تا رژيم مستبدانه پهلوي و سپردگان را به عدم كشاند.

 در همين راستا به ياري خداوند قادر متعال و رهبري پيامبر گونه امام عظيم الشأن بود  موج توفنده خشم توده‌هاي مردم فراگير شد و انقلاب كردند تا اينكه 22 بهمن را آفريدند. در اين ميان امير از دوران كودكي وارد مرحله نوجواني مي‌شد كه با سروري توصيف ناپذير توام با روند انقلاب خود را در راه حفظ اين انقلاب كبير سوق مي‌داد. راضي به جانفشاني بود.

 براي حفظ پايه ها و دستاوردهاي نهضت، شكست طاغوتيان به غايت رسيد تا اينكه جمهوري اسلامي ايران بنا ريزي شد كه ناگاه دشمن پليد  و ديرينه ما مسلمانان،  يعني شرق و غرب شروع به توطئه عليه حكومت اسلامي ما نمودند.

 در اين ميان امير سال دوم راهنمايي وكوشا در بدست آوردن حقايق اسلامي بود و در اين راستا هميشه از همگان گوي  سبقت را مي ربود. و همچنان به پيش مي رفت ،زمان زمان آزادي بود و هر مؤمن و مسلماني به كام حقيقي خويش رسيده و بال و پر را براي پرواز روحاني و عرفاني مي گستراند.

امير خود را آراسته و پيراسته به صفات عا ليه كرده و با انقلاب عمر را سپري مي كرد كه ناگاه آتش جنگ تحميلي بر ما نمودار گشت ،و دشمنان دد  صفت در پي مقابله با رشد انقلاب بر آمدند و از گوشه جنوبي كشور آتش جنگ را برافروختند كه به خيال خام خود انقلاب متعالي ما را به شكست بكشانند. ولي غافل از آن كه در اين مرز و بوم اسلامي شير مرداني پولادين هستند كه به آنها اجازه اين كار را هرگز حتي به بهاي خون سرخشان نخواهند داد.

وبا اين غفلت عظيم و از طرفي با كمك شياطين در رأس همه ي آنها شيطان بزرگ آمريكاي جنايت پيشه جنگ را دامنه دارتر مي كردند تا اينكه جوانمردان سپاه و بسيج به مقابله ي جانانه برخواستند و جنگ را هر روز كه پيش مي رفت به نفع انقلاب شكوهمند اسلامي و به فلاكت و هلاكت رساندن دشمنان اسلام و قرآن به پيش مي بردند. و امير كه در اين ميان احساس عجيب دفاع از انقلاب و قرآن و مملكت اسلامي اش در افكارش متجلّي بود، آرام نمي گرفت و چون سن كم او مانع از رفتن به جبهه مي شد به اين منظور او در اينجا كه بود در مدرسه ي راهنمايي در تبليغات مدرسه و در تمام تظاهرات وراهپیمای ها شركت فعال كرده و مطالعات وافري در زمينه ي كتاب هاي مذهبي داشت.

 تا اينكه در سال 1361، وقتي كه به سن 15 و يا كمي بيشتر رسيد با ثبت نام در بسيج وارد مرحله ي تازه اي از زندگي شد و به دوره آموزش رفتند و پس از يكماه تمام كه در گهر باران ساري بود دوره آموزش را با همراهي ساير دوستانش به پايان رسانده و بعد از آن به طرف قله هاي سر به فلك كشيده كردستان هجرت كرد.

بيش از سه ماه در آن قله هاي سرد زمستان دوران زندگي خود را با سرور خاصي پشت سر گذاشت. امير سخت شيفته قرآن و مباني اسلامي بود از هر تلاشي  در راه حفظ شعائر اسلام كوتاهي   نمي كرد.بلي او تا زماني كه مأموريت بسيجي در جبهه داشت، آنجا را با مناجات و هم قطاري خويش با پيشروان معراج ايمانی وعرفانی جلائی خاص  می بخشید.

درقبال ادای دین وظیفه ای راکه برشانه او بود بانهایت رغبت وتمایل وباغایت توان به فداکاری وایثار می پرداخت. پس از بازگشت از جبهه به ادامه تحصيل پرداخت و همزمان كه درس مي خواند مطالعه‌ي كتاب هاي بسياري در زمينه كتاب هاي مذهبي  و ديني و سياسي داشت. 

امير علاقه‌ي عجيبي به قرائت قرآن داشت و هميشه و هر وقت بيكار مي‌شد قرآن مي‌خواند. وبه دوستانش پیشنهاد بحث درزمینه کتابهای استاد مطهری را مي کرد وتا مدتی این مباحثه ادامه داشت.

 او آنچنان مقید به احکام اسلامی بود که حتی اکثر مکروهات را ترک کرده و مستحبات راباخوشحالی تمام انجام می داد. و هرساله مسئولیت انجمن اسلامی دبیرستان ها رابااراده وعلاقه خاصی به عهده   می گرفت.
در انجام آن هیچوقت کوتاهی نمی کرد. امیر بخوبی درک کرده بود که درآینده مملکت اسلامی مااحتیاج به جواناني متعهد خواهد داشت و علاقه خاص به ائمه معصومین (ع) داشت.

در هرجا که مصائب آن بزرگواران بود شرکت فعال داشت. او از آن بزرگواران آنقدر روایت حفظ کرده بود که هرگاه می خواست صحبتی را آغاز کند همیشه حدیث می گفت وخود نیز همواره به آن جامه عمل می پوشاند.

در سال 1364،ديپلم را در رشته علوم تجربي گرفت و به تربيت معلم رفته و مشغول تحصيل شد، در بهمن ماه همان سال با كاروان 2 كه چند روزي بعد از عمليات افتخار آميز والفجر 8 بود به جبهه‌هاي حق عليه باطل و نور عليه ظلمت اعزام شد.  او از خود گذشتگي خاصي داشت و بعد از سه ماه كه در گردان يا رسول (ص)در لشكر ويژه 25 كربلا بدون اينكه به طرف منزل بيايد. به واحد تخريب آن لشكر ملحق شد. 

بعد از مدتي به مرخصي آمد و به قم رفت براي اينكه طلبه شود در يكي از حوزه‌هاي قم امتحان ورودي داد و در آن امتحان قبول شد او پس از ثبت نام دوباره به جبهه رفت و در واحد تخريب مشغول فعاليت شد. 

 او دوباره در تخريب آموزش جديد پيشرفته‌اي را ديد كه پس از آن آموزش به مرخصي آمد كه بعد از عمليات كربلاي 4 بود. اين بار او مي‌خواست به جبهه برگردد و لحظه وداع با دوستانش همه از او قول شفاعت مي گرفتند او بالاخره در شب سوم عمليات كربلاي پنج بعد از خواندن نماز مغرب و عشاء بلند شد.  كوله بارش را كه 20 كيلو مواد منفجره بود برداشته و همراه 9 نفر از ديگر همرزمانش كه خودشان در آن شب عاشقانه انتخاب كرده بودند و مي دانستند كه برگشتي ندارد راهي خط مقدم براي منهدم كردن پل ارتباطي نيروهاي بعثي صهيونيستي شدند.

 در حين راه بود كه ناگهان انتظار به پايان رسيد و توسط موج انفجار خمپاره اي كه باعث انفجار TNT ها شده، با لبي خندان و معرفتي والا به حضرت دوست دعوت آن محبوب قلوب صادقين ،معشوق عاشقان واقعي و شيران روز را لبيك گفته و همانند كبوتري سبكبال آنچنان عروج كرد كه حتي خاكستري را از خود بجاي نگذاشت .امير روح عظيمي داشت ،روح شريف اوهر آن بسيط تر مي گشت و معرفت او به حضرت دوست افزون مي گرديد.

شركت او در دعاهاي كميل و توسل در منازل شهداي ارجمند و در مساجد و فعاليت او در گروه مقاومت از همان سال هاي اول تشكيل گروه مقاومت و فعل و انفعالات جانانه ديگر در امورات متفرقه او هميشه ادامه داشت.

 بلي او راه را تشخيص داده بود و انتخاب را با نشأت از فطرت خداجوي خويش در مسير تكامل و اتكاء به مقامات عاليه را پيشه خود كرده بود. و همانند كبوتري سبكبال در سیر صعودي مشغول پرواز بود.

از مظاهر و مصاديق بارز ايمان صادق و مستحكم وي، نمازهايي بود كه اكثراًَ به جماعت اقامه مي كرد. خشوع بی مصداق او ، صبرمتعالي و عظمي او، رعايت اصول اسلامي و اخلاقي در احوالات و حركات امير در اجتماع كوچك خانواده و در جمع بزرگ مردم و در جمع دوستانش بود كه او را مي ستودند از براي آن همه تواضع و فروتني كه انسان را متحير مي كرد.

 دلبستگي خاص دوستان (ممتاز او )كه اين مسأله را هنوز هم كه هست درقول و گفتار آنان مي توان بوضوح مشاهده نمود. نمي دانم درباره امير چه بگويم . او چنان با تني لرزان و چشماني گريان به نماز مي ايستاد كه گوئي يتيمي در مقابل مولاي خويش ايستاده است.

امير هميشه آرزو داشت پودر شود و حتي قبري را از اين سرزمين اسلامي اشغال نكند او مي خواست همچون مادر سادات فاطمه زهرا (س)مفقود الجسد باشد. همچون قبرستان بقيع چراغي را هم بر سر مزارش روشن نكنند.

 امير مي خواست در روز محشر د ر مكاني زنده شود كه روزي آنجا خون هزاران شهيد ريخته شده است. او مي خواست قرارش جايي باشد كه امام زمان (عج)و ائمه معصومين (ع)و تمام انبياء الهي و فرشتگان خدا آنجا حضور داشتند و او مي خواست پودر شود تا شايد توسط باد به حرم مولايش  ابا عبدالله الحسين (ع) برده شود.

 آري خون شهيد چنان صبري را به خانواده بزرگوارش داد كه اول نمي توانستند خبر شهادتش را به پدرش عنوان كنند ولي همچنان كه خبر دادند پدر بزرگوار و والا مقامش كه قلم عاجز از نوشتن و زبان قاصر ز وصف اوصاف اوست همچون كوهي استوار مقاومت كرد و پيامي آتشين چنين داد كه پشت تمامي دشمنان اسلام را بلرزه درمی آورد.

(اماما ،سخنت را بگوش جان شنيدم ،يكي را در راه قرآن قرباني دادم ،خودم نيز با پنج سرباز ديگرت كه به امانت دارم حاضريم در راه قرآن و هدف، جان نثاري كنيم .)(پيام پدر شهيد امير بيگدلي)
من كه را بايد معرفي کنم؟! پرنده ي روضه رضوان را ؟!اگر خواهيد كه او را بي نهايت بشناسيد .برويد با او همدم شويد و حال كه پرنده (روح شهيد ارجمند )پرواز كرده ،ديگر من چه بگويم كه زبانم ا لکن ، قلمم قاصر و افكارم در بيان اوصاف و او ياراي اينكار را به حقيقت ندارد ...(روحش شاد و راهش پر رهرو باد انشاءالله )

از مرغ سحر شنيدم كه اين نكته كه گفت : 
بيداري شب ،عجب صفايي دارد ؟!
مرغ خوش الحان همچون امیر حقاً هم مي بايست كوچ كند به بر دوست ،چون كه از دير باز اين منطقش بود كه مي گفت «دوست ما را و نعمت فردوس شما را»
بلي روح پاك و شريف او از جسم خاكي جدا شد و همواه با ارواح طيبه ي شاهدان هميشه زنده دیگرچون دوستان شهيد ديگرش به پرواز درآمد و پركشيد تا بر دوست  .
چه خوش لحظه ايست ،لحظه دیدارمعشوق و چه زيباست پرواز خونين 
عاشقان حضرت دوست در اوج ملكوت و چه گواراست شهد شهادت نوشيدن؟!
خدايا خدايا تا انقلاب مهدي (عج) حتي كنار مهدي (عج) ،خميني را نگهدار .ا زعمر ما بكاه به عمر رهبرافزا.رزمندگان اسلام نصرت عطا بفرما .زيارت كربلا نصيب ما بفرما.
پروردگارا ،همه ي ما را قدردان خون شهداء بگردان 
انشاء الله تعالي                            «از طرف خانواده بزرگوارش»   
گوشه اي از خاطرات شهيد:

مادر شهيد: هرگاه امير اوقات فراغتي مي‌يافت در كنار ما حاضر مي‌شد و از جبهه و جنگ و شهيد شدن صحبت مي كرد، هميشه مي‌گفت: « مادرم! من لياقت شهيد شدن را ندارم و اگر روزي هم شهيد شوم، پودر خواهم شد. مادرم! انتظار نداشته باش كه جسدم را برايت بياورند. چرا كه فقط پلاكم را برايت مي آورند. 
وقتي شهيد شد بعد از 13 سال پلاكش را برايم آوردند و اثري از جسم خاكي اش به جاي نمانده و در عرش الهي ماوي گرفت .و در عمليات كربلاي 5 در واحد تخريب فعاليت مي‌نمود. او در حالي كه مهمات و مواد منفجره را در كوله پشتي حمل مي‌نمود مورد اصابت تركش قرار مي‌گيرد با انفجار مهمات شهيد شد.
گزيده اي از خصوصيات وي‍ژه شهيد
1- داراي هوش و ذكاوت بالا بود             
2--طلبه اي عابد و زاهد بود
 3-  كم توقع،ساده پوش ،متواضع و  سر به زير بود 
4- علاقه¬ي خاصي به ائمه معصومين (ع) داشت
منبع معاون فرهنگی و آموزشی بنیاد شهید گلستان/ پرنده فرهنگی شهدا
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده