هفته معلم با جانبازی 60 درصد شیمیایی
ما برای دفاع از اسلام و مبانی اسلام و ارزش های الهی و حاکمیت عدالت در جامعه انقلاب کردیم. مسولین هم باید در این راستا گام بردارند. و در راه حفظ انقلاب و حراست و پاسداری دست آوردهای انقلاب تلاش کند
به گزارش نوید شاهد گلستان: به مناسبت فرا رسیدن هفته معلم صحبتی دوستانه با جانباز 60 درصد آموزگار گلستانی به گپ و کفتگو نشستیم که در زیر باهم می خوانیم.

آموزگار جانباز 65 درصد روح الله کلانتری


من روح الله کلانتری فرزند محمد ابراهیم، متولد 1339،  محله دربنو شهر گرگان می باشم. سال 1365، ازدواج کردم. ماحصل این ازدواج دو فرزند یک پسر که سال آخر دکتری برق و یک دختر که  فوق لیسانس حقوق جزا می باشد. 

  در یک خانواده نسبتا متوسط رو به بالا از لحاظ درآمد به دنیا آمدم. پدرم کارمند شهرداری بود و مادرم خانه دار ولی بسیار فعال در عرصه اجتماعی بود. پدرم برای خواندن دعای کمیل، دعای ندبه، زیارت عاشورا و... به هیئت های مذهبی و انقلابی می رفت و مرا با خود می برد. من از طریق پدر وارد مسائل مذهبی شدم.

  دوران کودکی:

دوران ابندایی خود را در مدرسه عنصری خیابان امام خمینی به پایان رساندم. بعد از آن برای ادامه تحصیل به مدرسه راهنمایی رامین و دیپلم خود را در دبیرستان ایرانشهر در رشته علوم تجربی گرفتم. بعد از انقلاب لیسانس امورتربیتی و فوق لیسانس علوم سیاسی گرفتم. 

دوران تحصیل، دانش آموز تقریبا درس خوان و فوق العاده شیطونی بودم. به طوری که در خاطرم است، دوران ابتدایی یک ناظم داشتیم به نام مرحوم بابایی، بسیار صبور و مهربان بود. من و دوستانم ایشان را خیلی اذیت می کردیم. یک روزبلاخره صبر ایشان به پایان رسید کار به جایی کشید که مرا گرفت و از پنجره کلاس به بیرون پرت کرد. بعد ها هر چه به کلاس بالاتر می رفتم از شیطنت من کاسته می شد به طوری که در دوره دبیرستان دانش آموز بسیار آرامی شده بودم. 

روزهای قبل از انقلاب:

 دوران انقلاب من یک جوان هجده ساله بودم. فعالیت های زیادی برای  به ثمر رسیدن انقلاب داشتم. در تظاهرات پنج آذر گرگان شرکت کردم. آن روز ساواک با گاز اشک آور به مردم حمله و به سوی مردم بیگناه و بی دفاع  تیراندازی می کرد که باعث شهید و مجروح شدن تعداد زیادی از مردم بیگناه شد. آن روز تنها سلاح من یک تبر بود. مردم با آنکه کوچکترین وسیله ای برای دفاع از خود را نداشتند ولی دست از شعار دادن بر علیه رژیم منفور پهلوی بر نمی داشتند.
 
یک شب مردم انقلابی، یکی از مزدوران ساواک را شبانه در میدان عباسعلی گرگان دار زده بودند. این مساله باعث به خشم درآمدن ماموران ساواک شد. فردای آن روز دستور دادند که مغازه های مردم را به آتش بکشند و هر کس که مقاومت کرد آن را به شهادت برسانند.  در شهر غوغایی برپا بود. شهر پر از دود و خون بود. یک سرهنگ شهربانی به نام سرهنگ سلیمی زاده که مسول شهربانی بود و به خباثت مشهور بود و هر کس را که سر راهش قرار می گرفت به سویش تیراندازی می کرد.

آن روز حاج آقا نور مفیدی نماینده ولی فقیه با جمعی از مومنین در مسجد جامع گرگان بودند. سرهنگ سلیمی زاده، بلندگو به دست بیرون مسجد ایستاده بود و به مومنین فحاشی می کرد.  آقای نور به او گفت: اگر مردی به داخل مسجد بیا، ولی او جرات چنین کاری را نداشت. بعد از پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی سرهنگ سلیمی زاده توسط نیروهای انقلابی دستگیر و توسط آقای نور مفیدی دادگاهی و به اعدام محکوم شد. 

آموزگار جانباز 65 درصد روح الله کلانتری
بعد از پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی:

 روزی که امام عزیز به کشور آمدند، من به اتفاق دوستم مصطفی واحدی برای تظاهرات به تهران رفته بودیم. وقتی امام به بهشت زهرا رفتند، به علت ازدحام جمعیت ما مجبور شدیم حدود ده کیلومتر ار راه را پیاده برویم. جمعیت زیاد بود ما نتوانستیم امام را زیارت کنیم ولی جمعیت زیاد بود و ما نتوانستیم چهره امام را زیارت کنیم. تنها توانستیم صدای امام را از طریق بلندگو بشنویم.
بعد از اینکه به تهران یازگشتیم به همراه بعضی از دوستان از جمله آقای علاء الدین به پادگان ازتش رفتیم و پادگان را تحویل گرفتیم. آن زمان  ماوظیفه حفاظت و پاسداری از شهر را به عهده داشتیم.
 
فعالیت های بعد از انقلاب:

سال 1358، وارد کمیته انقلاب اسلامی شدم در آنجا به مدت سه ماه محافظ آیت الله نور مفیدی بودم. آن زمان اوج ترور مردم بیگناه توسط منافقین بود. آقای نور مفیدی به شدت در تلاش برای حذف این گروهک های ضد انقلاب بود. به همین دلیل منافقین این بار تصمییم گرفتند  آیت الله نور مفیدی را به شهادت برسانند، که خوشبختانه موفق نشدند. ولی در این حادثه متاسفانه دو نفر از محافظان ایشان به شهادت رسیدند. 

بعد از آن من در درگیری های سیستان و بلوچستان و جنگ گنبد شرکت کردم. در آن زمان کومله و دموکرات ها وارد شهر گنبد شده بودند و زنان و مردان بی گناه از جمله خانم های باردار را به شهادت می رساندند.

ما با کمک نیروهای انقلابی برای سرکوب آن گروهک ها به گنبد رفتیم. همچنین به مدت سه ماه در پوشش نیروهای جهاد سازندگی به مرز میرجاوه پاکستان، خاش و ایرانشهر رفتیم و به مبارزه به قاچاقچیان مواد مخدر و مخالفان حکومت  مشغول بودیم.

 دوران جنگ تحمیلی:

 بیست و یکم اردیبهشت 1359، لباس مقدس سربازی را به تن کردم و تا تایخ بیست و یکم اردیبهشت 1361، در مناطق جنگی مشغول جنگ با نیروهای بعثی عراقی بودم. در طول این مدت، در عملیات فتح المبین، عملیات بیت المقدس و چند عملیات دیگر شرکت کردم. در طول این عملیات ها من به عنوان راننده تانک و آرپی جی زن بودم.
من تمام هشت سال دفاع مقدس در جبهه های مختلف حضور داشتم. توسط سردار شهید علیرضاطغرایی وارد لشکر هشت زرهی نجف اشرف اصفهان شدم و در عملیات های مختلف از جمله کربلای 5، والفجر8، محرم و...به عنوان بسیجی شرکت کردم. 


خاطرات هشت سال دفاع مقدس:

در عملیات والفجر 10، یک منطقه کوهستانی بود که باید سیزده کیلومتر در میان کوه های پر از برف به همراه تجهیزات نظامی حرکت می کردیم. غروب بود که شروع به حرکت کردیم و تا نزدیکی های صبح به حرکت خود ادامه دادیم. به منطقه ای رسیدیم که در آنجا نیروهای نظامی بعثی مستقر بودند. کوچکترین خطا و اشتباه هر یک از ما باعث لو رفتن عملیات می شد. ترس و اضطراب در وجود تک تک ما رخنه کرده بود. فرمانده روبه ما کرد و گفت: آیه شریفه وجعلنا... را قرائت کنید و به راه خود ادامه دهید. و ما بعد از خواندن آیه شریفه، با اینکه در تیر راس مستقیم دشمن بودیم هر چهارصد نفر بدون کوچکترین مشکلی  از آنجا عبور کردیم. 

به نزدیکی های خط مقدم رسیدیم درگیری شدت گرفت. درآنجا یک کانال بود حاج تقی، به ما گفت: خودتان را به داخل کانال  برسانید تا فکر چاره ای کنیم. با هزار بدبختی وارد کانال شدیم. به محض اینکه سر خود را از کانال بیرون می آوردیم. تیری کلاه آهنی ما را سوراخ می کرد. بار دیگر فرمانده رو به ما کرد و گفت: برادرها همگی فریاد الله اکبر سر دهید و باهم از درون کانال خارج شوید. 

به یکباره فریاد الله اکبر سردادیم و همگی از درون کانال خارج شدیم و توانستیم از آن معرکه جان سالم به در کنیم. خوشبختانه توانستیم در آن عملیات پیروز شویم و تعدادی اسیر هم گروگان گرفتیم. بعد از آن عراق حلبچه را بمباران شیمیایی کرد. پنج هزار نفر در آنجا به شهادت رسیدند و مجبور شدیم عقب نشینی کنیم. 

آموزگار جانباز 65 درصد روح الله کلانتری


نحوه مجروح شدن:

چهارم فروردین 1365، در میدان شهدای فاو عراق در مرحله دو عملیات والفجر هشت. مستقر بودیم که همزمان چهل پنجاه فروند هواپیمای عراقی در آسمان ظاهر شدند و منطقه را بمباران هوایی و شیمیایی کردند نزدیک پنجاه نفر در آنجا به شهادت رسیدند.
 در فاصله دو متری من یک راکت هواپیما به زمین خورد. موج انفجار بسیار زیاد بود. منطقه شیمیایی شده بود و من هیچ گونه تجهیزاتی نداشتم. با این وجود داخل سنگر شدم. حدود پانزده نفر از دوستانم در آنجا پناه گرفته بودند. با توجه به اینکه من قبلا تجربه شیمیایی شدن را داشتم به آنها گفتم، باید برخلاف جهت باد حرکت کنند. اما دوستانم به علت شدت حملات قادر به خارج شدن از سنگر نبودند. 

من ماسک شهید عباس مجیدی، را گرفتم و از سنگر خارج شدم تا به خط مقدم بروم. نزدیکی های خط مقدم گاز خردل، بر روی بدنم اثر کرد و بیهوش شدم. زمانی که به هوش آمدم در بیمارستان بقیه الله بودم. 

حدود هشت ماه برای مداوا در بیمارستان بودم. به دلیل شیمیایی تمام بدنم سوخته بود. بعدها متوجه شدم تمامی دوستانم که در سنگر مانده بودند به شهادت رسیده بودند.
بعد از سه چهار ماه باز دوباره وارد جبهه شدم در عملیات کربلای 5 شرکت کردم  این بار از طریق اصابت ترکش به سر مجروح شدم و مدت پانزده روز در بیمارستان بستری شدم. 

پایان جنگ و قبولی قطعنامه:

 با توجه به اینکه ما فکر می کردیم شرایط برای ادامه جنگ مهیا است ولی آمریکا به شدت برای سرکوب ایران تلاش می کردو امام عزیز حاضر به نوشیدن جام زهر شدند. 
من و دوستانم بسیار ناراحت شدیم چون اعتقاد داشتیم جنگ جنگ تا پیروزی فتنه. ولی اطاعت از فرمان امام واجب بود.

سخن آخر: 

ما برای دفاع از اسلام و مبانی اسلام و حفظ ارزش های الهی و حاکمیت عدالت در جامعه و دفاع از حق مردم انقلاب کردیم. مسولین هم باید در این راستا گام بردارند. و در راه حفظ انقلاب و حراست و پاسداری دست آوردهای انقلاب تلاش کنند.  
 
 
 
















 

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده