شهدای قرآنی
پسر جان این همه ما اصرار کردیم و به منزل سادات رفتیم چرا روزه خود را افطار نکردی هم آنها و هم تواز ثواب روزه بهره ببری
به گزارش نوید شاهد گلستان: شهید «حسین شاه حسيني»،  یکم فروردین 1342، در روستاي میقان از توابع شهرستان شاهرود دیده به جهان گشــود. پدرش یدالله، خواربار فروش بود و مادرش صدیقه نام داشــت. تا پایان دوره کارداني در رشــته برق درس خواند. معلم بود. از ســوي بســیج در جبهه حضور یافت. سي ام تیر 1365، با سمت تکتیرانداز در فاو عراق بر اثر مصدومیت شــیمیایي به شهادت رسید. مزار وي در گلزار شهداي امامزاده روستاي الازمن تابعه شهرستان علي آبادکتول واقع است.
خاطراتی از شهید «حسین شاه حسینی»؛ نابرده رنج گنج میسر نمی شود

عنوان خاطره:

زنان بی حجاب
پدر شهید نقل می کند: یک روز بعد از نماز ظهر من و حسین از مسجد به طرف خانه حرکت کردیم. من از جلو و حسین از پشت می آمد. وقتی به کوچه منزلمان رسیدیم، چند خانم بی حجاب را دیدم که در کوچه نشسته اند. من به آنها توجهی نکردم و به خانه رفتم. وقتی سفره نهار را پهن کردیم متوجه شدم حسین نیست. من فکر کردم او در راه دوستان خود را دیده و با آنها مشغول صحبت شده است. بعد از دقایقی دیگر به خانه آمد. از او پرسیدم که چرا دیر کرده است. او گفت: منتظر بودم آن خانم های بی حجاب از داخل کوچه بروند بعدا بیایم. 

روزه مستحب
خاطراتی از شهید «حسین شاه حسینی»؛ نابرده رنج گنج میسر نمی شود
پدر شهید نقل می کند:
 یک سال عید غدیر در تابستان گرمی مصادف شده بود. شب حسین به مادرش سفارش می کرد که امشب، برای سحر غذا درست کن. تا فردا که عید است روزه بگیرم. مادر شهید رو به من کرد و گفت: حسین سفارش کرده برای سحر بیدارش کنم. من گفتم لازم نیست. همین که او قصد روزه گرفتن را کرده است خوب است. صبح او را دعوت می کنیم که افطار کند. به این ترتیب هم او ثواب روز را برده است. و هم ما که او را دعوت کرده ایم. به این ترتیب حسین را برای سحر بیدار نکردیم. اما شهید حسین خودش برای نماز صبح بیدار شد و بعد از دعا و نیایش بیدار شد و دوباره خوابید. موقع صبحانه هر چقدر مادرش به او گفت: که پسرم بیا و صبحانه ات را میل کن، سر سفره حاضر نشد و در جواب گفت: من نمی خورم. تا من همراه عده ای برای تبریک عید منزل سادات رفتیم. شهید حسین نیز همراه ما آمد. در منزل سادات از شهید پذیرایی شد ولی باز هم چیزی نخورد. وقتی به منزل برگشتند سر سفره نهار نیز آماده نشد.
وقتی دلیل را از او جویا شدم در جئاب گفت: من روزه هستم. من رو به او کردم و گفتم: پسر جان این همه ما اصرار کردیم و به منزل سادات رفتیم چرا روزه خود را افطار نکردی هم آنها و هم تواز ثواب روزه بهره ببری.
شهید حسین در جواب من گفت: پدر جان نابرده رنج گنج میسر نمی شود. خلاصه آن روز گرم تابستان شهید روزه خود را نگه داشت و چیزی نخورد.  

منبع معاون فرهنگی و آموزشی بنیاد شهید گلستان/ پرونده فرهنگی شهدا

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده