سردار شهید
هيچوقت ضعف از خودشان نشان نمي داد و در آن زمان ها هم چندين بار مامورين و نبردهاي ساواك كه به دبيرستان ما حمله كرد مجموعه بچه ها جانانه دفاع مي كردند و ايشان مشوق و خود در صحنه حضور فيزيكي داشت
به گزارش نوید شاهد گلستان: شهید علیرضا طغرايي، دوم دي 1339، در شهرســتان گرگان به دنیا آمــد. پدرش یعقوب، کارمند شــهرداري بود و مادرش لیلا نام داشــت. تــا پایان دوره متوســطه درس خواند و دیپلم گرفت. کارمند هیئت هفت نفره گرگان بود. از ســوي بســیج در جبهه حضور یافت. ششم خرداد 1361، با سمت تکتیرانداز در خرمشهر بر اثر اصابت ترکش خمپاره به ســر، شهید شد. مزار او در گلزار شهداي امامزاده عبدالله زادگاهش قرار دارد.

چهار خاطر از دوست و همرزمان شهید علیرضا طغرایی،  هميشه دنبال حقيقت و عدالت و واقعيت ها بود

احمد تقي نژاد - دوست و همرزم شهيد
 ما وقتی که از گرگان به رامسر و از آنجا به تهران به اهواز رفتیم، در اهواز با سردار طغرائی آشنایی پیدا کردم، راستی از کجایش بگویم و چطور، او آن چنان سعادتی پیدا کرده بود که هر چه بگوییم و بگویند از او باز هم کم گفته ایم. ایشان فردی خود ساخته بودند و بلکه به ما هم می آموختند که برادران باید کنار هم باشید در کارهایتان و در موقع عملیات نباید خود را ببازید و به دشمن امان ندهید. 
برای ما تعریف می کرد که سربازان عراقی چقدر ترسو هستند و اصلاً در مقابل ما حتی ساعتی دوام نمي توانند بياورند و راستی هم همینطور شد. ما در حمله دیدیم که چطور سربازان بعثی عراق با سلاحهای خود پا به فرار گذاشته اند و عده ای به طرف ما می آمدند و "الدخیل الخمینی" می گفتند. 
راستی یک خاطره جالب که به نظرم رسید این بود که بعد از حمله البته باید بگویم آخرای حمله بود که یک اسیر عراقی که خود را دکتر معرفی کرده بود به نیروهای ما روی آورده بود و برادران او را به برادر سردار طغرائی سپردند و در چند وقتی که گذشته بود این اسیر عراقی آنقدر به برادر علیرضا دلبسته بود که وقتی می خواستند او را از شهید طغرائی جدا کنند، جدا نمی شد و گفت: من می خواهم با این باشم، البته با حرکاتش اینطور نشان می داد و کمی هم فارسی می گفت. خلاصه این اسیر که یک دکتر ترسو بود که وقتی صدای تیر و خمپاره می آمد خود را به این طرف و آن طرف پرت می کرد و برادر علیرضا او را فهماند که چرا اینقدر می ترسی، بلند شو برویم او را به بغل می فشرد. این نشانه بزرگی از شهامت و اخلاق بود که در جبهه جنگ آن هم با یک اسیر داشت و نشانه بزرگ دیگرش را که همه یعنی آن کسانی که او را می شناسند و می دانند که او چقدر با ملایمت سخن می گفت و چقدر خوشرو بود و اینجانب همرزم آن شهید از اخلاق خوب ایشان درس گرفتم که هرگز خاطره او در ذهن من فراموش نمی شود.

ما وقتی که در چادر در نخلستان های اطراف بستان بودیم، بنده از ایشان آدرس خانه اش را گرفتم تا او را در شهر خودمان بیشتر دیدار کنم و از ایشان ارشاد بگیرم ولی او به لقاء الله پیوست. او به بزرگترین سعادت دست یافت. سعادتی که خیلی ها منتظرش هستند، ولی این لیاقت نصیب هر کس نمی شود، وقتی بیاد می آورم سردار علیرضا پیش امام حسین (ع) و پیش شهدای ایران، بهشتی و مطهری و مدرس و رجائی و باهنر و غیره است و با آنها سخن می گوید احساس حقارت میکنم و اصلاً از خود بیزار می شوم و اینجانب امیدوارم که برادران و خواهرانی که ایشان را می شناسند راه این شهیدان را به نحو احسن و مو به مو انجام دهند. البته این مسلم است که راه شهید هرگز از بین نمی رود. در اینجا من سخنم را به پایان می رسانم و این را می دانم که هر چه درباره این شهدا بگوییم کم گفتیم و امیدوارم که خداوند بزرگ به خانواده گرامی صبر بزرگی عطا بفرمایید و انشاء الله که خداوند همه ما را در راه خود بمیراند.
 والسلام و علیکم و رحمه الله وبرکاته . خدایا خدایا تا انقلاب مهدی،خمینی را نگهدار.

چهار خاطر از دوست و همرزمان شهید علیرضا طغرایی،  هميشه دنبال حقيقت و عدالت و واقعيت ها بود

محمد علي مشكور - دوست شهید
 شهيد معظم عليرضا طغرائي، را از كلاس اول دبيرستان در دبيرستان استرآبادی مي شناسم. ايشان فردي متدين، مودب، متواضع، خوش برخورد و باهوش و دوست داشتني بود كه در بين دانش آموزان فردي برجسته از نظر سجايا اخلاقي. 

قبل از انقلاب سالهاي 57-56 ،كه ايشان هم جزء دانش آموزان فعال در مبارزه با رژيم شاهي بودند كه در رابطه با پخش و اطلاع رساني يكسري كاغذهاي كپي شده كه در خصوص جنايات شاه و دست نشانده هاي او بود را در زمان زنگ تفريح كه همه داخل حياط بودند با هماهنگي قبلي با چند نفر از كلاس هاي بالا به پايين پرتاب مي كرديم و مدتها بود مسئولين دبيرستان موضوع را پيگيري مي كردند. 
چندين ماه كسي متوجه نشد كار چه كسي است. حتي زمان تعطيل كردن دبيرستان قبلاً با كليه دبيرستان ها هماهنگ مي كرديم. راس ساعت 10 صبح با برنامه ريزي قبلي دانش آموزان داخل سالن و حياط دبيرستان و به بيرون هدايت مي كرديم. در صورتي كه هيچ كس نمي دانست كارگردان يا كارگردانان چه كساني هستند. حتي ساواك توسط دانش آموزان و دبيران موضوع را با جديت پيگيري مي كرد. جالب اين بود كه شهيد عليرضا را اگر در حين آن كارها مي ديدند به گونه اي عمل مي كرد كه اصلاً ايشان نقشي ندارد.

ايشان در رشته تجربي درس مي خواند و با جديت به كسب علم و دانش مي پرداخت. شاگردي درس خوان بود و هر ساله با معدل خوبي قبول مي شد و به غير از دروس درسي،كتابهاي علمي و مذهبي مطالعه مي كردند.

ايشان در دبيرستان استرآبادی ديپلم گرفت و همان زمان ها بود كه موضوع انقلاب فرهنگي دانشگاه مطرح شد و دانشگاه ها تعطيل شدن و به همين خاطر آن زمان بچه ها نتوانستند وارد دانشگاه شوند.

ايشان جزء دانش آموزان نمونه از نظر انضباط و نظم و ظاهري آراسته و متين داشتند. ايشان اصلاً الگوي بارز روح تعاون بودند. با دوستان و همكلاسي هاي خود يك رابطه بسيار منطقي و حسنه داشت و از نظرات و پيشنهادات ديگران به نحو شايسته استفاده مي كرد و نظرات و ديدگاه هاي خود را خيلي شفاف و مخالصانه منعكس نمي نمودند.

ايشان جزو فعالان سياسي بود و نسبت به مسائل ديني كاملا حساس و معتقد بود و نماز و روزه او هيچگاه ترك نمي شد و همان زمان ها در نماز جماعت دبيرستان شركت مي كردند.

در آن سالهايي كه ما در دبيرستان بوديم پايگاه بسيج تازه در محلات شكل گرفته بود و فعاليت هاي انجمن اسلامي پايگاه مقاومت در محلات انجام مي شد كه شهيد در پايگاه ملل از نيروهاي شاخص و فعال بود و در دبيرستان هم ايشان از كارهاي گروهي ورزشي و اردويي استقبال مي كرد. 

ايشان با همكلاسي هاي خود حتي بچه هاي دبيرستان يك رابطه خوب توام با تفاهمات اخلاقي همراه بود و همه علاقه داشتند در كنار ايشان قرار بگيرند و با ايشان دوستي كنند. زيرا سيماي زيباي ايشان حاكي از لطف و محبت و عشق به خدا و ولايت بود.

ايشان به مجموعه مدرسين دبيرستان يك احترام خاصي قائل بودند و دبيرهاي دبيرستان هم به ايشان بخاطر آن سجاياي اخلاقي بسيار علاقه مند بودند و واقعا خداترس بودند.

شهيد عليرضا طغرايي فردي پرجوش و خروش و فعال بودند و هميشه دنبال حقيقت و عدالت و واقعيت ها بود و قبل از انقلاب هم كه چون بگونه اي بود كه هيچ كس جرات نداشت حرف بزند و تكان بخورد بنده مي ديدم كه چقدر دليرانه و شجاعانه در صحنه هاي مختلف حاضر مي شد و به ديگران روحيه مي داد و سخنان اميدوار كننده مي زد.

 هيچوقت ضعف از خودشان نشان نمي داد و در آن زمان ها هم چندين بار مامورين و نبردهاي ساواك كه به دبيرستان ما حمله كرد مجموعه بچه ها جانانه دفاع مي كردند و ايشان مشوق و خود در صحنه حضور فيزيكي داشت. ايشان از خانواده اي بسيار مذهبي و ساده زيست بودند و فردي زحمت كش كه اوقات فراغت كار مي كرد. ايشان در همان زمان در سپاه پاسداران و بسيج بسيار فعال بودند و جهت جمع آوري نيروها نقش كليدي داشت.
روح او شاد  و راهش پر رهرو بود. 

چهار خاطر از دوست و همرزمان شهید علیرضا طغرایی،  هميشه دنبال حقيقت و عدالت و واقعيت ها بود

آقامير سيد باقري - دوست و همسايه شهيد
 بسیار خوش اخلاق و مومن بود و نسبت به دوستانش مهربانی و رافت اسلامی را بسیار رعایت می کرد. بهترین نمره ها را داشت و از با استعداد ترین شاگردان مدرسه بود. در درس خواندن بسیار با استعداد بود و از همفکری با دوستان خود کوتاهی نمی کرد.

ایشان تمامی مراحل و مدارج تحصیلی را بدون کوچکترین مردودی و تجدیدی با موفقیت کامل به پایان رساند و توسط مدیر و معلم و خانواده محترم خود مرتباً مورد تشویق و تقدیر قرار می گرفت.

بسیار منضبط و فهمیده در دبستان و دبیرستان خود بود که من از نزدیک شاهد آن بودم و قوانین و ضوابط دوران تحصیلی خود را با موفقیت به پایان رساند. همانطور که گفتم بسیار با دوستان و مسئولین مدرسه روح تعاون و همکاری داشت.

از قبل از انقلاب همراه با ما در تظاهرات ضد شاه و آمریکا در دبیرستان و خارج آن فعالانه و با صداقت همکاری می نمود و یکبار هم هر دو نفر به مدت 6 ساعت در پی دستگیری در تظاهرات ضد شاه در بازداشتگاه به سر بردیم.

فعالیت های گروهی ایشان در دبیرستان بسیار بارز و مشهور بود و در پابگاه بسیج از نیروهای بسیار فعال وعضو شورای پایگاه بود و از زمان حضور در جبهه با اینکه یک فرد بسیج بود به عنوان مسئول اعزام نیروی لشکر نجف اشرف فعالیت می نمود.

ورزشکار بود و بسیار با اخلاق، همیشه در تمام اردوها همراه دیگر برادران با جدیت همکاری می نمود. در برخورد با همکلاسی ها از وجهه ي بالایی برخوردار بود. ایشان هم در خانه و هم در مدرسه و هم در اجتماع احترام فراوانی به معلم و خانواده و مردم عادی می گذاشت. 

یکی از خصوصیات بارزی که من همیشه در این شهید می دیدم این بود که خوش اخلاقی و گرم بودن با مردم را سرلوحه کار خود قرار می دهد. یکی از خاطراتی که همیشه به یادم می ماند این است که در اردوگاه و کارهای گروهی بسیار فعال بود و تا آنجایی که توانایی داشت کارها را با صداقت تمام انجام می داد.
چهار خاطر از دوست و همرزمان شهید علیرضا طغرایی،  هميشه دنبال حقيقت و عدالت و واقعيت ها بود

منصور نژاد حاجي - دوست شهيد
 زمان آشنایی من با این شهید بزرگوار در دوران راهنمایی و مدرسه عنصری بغل مسجد جامع بود. در این دوران هر کس برای خود دوست و رفیقی داشت من هم برای خودم می بایست دوستی انتخاب می کردم. در سر کلاس درس نشسته بودیم که معلم وارد کلاس شد، روزهای اول مدرسه بود هنوز کتاب نداشتیم و به همین خاطر معلم درباره نماز و قرآن شروع به صحبت کرد. بعد از اینکه سخنرانی تمام شد، معلم شروع به سوال کردن درباره نماز و قرآن کرد، در میان دانش آموزان، علیرضا به سوالات معلم جواب داد. قدم جلو گذاشتم و با او دوست شدم. از آن روز به بعد دوستی ما چند برابر شد. 

از خصوصیات علیرضا این بود بچه ای خونگرم و دلسوز و فداکار و مهربان و درس خوان. او علاقه زیادی به والیبال داشت و در کارهای مدرسه و در کلاس دوست داشت گروهی باشد. از عقاید علیرضا این بود که یک نفر نمی تواند به تمام اهدافی که یک فرد دارد برسد و باید برای اینکه به هدف خود برسد باید از چند نفر کمک بگیرد و سریعتر  به نتیجه رسیده و موفق شود. این دوستی و رفاقت بین من و علیرضا  محکم و محکمتر می شد.

 دوران راهنمایی را به اتمام رسانده و وارد دبیرستان شدیم. در کنار علیرضا درسهای زیادی یاد گرفتم که یکی از این درسها درس اخلاق و فداکاری بود. در دوران دبیرستان انقلاب شد که علیرضا بیشتر به پخش شب نامه شرکت و سخنرانی های روحانیون و تشریح سخنان امام خمینی(ره) می پرداخت. دوران دبیرستان  او یکی از مهره های بسیار موثر و فعال که در پیروزی نقش مهمی داشت. 

بعد از اینکه دیپلم گرفتم من به شهرستان رفتم و بعد از دو سال دوباره به گرگان آمدم و به دنبال بهترین دوستم که از برادرم به من نزدیکتر بود رفتم، نشانی از او پیدا نیافتم و از این و آن سوال کردم، من فکر می کردم که انگار چیزی از وجودم را گم کرده بودم.
منبع معاون فرهنگی و آموزشی بنیاد شهید گلستان/ پرونده فرهنگی شهدا
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده