شهدا ی کربلای یک
من تو را غریبانه به آغوش کشیده بودم. جمعیت زیادی ما رو متحیرانه نگاه می کردند. انگار لحظه آخر وداع پدر و فرزند است. همه به گریه افتاده بودند. در آن لحظه آغوش تو عجب آرامشی داشت
به گزارش نوید شاهد گلستان: شهید محمد احمدزاده، سوم شهریور 1342، در روستاي نودیجه از توابع شهرستان گرگان به دنیا آمد. پدرش احمد، کشاورز بود و مادرش بلقیس نام داشت. تا پایان دوره راهنمایي درس خواند. سال  1362، ازدواج کرد و صاحب دو پسر شد. به عنوان پاسدار در جبهه حضور یافت. سیزدهم تیر 1365، در مهران توسط نیروهاي عراقي بر اثر اصابت ترکش به کتف و گردن، شهید شد. پیکر او را در گلزار شهداي امامزاده عبدالله شهرســتان زادگاهش به خاک ســپردند. او را امیر نیز مينامیدند. برادرش عباسعلي نیز به شهادت رسیده است.

نصیحت شهید امیر احمد زاده به فرزندش ابوذر

فرزندم ابوذر؛
وقتی که تو یک ساله بودی پدرت برای نبرد حق علیه باطل به جبهه رفت. تو آن زمان کوچک بودی و من نمی توانستم به تو خوب محبت کنم. در تاریخ بیست و هفتم فروردین ماه یال 1365، ساعت هفت صبح از خانه به طرف سپاه پاسداران انقلاب اسلامی گرگان حرکت کردیم. مردم زیادی برای بدرقه ما آمده بودند. از جمله خودت، مادرت تو را در بغل داشت . من تو را از بغل مادرت گرفته . به داخل سپاه بردم. سربند قرمز رنگی مه به کلمه هیهات نت الذله بر روی آن نوشته شده بود را به دور پیشانی تو و یکی را به پیشانی خود بستم.

 من تو را غریبانه به آغوش کشیده بودم. جمعیت زیادی ما رو متحیرانه نگاه می کردند. انگار لحظه آخر وداع پدر و فرزند است. همه به گریه افتاده بودند. در آن لحظه آغوش تو عجب آرامشی داشت. 
آن روز پدرت در بدرقه گرم امت حزب الله برای چندمین بار راهی جبهه های حق علیه باطل شد. من قبل از به دنیا آمدن تو حدودا بیست و یک ماه در جبهه های کردستان بودم.
پسرم، نور چشمم، اگر در مورد پدرت تحقیق کنی مردم حقیقت را به تو خواهند گفت. پس احتیاج نیست که به قلم بیاورم اما تو خودت خوب میدانی که در یک خانواده مذهبی به دنیا آمده ای و باید راه خدا و اسلام را دنبال کنی. 

نصیحت شهید امیر احمد زاده به فرزندش ابوذر
پسرم ابوذر جان،
سال 1359 جنگ نابرابر بین ایران و عراق شروع شد. در این جنگ بهترین یاران امام و اسلام برای دفاع از این نهال انقلاب به جبهه ها سرازیر شدند و مظلومانه به شهادت رسیدند. پدرت هم برای گرفتن انتقام خون این عزیزان راهی جبهه ها شد.تا شاید با ریختن خون ناچیزش دین خود را ادا کرده باشد. 

پسرم، 
من در دورانی که نهال اسلام تشنه بود بله تشنه ، تشنه خون یک عده مخلص رفتن و اسلام را یاری کردند و یک عده ماندند که اگر باز اسلام احتیاج پیدا کرد اسلام را یاری کنند. ولی یک عده نه تنها قرآن را یاری نکردند بلکه بر علیه قرآن ایستادگی کردند. اینها باید از بیخ و بن بسوزند. در این دنیا به دست امت حرب الله و در آخرت هم به دست عدالتخواه. من نمی دانم که تو چگونه تربیت میشوی و چگونه زیست می کنی؟ ولی پسرم اگر راه پدر را که همان راه اسلام است بروی به جراغ روشنایی میرسی. البته راه پدر سختی، گرفتاری و مصیبت های  زیادی دارد و موانع زیادی در بین راه است. اما این را بدان با کنار زدن این موانع به نور خدا می رسی. البته در بین این راه خدا کمک های زیادی می کند. با تلاش خودت اگر از اینها شجاعانه گذشتی احسنت به تو باد. اما اگر غیر این راه راه دیگری رفتی و یا به این راه آمدی و یرگشتی تو را هرگز نمیبخشم. و این را بدان آن دنیا با من ملاقات نداری.

پسرم ابوذرم، نور چشمم
پدرت به راهی نرفته که پشیمانی داشته باشد و از روی نا آگاهی هم نبوده. بلکه با چشم باز در این مسیر رفته هیچ چیز مانع من نشده، زرق و برق دنیا نتوانسته مرا بفریباند. حب دنیا، حب زندگی و اهل و اعیال هم نتوانسته مانع من شود.

ابوذر جان پسرم،
خیلی دوست داشتم که تو بزرگ بودی و من می توانستم با تو مستقیم صحبت کنم. البته احتیاج هم نیست فکر می کنم که کاملا گوش به نصیحت های پدرانه ام می کنی.

نصیحت شهید امیر احمد زاده به فرزندش ابوذر
فرزندم، نور چشم بابا،
عراق کافر از خدا بی خبر خرمشهر را به خونین شهر تبدیل کرده بود. به خاک و ناموس ما تجاوز کرده بود. قرآن را می سوزاند و مساجد را تخریب می کرد. کودکان بی گناه را به شهادت رساند. شکم زنان باردار را پاره کرد. پیر و جوان ما را کشت یا به اسارت گرفت. به همین دلیل امام عزیز جبهه را بر هر کس که می توانست اسلحه به دست بگیرد واجب کرد. من این راه رفتم و امیدی به بازگشت ندارم. به امید آن روز که اسلام پیروز شود. تو را به دستان خدا می سپارم.   
منبع معاون فرهنگی و آموزشی بنیاد شهید گلستان/ پرونده فرهنگی شهدا
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده