شهدای کربلای یک،
مادر جان پس مانع رفتن من نشو، تقدیر من این است که به جبهه بروم و شهید شوم. و از شهادت من غمگین و ناراحت نشو. این را گفت و از اتاق خارج شد. ولی وقتی گریه مرا شنید به اتاق بازگشت و گفت متدر جان شما به من قول دادی تا گریه نکنی!
به گزارش نوید شاهد گلستان: شهید حمید انشائیان، چهاردهم اردیبهشت 1344، در شهرســتان تهــران به دنیا آمد. پدرش یوســف، کارمند اداره برق بود و مادرش محترم نام داشــت. تا پایان دوره متوسطه در رشته انساني درس خواند و دیپلم گرفت. به عنوان ســرباز ارتش در جبهه حضور یافت. دوازدهم تیر 1365، در زبیدات عراق بر اثر اصابت ترکش خمپاره به شکم و سینه، شهید شد. مزارش در گلزار شهداي امامزاده عبدالله شهرستان گرگان واقع است.
سرنوشتی که از قبل نوشته شده بود!
مادر شهید نقل می کند:
ما به رفتن حمید به خدمت مقدس سربازی هیچ گونه مخالفتی نداشتم. اما زمانی که به خدمت سربازی می رفت، رو به من کرد و گفت: مادر جان کنار من بنشینتا چیزی را برایت تعریف کنم.

روزی از روزها یک پسر بچه هلندی در ازمون ورود به دانشگاه  کشور دیگر شرکت می کند و قبول می شود. سپس قصد مهاجرت به آن کشور را می کند. تا بتواند به تحصیلات خود ادامه دهد. تمام وسایل سفر خود را آماده می کند سپس ساعت را کوک می کند تا برای پرواز خواب نماند. 

مادرش برای اینکه پسرش از او دور نشود ساعت را از کوک خارج می کند. پسرش از پرواز جا می ماند و مجبور می شود روز بعد با پرواز دیگر مهاجرت کند. ولی هواپیمای پسرک دانشجو سقوط کرد. و فرزندش فوت کرد. شاید اگر ا با پرواز اول می رفت این حادثه برایش نمی افتاد. مادرش تقدیری مه خدا برایش نوشته بود را عوض کرده بود. و این حادثه برایش پیش آمد. 

مادر جان پس مانع رفتن من نشو، تقدیر من این است که به جبهه بروم و شهید شوم. و از شهادت من غمگین و ناراحت نشو. این را گفت و از اتاق خارج شد. ولی وقتی گریه مرا شنید به اتاق بازگشت و گفت متدر جان شما به من قول دادی تا گریه نکنی! 
منبع معاون فرهنگی و آموزشی بنیاد شهید گلستان/ پرونده فرهنگی شهدا

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده
آخرین اخبار