در جریان عملیات بی سیم خود را به دوستش داد و آرپیچی او را گرفت و از چند تانک دشمن یکی را زد. اما یکی دیگر از تانک هاکه یک کالیبر رویش بود او را تیر باران کرد و یکی از تیرها به پهلویش خورد. با کمک دوستانش 100 الی 200 متری هم عقب آمد اما اصرار داشت تنهایش بگذارند همرزمانش هم که دیگر چاره ای نداشتند رفتند.
به گزارش نوید شاهد گلستان: کاظم صادقپور، یکم مرداد 1345، درروســتاي مهترکلاته از توابع شهرستان کردکوي دیده به جهان گشود. پدرش رمضان و مادرش هاجر نام داشت. تا پایان دوره راهنمایي درس خواند. به عنوان سرباز ارتش در جبهه حضور یافت. دوازدهم مرداد  ،1366در میمک هنگام درگیري با نیروهاي عراقي بر اثر اصابت گلوله به شهادت رســید. مزار وي در گلزار شهداي امامزاده روستاي روشن آباد تابعه شهرستان زادگاهش واقع است.

تو برو من زنده نمی مانم!

 شهید کاظم صادقپور فرزند رمضان در روستای مهترکلاته از توابع شهرستان کردکوی متولد شد. پدرش کشاورز و مادرش خانه دار بود. آنها از وضع اقتصادی متوسطی برخوردار بودند او پس از رسیدن به سن هفت سالگی چون دیگر هم سن و سالانش در دبستان محل سکونتش ثبت نام نمود و این پنج سال را باموفقیت پشت سر گذاشت.

کشاورز بود
 اما به علت نداشتن راهنمایی در روستای خود مجبور بود به روستای یساقی رفته و در آنجا ادامه تحصیل دهد. هنوز دوره راهنمایی را به پایان نرسانده بود که به دلیل یکسری مشکلات ترک تحصیل کرد و درکنار برادرها و پدرش در کار کشاورزی مشغول کار و تلاش شد.

مودب و کم حرف
پسری بسیار مودب و کم حرف اما مهربان و خون گرم بود. همه اعضاء خانواده و اطرافیان دوستش داشتند. گاهی هم که فرصت پیدا می کرد ورزش می کرد. به فوتبال بسیار علاقه مند بود. هنوز به سن مشمولیت نرسیده بود اما با وجود مشاهده اوضاع کشورمان و جنگ تحمیلی ایران و عراق تصمیم گرفت به جبهه برود.

 2 بار بسیج رفت و با وجود اینکه 2 برادر دیگرش هم درمنطقه جنگی بودند هیچ کس نتوانست مانع رفتن او شود. او سه ماه آموزشی را در چهل سراب گذراند.
 در جبهه بیسیم چی بود.

جسور اما مهربان

خواهرش از زبان همرزم شهید می گوید: سه ماه مانده بود که خدمتش تمام شود درعملیات بی سیم خود را به دوستش می دهد و آرپیچی او را می گیرد و چند تانک از دشمن که از جلو می آمد یکی را زد. اما یکی دیگر از تانک هاکه یک کالیبر داشت او را تیر باران کرد و یکی از تیرها به پهلویش خورد.
 او با کمک دوستانش 100 الی 200 متری هم عقب آمد و به دوستش که کمکش می کرد مرتب می گفت تو برو من دیگر زنده نمی مانم دوستانش نیز چون دیگر چاره ای نداشتند رفتند چند روزی گذشت برادرم کروکی جاماندن را از دوستش گرفت و به آنجا رفت چندین مکان آدرس گرفت و رفت جسدها را دید اما او را پیدا نکرد تا کانتینر ششم رفت تاجسد یک برادر شهیدم را پیداکرد او به مادرم قول داده بود تا برادرم را پیدا نکرده باز نگردد و به قولش وفا کرد و بعد 4 الی 5 روز موفق شد به هدفش برسد یکی از افرادی که جسد برادرم را موقع پیدا کردن در مکان شهادتش دیده بود می گفت زیر یک صخره رو به قبله دراز کشیده بود. 
آری او در سال 1366 در منطقه میمک بر اثر اصابت تیر مستقیم  تیر به شکم به درجه رفیع شهادت که همانا آرزویش بود رسید.
روحش شاد و يادش گرامي باد.

منبع معاون فرهنگی و آموزشی بنیاد شهید گلستان/ پرونده فرهنگی شهدا

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده