جانباز آزاده در گفتگو با نوید شاهد:
" رمضان ساوری" جانباز آزاده: خداوند شجاعت به خطر انداختن جان را به ما ارزانی داشت تا با زنده ماندن بتوانیم شجاعت و ایمان رزمندگان هشت سال دفاع مقدس را بازگو کنیم.
نوید شاهد گلستان : آزادگان وارث شهیدان هستند و ما باید نام و راهشان را گرامی داریم. این از معراج برگشتگان، اینک با حضور خود در جامعه آمده اند تا در صحنه سازندگی حماسه ای دیگر بیافرینند و هم دوش هم سنگران دیروز، روح بزرگی و صلابت را در جامعه بدمند. 
این یادگاران دفاع مقدس و روزهای آتش و خون، با گام های مطمئن و دل های سرشار از عشق و ایمان به خدا و وطن برای رسیدن به قله  فتح و ظفر ایستاده اند، پس ما نیز باید صبوری شان را ارج نهیم و پای غفلت بر آن نگذاریم. 
نوید شاهد استان گلستان به بهانه سالروز ورود آزادگان مصاحبه ای را با جانباز 25 درصد و آزاده هشت سال دفاع مقدس "رمضان ساوری"ترتیب داده است که در پی می آید: 

زنده بودن یکی از زیبایی های ایثارگری و جانبازی است

_لطفاخودتان را برای خوانندگان نوید شاهد گلستان معرفی کنید.
اینجانب سرهنگ بازنشسته سپاه پاسداران، رمضان ساوری فرزند علی متولد 1339، در روستای تخشی محله شهرستان گرگان، فوق دیپلم رشته مدیریت در یک خانواده پر جمعیت و مذهبی به دنیا آمدم. پدرم کشاورز و مادرم خانه دار بود.

-دوران کودکی تان چطور گذشت؟
در زمان کودکی بسیار آرام و صبوربودم. پول تو جیبی که داشتم به طور مخفیانه در جیب فقیران می گذاشتم. نسبت به یتیمان بسیار دلرحم و مهربان بودم. 
آن زمان شرایط اقتصادی بیشتر مردم بسیار بد بود و زندگی خود را به سختی می گذراندند. پدر من هم  برای امرار معاش مجبور بود با کارگری کردن در زمین های دیگران امورات خانواده دوازده نفره مان را بگذراند. 
بعضی از افرادی به علت نداشتن سرپناه مجبور می شدند شب را در مساجد  به صبح برسانند. گاهی من افرادی را به منزل می آوردم و از سهم غذایی خودم به آنها می دادم.
پیر مردی بی وارث در نزدیکی منزل ما زندگی می کرد که توانایی انجام کارهای روزانه خود را نداشت. من هر روز به او سر می زدم او را استحمام می کردم و با دستان خود لقمه های غذا را به دهانش می گذاشتم.  

_در سالهای انقلاب چه می کردید؟
من در دوران قبل از انقلاب نوجوانی را سپری می کردم. شب ها به اتفاق پدر و برادرانم به مسجد روستا می رفتیم و در جلسات مذهبی شرکت می کردیم. عشق به ائمه اطهار بخصوص خانم فاطمه زهرا و بی بی زینب از همان کودکی در وجودم شکل گرفت. خوب خاطرم هست در شب های محرم چقدر برای غریبی  خانم بی بی زینب «س»، در خلوت گریه می کردم. آن زمان از بازی که سرنوشت برایم رقم زده خبر نداشتم  و نمی دانستم قرار است روزگار مرا درهمین شرایط قرار دهد.

زنده بودن یکی از زیبایی های ایثارگری و جانبازی است
_فعالیت های قبل از انقلاب شما به چه صورت بود؟ 
من به امام «ره»، ارادت خاصی داشتم. آن زمان  داشتن پوستر ایشان جرم بزرگی بود. ولی ما عکسی از رهبرعزیزمان به دیوار اتاق خانه مان نصب کرده بودیم هر بار چشم من به ایشان می افتاد بوسه ای بر صورتشان می زدم. 
من در تظاهرات های که علیه رژیم منفور پهلوی شکل می گرفت شرکت می کردم. در مدرسه  با دوستان خود قرار گذاشته بودیم هر روز بعد از تعطیل شدن مدرسه شعار بر علیه رژیم بدهیم چندین روز بر همین منوال گذشت.
 روز سوم وقتی از درب حیاط مدرسه خارج شدیم و شروع به شعار دادن کردیم دیدیم دور تا دور مدرسه را ماموران ساواک احاطه کرده است و به سمت ما حمله ور شدند. آن روز با هزار زحمت از دست ماموران ساواک فرار کردیم.

-اولین باری که به جبهه اعزام شدید چه سالی بود؟ توضیح دهید.
 با شروع آغاز جنگ تحمیلی، عشق رفتن به جبهه در وجودم شعله ور شده بود سال 1359، برای دوره آموزشی به مشهد مقدس رفتم از آنجا به اصرار خودم به طور داوطلبانه به جبهه اعزام شدم. هجده ماه به عنوان پدافند هوایی در منطقه دزفول و سوسنگرد حضور داشتم.

_نحوه مجروح شدن شما به چه صورت و در چه عملیاتی  بود؟
سال 1361، به خانه بازگشتم و چند ماه بعد ازدواج کردم. صاحب سه فرزند شدم. فرزند چهارم من یعد از اسارت به دنیا آمد.  از سال 1361 تا 1364، چندین نوبت به طور متداول به عنوان بسیجی به جبهه رفتم و در عملیات های مختلفی شرکت کردم.
 در دو نوبت در عملیات کربلای یک و هشت، از ناحیه دست و پا مجروح شدم. از آنجا مرا به بیمارستان همدان بردند و چندین نوبت بر روی پای من عمل جراحی صورت گرفت. 
به علت شدت صدمات وارد شده تا دو سال اجازه حضور به جبهه های نبرد را به من ندادند  به همین دلیل تصمیم گرفتم وارد سپاه پاسداران شوم.
زنده بودن یکی از زیبایی های ایثارگری و جانبازی است
تصویر: شب قبل از عملیات
_در کدام عملیات و به چه صورت اسیر شدید؟
بعد از چند ماه با بچه های سپاه تصمیم گرفتیم برای تفریح به منطقه تفریحی جهان نما برویم. ساعت یک شب بود که از طرف سپاه به منزل ما آمدند و گفتند عراقی ها عملیات کرده اند آماده ای همین الان به سوی منطقه حرکت کنی؟
کمتر از یک ساعت آماده حرکت شدم. غروب همان روز به منطقه عملیاتی جزیره مجنون رسیدیم. از آنجا یک راست به خط مقدم رفتیم.
چهارم تیر ماه 1367، بود. اوضاع منطقه بسیار وخیم بود درگیری شدیدی بین نیروهای ما با بعثی های عراقی صورت گرفته بود. از زمین و هوا بر سر نیروهای ما آتش گلوله و خمپاره سرازیر شده بود. دشمن با تمام امکاناتی که داشت در مقابل رزمنده های ایرانی که با حداقل امکانات ولی شجاعانه و عاشقانه پایداری می کردند حمله ور شده بود. 
در میان آتش و دود گلوله ها، خودم را به سختی به داخل یک سنگر رساندم. خود را آماده شهادت کرده بودم. کنار من یک آرپی جی  زن مشغول تیراندازی بود. در همان لحظه تیری به بازوی من اصابت کرد واز طرف دیگر خارج شد. 
 سوزش شدیدی در دستانم احساس کردم. به سوی همسنگر خود نگاه کردم و از او طلب کمک کردم. دیدم جوابم را نمی دهد. مدتی خیره نگاهش کردم. نردیکش رفتم و او را تکان کوچکی دادم و گفتم بازویم راببند. ناگهان دیدم تیری به پیشانی بند یازهرایش اصابت کرده ولی آن رزمنده تا آخرین لحظه استوار و محکم مقاومت کرده است.
از سنگر بیرون آمدم خود را به خاکریز بغل رساندم و از آنجا شروع به تیراندازی کردم.  تک تک بعثی ها را به درک واصل می کردم. تعداد ما بسیار اندک ولی تعداد نیروهای دشمن چندین برابر ما بود. نمی توانستیم پشت به دشمن کنیم باید تا آخرین قطره خون از نهال انقلاب دفاع می کردیم. مدام ذکر یا زینب بر زبانم جاری بود. همه برای شهادت آماده شده بودیم ولی در دل من ندای فریاد می زد که رمضان تو شهید نمی شوی، تو باید مصیبتی که بی بی زینب «س»، در کربلا کشیده است را با تمام وجودت درک کنی.  
 یکی از ایرانی ها با آرپی جی به وسط عراقی ها شلیک کرد و باعث فرار کردن آنها شد. 
تمام این ها نیروهای امداد و غیبی از طرف خدا بود که باعث شده بود ترس و رعب وحشتناکی به دل آنها بیفتد.
عراقی ها در حال عقب نشینی بودند و ما در حال پیشروی به سمت دشمن. ناگهان احساس کردیم وسط عراقی ها محاصره شده ایم. داخل یک خاکریز کمین کردم که دیدم یک عراقی با اسلحه خود بالای سر من ایستاده است. من تسلیم شدم و از همانجا  26 ماه اسارت من آغاز شد.
زنده بودن یکی از زیبایی های ایثارگری و جانبازی است
 
 _از احساس خود در لحظه اسارت برای ما بگویید.
وقتی سرباز عراقی مرا به اسارت گرفت سیلی محکمی به صورتم زد. آن لحظه دردناکترین لحظه در زندگی من تا آن لحظه بود چون یاد سیلی که در اسارت به حضرت رقیه زدند افتادم آنجا بود که با خود گفتم رمضان، تو وارد دانشگاه امام حسین شدی. سرباز عراقی پیشانی بند یا زینب مرا که دور گردنم بود محکم در دست گرفته یود و مرا به زمین می کشاند. 

تعبیر یک رویا
من لحظه اسارتم را و آن سیلی که سرباز عراقی به صورتم زده بود را قبلا در خواب دیده بودم.

_بعد از اینکه اسیر شدید چه اتفاقی برای شما افتاد؟
من به اتفاق بیست و چهار نفر دیگر آن روز به دست عراقی ها اسیر شدیم. ابتدا دست های ما را از پشت بستند و درون رودخانه ای انداختند.  یک عراقی تیر بار را به سوی ما گرفت.  چندین نفر از اسرا به شهادت رسیدند.  بین نیروهای عراقی برای کشتن ما اختلاف نظر به وجود آمد. به همین دلیل بیست نفری که مانده بودیم را از آب بیرون کشیدند. 
چون ما را در خط مقدم اسیر کرده بودند با بی رحمی تمام ما را شکنجه می دادند. از بین اسرا مرا از بقیه سوا کردند و تا جایی که جان در بدن داشتم با مشت و لگد مرا کتک زدند. 
بعد از اینکه از زدن من خسته شدند ما را درون یک سنگر بردند و آویزانمان کردند. مرحله بعدی شکنجه شروع شده بود. این بار ضربه های کابل بود که با هر بار بالا پایین آمدنی که به بدن ما اصابت می کرد شکاف عمیقی در بدنمان ایجاد می کرد. آن شب یازده نفر از اسرای دیگر به فیض شهادت نائل گشتند.  حالا ده  نفر از ما باقی مانده بود.
 
 _تلخ ترین و شیرین ترین خاطرات شما از دوران اسارت کدام است؟
سه جا در اسارت برای من خیلی سخت گذشت. اولین سیلی که از سرباز عراقی خوردم. دومی لحظه ای که بعد از اسارت ما را در شهر بصره دست و پا بسته دور شهر می چرخاندند و مردم شهر هلهله و پایکوبی می کردند.  آن لحظه من خدارا شکر کردم که اسارت قسمت من هم شد تا بتوانم مصائبی که بر اهل بیت وارد شده بود را با تمام وجود لمس کنم. و این را بدانم که اسلام با چه سختی به دست ما افتاده است.
و سومین لحظه که بسیار تلخ و ناگوار بود، خبر شنیدن رحلت امام خمینی بود که بعد از شنیدن آن توسط عراقی ها جو سنگینی در اردوگاه برقرار شد. بسیاری از اسرا روحیه خود را از دست داده بودند.
شیرین ترین خاطرات که در دوران اسارت داشتم مربوط به لحظه هایی می شد که سر به سر بعثی ها می گذاشتیم.


_آیا امید داشتید که به وطن بازگردید؟
اصلا امیدی به بازگشت نداشتیم چون جو سنگینی در اردوگاه بود و رفتار وحشیانه ای که با ما و رزمنده های دیگر می کردند باعث شد به هیچ وجه فکر بازگشت نکنیم.

از روش های شکنجه در اسارت برایمان بگویید.
از ریختن خاک در دهن بچه ها گرفته تا کشیدن ناخن های بچه ها و تراشیدن ریش بچه ها با تیغ کهنه و صورت خشک. تمام این ها بخشی از شکنجه های بود که وقتی بعثی ها بیکار می شدند به سراغ ما می آمدند تا عقده هایشان را خالی کنند. وقتی با اعتراض ما برخورد مواجح می شدند ما را درون آب فاضلاب می انداختند و تاصبح شکنجه می دادند. 
 
اوقات فراغت خود را چطور می گذراندید؟
 من بیشتر مواقع مشغول نماز و قرآن خواندن بودم. روزی 100 رکعت نماز می خواندم. سجده های طولانی و گریه های طولانی ما را به خدا وصل کرده بود.

مراسم مناسبتی هم داشتید؟
شب های جمعه دعای کمیل برگزار می شد. نماز جماعت با نگهبانی بعضی از اسرا برپا می شد. که گاها عراقی ها از این موضوع با خبر می شدند و به طور ناگهانی وارد شده و با یاتوم و کابل به سر و صورت اسرا می زدند.
شیرینی عید:
در ایام عید با خمیر نان ها که از قبل خشک کرده بودیم و با روغن و شکری که در آشپزخانه بود کیک و شیرینی درست می کردیم. 

_از لحظه آزادی خود برایمان بگویید.
در زمان اسارت خداوند مهر زن و فرزند را از دل من خارج کرده بود. تمام مسیر اردوگاه تا مرز ایران را من در اتوبوس خوابیده بودم ولی به محض اینکه پا به خاک ایران گذاشتیم عشق به خانواده مخصوصا دختر بزرگم فاطمه در وجودم شعله ور شد و برای دیدن آنها بی قراری و بی تابی کردم.

اگر دوباره جنگ شود بازهم به جبهه می روید؟
برای حفظ ناموس، وطن و دین خود با تمام وجود بار دیگر به جبهه می روم و جانم را تقدیم انقلاب می کنم.

زنده بودن یکی از زیبایی های ایثارگری و جانبازی است
_شما زیبایی های جنگ را در چه می بینید؟
جنگ زیبایی های خاص خودرا داشت. ایثار، شهامت، شجاعت، خداخواهی، نوع دوستی، احترام به یکدیگر، کشته شدن  و کشته دادمن، فرار، تعقیب ،جدال با مرگ، زنده ماندن و جانبازی  و اسارت که دست یافتن به هریک از این جنبه های معنوی زیبایی های خاص خود را داشت. که خداوند توفیق داد بسیاری از آنها را تجربه کنم. برای این محبت از حضرت حق نیز سپاس گزارم. زنده بودن یکی از زیبایی های ایثارگری و جانبازی است که خداوند شجاعت به خطر انداختن را به ما ارزانی داشت تا زنده بمانیم و شجاعت و ایمان رزمندگان هشت سال دفاع جانانه را برای آیندگان بازگو کنیم.  
 
_چه پیامی برای خوانندگان دارید؟
ما این انقلاب را به آسانی بدست نیاورده ایم. برای این انقلاب خون  جوان های ما ریخته شده است جانبازان اسرا و ایثارگران سختی های زیاده متحمل شده اند. دشمنان اسلام برای نابودی این نظام به هر توطئه ای دست می زنند ما باید تابع ولایت و دین باشیم و به گفته رهبر عزیزمان پشتیبان ولایت فقیه باشیم تا آسیبی به مملکت ما وارد نشود.
 

 
 
 
 














برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده