گفت و گوی نوید شاهداستان گلستان با همسر شهید محمد ابراهیم کبیری بالاجاده
طیبه دادگری همسر شهید محمد ابراهیم کبیری بالاجاده می گوید: وقتی از تصمیم همسرم برای رفتن به جبهه مطلع شدم تصمیم گرفتم من نیز همچون همسرم خود و فرزندانم را نذر انقلاب کنم.
نوید شاهد گلستان: همسران شهدا نزدیکترین افراد به شهدا بودند، شرکای صادقی که همه جا و در همه حال عاشقانه کنار مردان خود ایستادند. آنها شاهدان زنده و بی ادعای زندگی شهدا هستند. به همین بهانه نوید شاهد گلستان به سراغ همسر شهید « محمد ابراهیم کبیری بالا جاده » رفته و پای سخنان وی نشسته است.


خانواده ای که نذر انقلاب شد!


نوید شاهد گلستان: خانم دادگری ضمن معرفی خود یک بیوگرافی از شهید کبیری برایمان بگویید.

دادگری: من طیبه دادگری متولد یکم فروردین 133 فرزند لطف الله و شهید محمد ابراهیم کبیری بالاجاده هستم . 4 فرزند دارم، دو دختر و دو پسر.

شهید محمد ابراهیم کبیری بالا جاده، بیستم مرداد 13529 در روستای بالاجاده از توابع شهرستان کردکوی به دنیا آمد. پدرش محمد کشاورز بود و مادرش شمسیه نام داشت. بیست و چهارم اســفند 1364 با سمت آشــپز در فاو عراق بر اثر اصابت ترکش به سر، شهید شد.

نوید شاهد گلستان: چگونه با همسرتان آشنا شدید؟

دادگری: من و همسرم با هم نسبت خانوادگی داشتیم ولی خیلی کم همدیگر را ملاقات می کردیم. ایشان از همان جوانی شخصیت منحصر به فردی داشتند. اهل دین و دیانت بودند؛ اقوام و آشنایان جذب شخصیت والای ایشان بودند. به همین دلیل وقتی سال 1353 برای خواستگاری به منزل ما آمدند با کمال میل قبول کردم. من 9 سال با همسرم زندگی کردم در طول این مدت سراسر زندگی ام عشق بود. کوچکترین ناراحتی نداشتم. همسرم با تمام خستگی وقتی از سر کار برمی گشت با بچه ها بازی می کرد.  
همسرم قبل از پیروزی انقلاب به همراه برادر خود شهید عباسعلی در کارخانه ایران ترانس مشغول به کار بودند. به همین دلیل بعد از ازدواج برای زندگی ما به تهران رفتیم و ساکن تهران شدیم. 

نوید شاهد گلستان: از فعالیت های انقلابی همسر خود، قبل و بعد انقلاب برایمان بگویید.

دادگری: همسرم به اتفاق برادر شهیدش قبل و بعد از انقلاب در بیشتر تظاهرات و راهپیمایی ها حضوری  فعال داشتند. هنگام تسخیر لانه جاسوسی نیز در آنجا حضور داشتند. 
زمانی که همسرم به تظاهرات می رفتند تمام وجودم سراسر دلهره و اضطراب می شد. وقتی به او از احساسم می گفتم. در جوابم با آرامش خاصی که همیشه در صورتش بود می گفت: طیبه جان، به خدا توکل کن ما برای پیروزی انقلاب باید از جان و مالمان بگذریم. از من نخواه  از راهی که آگاهانه انتخاب کرده ام بازگردم. من جانم را نذر این انقلاب کرده ام. من اگر مجبور شوم از زندگیم دست بکشم از انقلاب دست نمی کشم. 
وقتی برای مسافرت از تهران به گرگان می آمدیم همسرم دوستان و آشنایان را در جریان اتفاقات انقلاب می گذاشت. 

نوید شاهد گلستان: ایشان از چه زمانی وارد جبهه شدند؟

دادگری: بعد از پیروزی شکوهمند انقلاب اسلامی ما به گرگان نقل مکان کردیم. همسرم در بیمارستان پنجم آذر مشغول به کار شد. چندین مرتبه برای حضور در جبهه درخواست داد ولی به دلیل اینکه برادر و پسر عمویشان شهید شده بودند اجازه حضور ایشان را به جبهه نمی دادند. 
بهمن ماه همان سال از جبهه های جنگ تقاضای بیست راننده آمبولانس کرده بودند که ایشان هم به عنوان راننده آمبولانس عازم جبهه های جنگ شد.


خانواده ای که نذر انقلاب شد!

نوید شاهد گلستان: چگونه خبر جبهه رفتنشان را به شما اطلاع دادند؟

دادگری: ساعت ده صبح روز پنجشنبه بود. من در حیاط منزلمان مشغول شستن لباس بودم که شهید محمد ابراهیم در چهارچوب درب حیاط ظاهر شد. با تعجب نگاهش کردم. سابقه نداشت این وقت روز به خانه برگردد. چشمانش برق خاصی داشتند. سوال کردم خیر باشد؛ اتفاقی افتاده که این وقت روز به خانه آمده ای؟ با خوشحالی به من گفت: طیبه جان به آرزویم رسیدم؛ من فردا به جبهه می روم. 
با شنیدن این خبر بند دلم پاره شد. احساس کردم دیگر او را نخواهم دید. آخرین پسرم تنها چهل روزش بود. چهار تا بچه قدو نیم قد داشتم در توان خود نمیدیدم که بتوانم به تنهایی فرزندانمان را بزرگ کنم. 
سکوت کردم درادامه گفت: خواهرم « که ایشان هم همسر شهید بودند» را برای کمک نزد تو می آورم تا در کارها کمکت کند. وقتی غم و ناراحتی را در چهره ام دید با حالتی از غم به من گفت: طیبه جان آیا راضی نیستی من به جبهه بروم؟ تو خودت خوب می دونی من برای رفتن به جبهه چقدر تلاش کردم؟ وقتی آن همه اشتیاق را در چهره اش دیدم گفتم من راضی ام محمد ابراهیم  فقط بگو در نبودت من چه کار باید کنم؟ گفت همان کاری که همسران دیگر شهیدان می کنند به خداوند توکل کن. 

نوید شاهد گلستان: لحظات قبل از اعزام چگونه  گذشت؟

دادگری: عصر روز پنجشنبه برای خداحافظی از برادر، پسر عمو و همسر خواهرش که هر سه از شهدای هشت سال دفاع مقدس بودند به امامزاده عبدالله رفت و از آنها خداحافظی کرد.
وقتی به منزل بازگشت برای یک ماه برای خانه خرید کرده بود و مقداری هم نفت برای خانه تهیه کرده بود و گفت: من مایحتاج یک ماه خانه را آماده کرده ام تا شما مشکلی نداشته باشی. 

نوید شاهد گلستان: سخت ترین لحظه برای شما چه زمانی بود؟

دادگری: شب قبل از اعزام یکی از دوستان همسرم به نام آقای حسن فتحی برای خداحافظی به منزل ما آمد. با ناراحتی به همسرم گفت: محمد ابراهیم با وجود چهار فزند چه لزومی دارد که به جبهه بروی. تو به جبهه بروی و شهید شوی همسرت دوباره ازدواج می کند و بچه هایت بی سرپرست می ماند. 
با شنیدن این صحبت ها گویی غم تمام عالم بر دلم نشست. همسرم در جواب صحبت دوستش گفت: این دینی است که بر گردن من هست من و امثال من به جبهه می رویم کار حسینی می کنیم و همسران و مادران شهدا می مانند و کار زینبی می کنند. با شنیدن این سخنان از زبان همسرم با خودم عهد کردم با تمام وجودم فرزندانم در راه دین و انقلاب تربیت کنم.  من نیز خود و فرزندانم را نذر انقلاب کردم. 

 نوید شاهد گلستان: چگونه از شهادت همسرتان مطلع شدید؟

دادگری: همسرم  نوزده روز بیشتر در جبهه نبود. روز پنج شنبه بود که به اتفاق برادر همسرم سر مزار برادر شوهرم رفته بودیم. در حال برگشت به منزل بودیم که به من گفت: زن داداش امروز به منزل ما بیایید من بچه هایت را به خانه خودمان می آورم. 
شب خوابیده بودم که در خواب دیدم با لباس سیاه به منزلمان آمده است و در حالی که لباسی سیاه بر تن دارد و سرش به زیر است به من می گوید: طیبه جان مسئولیت فرزندانمان بعد از این به گردن تو افتاده است. من شرمنده هستم که نمی توانم تو را در این راه همراهی کنم.  سراسیمه از خواب پریدم. تمام وجودم  پر از دلشوره شده بود. تا عصر همان روز مثل اسفند روی آتش شده بودم آرام و قرار نداشتم. جو خانه خیلی سنگین شده بود.
دم دمای عصر بود که آقای حسن فتحی به خانه ما آمد و با پدر همسرم صحبتی کرد و رفت. بعد از رفتن او غمی سنگین بر چهره پدر همسرم نشست. شانه هایش شروع به لرزیدن کرد؛ در حالی که اشک می ریخت دستهایش را به آسمان گرفت و گفت: خدایا شکرت.  
 نزد پدر همسرم رفتم و گفتم: عمو جان چه خبری به شما رسیده است که اینچنین آشفته شدی؟ در جواب به من گفت: دخترم محمد ابراهیم مجروح شده است. گفتم به من راستش را بگویید آیا واقعا مجروح شده است؟ پدر همسرم در ادامه خبر شهادت محمد ابراهیم را به این صورت به من داد:" هرکس جبهه رفته طعم جدایی را چشیده است." به این صورت من از شهادت همسرم مطلع شدم. 


 



برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده