«یک شب پر خاطره» عنوان نامه ایست که شهید "حسن نظری نوکنده " به دوست خود می نویسد. در متن بخشی از این نامه که با روایتی شیرین حال و هوای جبهه را بیان می کند آمده است: «سخن از گفتن حمله دیشب دشمن نیست. دوست عزیزم آدم باید جبهه را با چشم ببیند تا باور کند. دیشب با تمام وجود مرگ را لمس کردم اما قدرت کلمه الله اکبر به من شهامت این را داد که تا آخرین لحظه پایداری کنم.» متن کامل این نامه را در نوید شاهد بخوانید.
به گزارش نوید شاهد گلستان؛ شهید حسین نظری نوکنده دوازدهم آبان1342 در روستای نوکنده از توابع شهرستان بندرگز به دنیا آمد. پدرش لطفعلی و مادرش فاطمه نام داشت. تا پایان دوره متوسطه در رشته تجربی درس خواند و دیپلم گرفت.معلم بود. به عنوان سرباز ارتش در جبهه حضور یافت. دوم دی1360، در بستان توسط نیروهای عراقی بر اثر اصابت ترکش به دست و شکم، شهید شد. پیکر او را در گلزار شهدای امامزاده حبیب الله زادگاهش به خاک سپردند.

یک شب پرخاطره


«یک شب پرخاطره» نامه ای از شهید نظری نوکنده است که از حضورتان می گذرد:


سلام به دوست و همکارم آقای گیلک، پس از سلام امیدوارم که شما و خانواده و دوستان و همکاران سالم و در راه جهاد پشت جبهه با سعی و تمام در خدمت مردم بوده و نونهالان را که امید آینده مملکت ما هستند بسوی خط مستقیم که آن خط امام و قرآن است سوق دهید. دوست عزیز نامه ام را  از راه بسیار دور یعنی دهلاویه سوسنگرد بپذیرید .
این نامه را بخصوص برای شما می نویسم که دلم برای شما دوستان تنگ شده است.

این نامه را در حالی که یک شب پرخاطره را پشت سرگذاشتم یعنی ساعت چهار و نیم صبح چهارم آذر ماه 1360 می نویسم ، دوست عزیز باید آدم به چشم ببیند تا باور کند.

حس و حال جبهه!

لامذهب عراقی ها از ساعت پنج و ده دقیقه شروع کردند به کوبیدن! باور کنید زبان سخن گفتن در مورد حمله دشمن دیشب را ندارم. زمین و زمان پر از دود و خاک بود و سراسر دهلاویه که طول جبهه آن حدوداً  بیست و پنج کیلومتر می باشد پر از توپ و خمپاره کار گذاشته بودند.

دشمن با علامت گلوله منور در همه جبهه حمله را شروع کرده بود. واقعاً یکدفعه احساس کردم که در جبهه هستم.
 چون خواب بودم باور کنید از سر و صدای کاتیوشا و توپ و خمپاره و تانک و کالیبرها صدای بچه ها را نمی شنیدم با تمام وجودم مرگ را لمس می کردم.

باور کنید قدرتی داشتم که انگار در مقابل ترکش انواع گلوله ها نیستم و تیراندازی می کردم . به بچه ها کمک می کردم در حالیکه دو تا از بچه ها غش کرده بودند با خونسردی تمام دستور آتش داده و به دستور فرمانده شلیک می کردیم.

در دو قدمی دشمن

گلوله های دشمن در چند قدمی ما می خورد به شکر خدا به ما اصابت نمی کرد. حمله سخت دشمن بوسیله برادران پاسدار و بسیج و ارتشی با مقاومت تمام و با شروع الله اکبر دفع شد.

صدای الله اکبر مرا می لرزاند چون صدای مقدسی است نیروهای ما با به زبان آوردن آن یک صدا به دشمن حمله می کنند و در مقابل دشمن با شنیدن الله اکبر همه چیز را گذاشته و فرار می کند.

بالآخره دشمن نتوانست قدمی به جلو بیاورد و بچه ها با دلیری جواب دندان شکنی به آنها می دادند دشمن عقب رفت ولی ما دست بردار نبودیم .
 از آن ساعت یعنی از ساعت یازده و نیم دوباره کاتیوشای آنها نقطه به نقطه منطقه ما را می کوبند سنگر ما پر از خاک تمام اثاثمان پر از خاک و خودمان از بس خاکی بودیم همدیگر را فردای آنروز نمی شناختیم.

سرت را درد نیاورم مهمات داشت ته می کشید بی سیم زدیم مهمات آوردند مقابل آتش دو طرفه تماشایی بود. گلوله های منور ما و دشمن تمام منطقه سوسنگرد را مثل روز روشن کرده بود. گلوله ها مثل هواپیما از پهلو و یا از سر ما می گذشتند. میت وانم یک کتاب از شب گذشته بنویسم چونکه نامه ام زیاد شد کاغذ هم جایی نیست. 
خلاصه دوست عزیز با تمام وجود عظمت امام خمینی و انقلاب در جبهه را درک کردم و عملاً دیدم و بجان و دل درک کردم . 

تشویق شاگردان به نماز

دوست عزیز من ممکن شهید بشوم و یا برگردم. به قول شما شهادت نصیب هرکس نمی شود. به دانش آموزان تأکید کرده و خودتان داوطلب این راه مقدس بشوید و بچه ها برای نماز دعوت کنید.
 امیدوارم برگردم با همکاری همدیگر بتوانیم دینمان را نسبت به مملکتمان از طریق آموزش دانش آموزان و دروس اسلامی به نماز ادا کنیم.
سلام مرا به تمام دوستان برسانید. باور کنید اینجا مجال فکر کردن نیست.
اگر اشتباهی بود ببخشید من این نامه را زیر نور فانس نوشتم.

منبع معاون فرهنگی و آموزشی بنیاد شهید گلستان/ پرونده فرهنگی شهدا
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده