"شهید صفرعلی کریمی طالقانی" معاون فرمانده گردان در منطقه ام الرصاص عراق بود، او چهارم دی ماه 65 به شهادت رسید و تا کنون اثری جز یک پلاک و تکه ای استخوان از وی یافت نشده است. نوید شاهد گلستان در سالگرد شهادت گذری بر زندگی این شهید گرانقدر داشته است که در ادامه می خوانید.
به گزارش نوید شاهد گلستان؛  شهید صفرعلی کریمی طالقانی، فرزند الله قلی  بیستم فروردین 1328 در روستای اسلام آباد کردکوی متولد شد. پدرش کشاورز مردی پر تلاش و زحمتکش و مادرش زنی بسیار خون گرم و صمیمی و خانه دار بود. 

معاون فرمانده ای که مفقودالجسد بود



آنها در آن زمان از شرایط اقتصادی متوسطی برخوردار بودند او پس از سپری کردن دوران شاد و پر نشاط طفولیت به سن هفت سالگی رسید و برای تحصیل علم در مدرسه ابتدایی روستای اسلام آباد ثبت نام کرد. اما دوران راهنمایی را در روستای خطیر آباد و دوران دبیرستان را به صورت شبانه خواند.

اهل مطالعه و خوش رفتار بود
 اخلاقی بسیار پسندیده و قلب رئوفی داشت همه دوستان و آشنایان از او راضی بودند زیاد اهل ورزش و سرگرمی نبود. اما گاهی وقتش را با خواندن کتاب های شهید مطهری و رساله امام می گذراند. به مطالعه و ادامه تحصیل توجه زیادی داشت. تا اینکه بنا به سنت پیامبر ازدواج کرد او بامعرفی خانواده، دختری محجبه از روستای خود را به همسری برگزید وحاصل ازدواج آنها پنج فرزند سه دختر و دو پسربود.

 مخارج خانواده را از طریق کارکردن در اداره دخانیات تامین می کرد.  قبل از ازدواج خدمت سربازیش را تمام کرده بود وقتی خدمتش تمام شد 2 سال روزه گرفت گفت شاید روزه اش قبول نبوده باشد. او در دوران انقلاب برای پیروزی آن با دیگر دوستانش تلاش چشمگیری کرد. در پخش اعلامیه های امام تلاش بسیاری کرد او آرزویی جز موفقیت فرزندانش پیروزی انقلاب و شهادت نداشت. در راهپیمایی ها، تظاهرات ها و مراس های مذهبی تلاشهای زیای داشت. 

جنگ تحمیلی و شهادت

در آغاز جنگ تحمیلی با مشاهده اوضاع نابسمان کشور برای دفاع از آن تصمیم گرفت به منطقه نظامی اعزام شود. آن روزها برادرش نیز جبهه بود.
 همسر شهید می گوید: مدتی از رفتنش گذشته بود. روزی خواهر شوهرم به من زنگ زد و گفت : برادرش مجروح شده و بستری است از من خواست که به منزلشان بروم او می خواست حرف مهمی  بامن حرف بزند. سال 1365 بود به محض اینکه چشمش به من افتاد گریه کرد و گفت: صفر علی در منطقه ام الرصاص مفقود شده و هیچ خبری از او نیست با این وجود ما 9 سال منتظر آمدنش بودیم و در بین اسرا دنبالش می گشتیم تا اینکه بعد از 9 سال پلاک و تکه ای از استخوانش را برای ما آوردند و ما دیگر مطمئن شدیم او از پیش ما رفته و دیگر برنخواهد گشت.  
روحش شاد و يادش گرامي باد 

منبع معاون فرهنگی و آموزشی بنیاد شهید گلستان/ پرونده فرهنگی شهدا
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده