آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۱۴۷۵۳
۰۸:۱۳

۱۴۰۴/۱۲/۲۶
قسمت دوم خاطرات شهید «حسن عباسی»

چفیه پدر

همسر شهید «حسن عباسی» نقل می‌کند: «لحظه‌ آخر، کادو را به فاطمه داد و گفت: دوست دارم نگهش داری. هنوز هم فاطمه هر وقت دلتنگ می‌شود، با بوییدن چفیه‌ پدر، یاد او را در خاطرش زنده می‌کند»


به گزارش نوید شاهد سمنان، «شهید حسن عباسی» دهم مهرماه ۱۳۳۵ در شهرستان سمنان به دنیا آمد. پدرش غضنفر، کشاورز بود و مادرش رقیه نام داشت. تا پایان دوره راهنمایی درس خواند. ازدواج کرد و صاحب دو پسر و دو دختر شد. به عنوان پاسدار در جبهه حضور یافت. بیست و دوم اسفندماه ۱۳۶۳ با سمت فرمانده دسته در جزیره مجنون عراق بر اثر اصابت ترکش به سر، شهید شد. پیکر وی را در گلزار شهدای روستای اَراء از توابع زادگاهش به خاک سپردند.

چفیه پدر

من هم هوایی شدم و دل کندم

موقعیتم را می‌سنجیدم و جواب سر بالا می‌دادم. بچه‌هایم کوچک بودند. هربار که همدیگر را می‌دیدیم، می‌گفت: «بیا سپاه.» با خودم می‌گفتم: «سپاه رفتن همون و اعزام به جبهه همون. کمی که مشکلاتم حل شد، خودم می‌رم.» اما ول کن نبود. آن‌قدر گفت و از جبهه تعریف کرد که من هم هوایی شدم و دل کندم. اول رفتم جبهه و بعد هم به استخدام سپاه در آمدم.

(به نقل از محبوبی، همرزم شهید)

بیشتر بخوانید: خدا کفایت می‌کند

چفیه پدر

با سلیقه کادو کرد و گذاشت پشت پرده. منتظر شد تا فاطمه از مدرسه بیاید. با آمدن فاطمه آماده‌ رفتن می‌شد. لحظه‌ آخر، کادو را به فاطمه داد و گفت: «دوست دارم نگهش داری.» هنوز هم فاطمه هروقت دلتنگ می‌شود، با بوییدن چفیه‌ پدر، یاد او را در خاطرش زنده می‌کند.

(به نقل از همسر شهید)

زندگی بعد شهدا قابل تحمل نیست

به او گفتم: « بعد از جنگ می‌خوای چکار کنی؟» جواب داد: «خدا نکنه زنده برگردم. زندگی بعد از شهدا قابل تحمل نیست. مطمئن باش اگه زنده بمونم، دق می‌کنم.»

(به نقل از میرنظام میرعمادی، دوست شهبد)

پیشنهادش گره از کار خیلی‌ها وا کرد

توی زیر زمین جمع می‌شدیم برای خواندن دعای توسل. حسن با صدای گرمش می‌خواند. از چند نفر شروع شد و کم‌کم پا گرفت. هنوز حرفی از انقلاب نبود. بعد‌ها به پیشنهاد حسن، قرض‌الحسنه‌ خانوادگی راه انداختیم. صندوق کوچکی بود، اما گره از کار خیلی‌ها وا می‌کرد.

(به نقل از همسر شهید)

تا مدتی بعد از شهادتش به چیزی نیاز نداشتیم

گوشه و کنار خانه را خبر گرفت و کم و کسری‌ها را خرید، بیشتر از حد معمول. هرروز دست پر می‌آمد. گفتم: «این همه وسیله رو واسه‌ چی می‌خری؟»

گفت: «لازمتون می‌شه. می‌خوام خیالم از این جهت راحت باشه.» تا مدتی بعد از شهادتش به چیزی نیاز نداشتیم.

(به نقل از همسر شهید)

انتهای متن/


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه