باید به فکر ساختن زندگی آخرت باشیم
به گزارش نوید شاهد سمنان، «شهید نعمتالله غریببلوک» سیزدهم تیرماه ۱۳۳۷ در شهرستان دامغان به دنیا آمد. پدرش نوروزعلی، کشاورز بود و مادرش گلخانم نام داشت. تا پایان دوره کاردانی در رشته مکانیک درس خواند. سال ۱۳۵۸ ازدواج کرد و صاحب سه پسر و یک دختر شد. به عنوان پاسدار در جبهه حضور یافت. بیست و دوم اسفندماه ۱۳۶۳ در شرق رود دجله عراق بر اثر اصابت ترکش به سر، شهید شد. مزار او در گلزار شهدای روستای چهاردِه زادگاهش قرار دارد.

به فکر ساختن زندگی آخرت
روی سجادهاش نشسته بود. به حیاط رفتم و برگشتمT اما از جایش تکان نخورد. ترس افتاد توی دلم. پرسیدم: «نعمت! خوبی؟ توی فکری؟ چرا حرف نمیزنی؟» سرش را به طرفم برگرداند. نگاهم کرد. بعد هم سرگرم شد به جمع کردن جانماز. منتظر ماندم تا حرفی بزند. کارش که تمام شد، گفت: «فکر جبهه بودم. توی این عملیات شهید زیاد دیدیم و در تاریکی، جنازه شهدا رو هم نمیدیدیم و از روی آنها میگذشتیم.»
با ناراحتی رفتم توی آشپزخانه. بلند گفتم: «حالا که اومدی به فکر زندگی باش!»
گفت: «باید به فکر ساختن زندگی آخرتمون باشیم! کاری نکنیم که نتونیم جواب خانواده شهدا رو بدیم!»
گفتم: «پس مشکلات خودمون چی میشه؟»
بلند شد و جانماز را لبه طاقچه گذاشت و گفت: «ما گرفتاری بقیه رو رفع میکنیم، خدا هم مشکل ما رو.»
(به نقل از همسر شهید)
پیروی از حضرت علی(ع)
درسهایمان را که خواندیم، بابا گفت: «حالا بلند شین به مادرتون کمک کنین!» خواستم بروم که دفتر مشق من را برداشت و آن را ورق زد. با دست اشاره کرد و گفت: «تو بشین این قسمت رو دوباره بنویس بعد برو!»
چند خطی که نوشتم، سرم را از روی دفتر بلند کردم و بهش گفتم: «بابا! چرا اینقدر به مامان احترام میگذارین؟ از در که میاد داخل خونه، براش بلند میشین و بعد به ما میگین حتماً توی کارها کمکش کنیم؟»
گفت: «مادرتون سیده و سید هم مقام والایی داره!»
با خنده گفتم: «بهخاطر همین باید کمکش کنیم؟»
دستی به سرم کشید و گفت: «حضرت علی(ع) توی کارهای خونه به همسرش کمک میکرد، ما هم باید از او پیروی کنیم.»
(به نقل از فرزند شهید)
قرآن بخون تا صبور بشی
وارد خانه شد. چندبار صدایم کرد. نمیتوانستم بلند حرف بزنم تا صدایم را بشنود. به اتاق آمد و با دیدنم کنار رختخواب نشست. به سختی سلام کردم. بعد از احوال پرسی گفت: «چرا صدات گرفته؟ دو روز رفتم جبهه مریض شدی و افتادی؟ اینطوری قرار بود زن خونه باشی و مرد بیرون؟» لباسهایش را درآورد و مشغول شد.
یکی دو ساعت بعد سفره را پهن کرد. آش را در بشقاب ریخت و به دستم داد. موقع غذا خوردن، گفتم: «خوب شد اومدی! بچهها اذیت میکردن و برام سخت بود. نمیدونم اگه شهید بشی من چه کار باید بکنم؟» اشک روی صورتم ریخت و نتوانستم جلویش را بگیرم.
لیوان آبی به دستم داد و گفت: «همیشه بهت سفارش کردم اگه قرآن بخونی صبور میشی. این کار رو انجام بده! خدا صبری به تو میده که حتی قطرهای اشک از چشمات نیاد.»
(به نقل از همسر شهید)
سفارش به تربیت علوی فرزندان
گفت: «پشت سر مسافر که نباید گریه کنی! خوب نیست!» وقتی این حرف را شنیدم، هرکاری میکردم، اشکم بند نمیآمد.
کنارم نشست و گفت: «بیا بنشین با هم حرف بزنیم.» آرامتر شدم. بلند شد و ساکش را برداشت. موقع خداحافظی گفت: «بچهها رو خوب تربیت کن! دخترمون رو مانند زینب(س) و پسرها رو مانند مولا علی(ع) بزرگ کن!»
(به نقل از همسر شهید)
دوست باید مثل آینه، عیب آدم رو بگه
به خاطر دوستانش ناراحت بود. گفتم: «نعمت! اینقدر غصه اینا رو نخور! این مشکل برای همه است.»
گفت: «دوست باید مثل آینه، عیبت رو توی روی آدم بگه!»
گفتم: «اگه کسی عیب تو رو بگه ناراحت نمیشی؟»
گفت: «نه! اگه اشتباهی کنیم دوستانمون از ما حمایت کنن، اونها دوست نیستن. باید برای پیشرفت دنیا و آخرت همدیگه کمک کنیم.»
(به نقل از صفرعلی رنگریز، دوست شهید)
پرهیز از ریال اول و نگاه اول
باهم که حرف میزدیم، گفت: «سعی کن از ریال اول و نگاه اول دور باشی!»
یک روز ازش پرسیدم: «منظورت از این جمله چیه؟» گفت: «ریال اول، اولین پول حرومه که بگیری و نگاه اول، اولین نگاهی که به نامحرم میکنی. از هردو پرهیز کن!»
(به نقل از صفرعلی رنگریز، دوست شهید)
انتهای متن/