خاطره ای از شهید

آخرین اخبار:
خاطره ای از شهید
خاطره‌‌ای از شهید «مصیب خاکسارنژاد»

پدرم به ما آموخت که در برابر زورگویی دشمن سر خم نکنیم

فرزند شهید تعریف می‌کند: پدرم همیشه به ما، فرزندانش، نصیحت می‌کرد که هرگز تسلیم حرف زور دشمن نشویم. خودش نیز با اینکه رفتگر ساده شهرداری بود، تا آخرین نفس از میهنش دفاع کرد.
خاطره‌‌ای از شهید «حسین پورمحمود»

خواب آزادی خرمشهر، عزم پدرم را برای رفتن به جبهه راسخ کرد

فرزند شهید تعریف می‌کند: پدرم در دبی کار می‌کرد. یک شب خواب دیده بود که خرمشهر آزاد شده است. به همین دلیل، به دوستانش گفت؛ من دیگر اینجا نمی‌مانم. می‌خواهم به ایران بروم و در جبهه حق علیه باطل بجنگم.
خاطره‌‌ای از شهید «ابراهیم رهبری سکل»

عاشق نماز شب و دلداده امام حسین (ع)؛ روایت آخرین وداع

همرزم شهید تعریف می‌کند: من و شهید رهبری در پایگاه زید همرزم بودیم. ایشان در آن زمان خمپاره‌انداز بود. جوانی مؤمن و متعهد به انقلاب بود و نمازش را به‌ موقع و سر وقت به جا می‌آورد. اعتقاد خاصی به خواندن نماز شب داشت و هر شب در تاریکی، با عشق و علاقه نماز شب می‌خواند.
خاطره‌‌ای از شهید «میرزا میرزاده کوهشاهی»

نامی که شهید به یاد حضرت علی (ع) برای فرزندش انتخاب کرد

همسر شهید تعریف می‌کند: حدود شش‌ماهه باردار بودم که اسم فرزندمان را انتخاب کرد. گفت اگر فرزندمان پسر شد، نامش را عمران می‌گذاریم. دلیل این انتخاب را از او پرسیدم و گفت؛ عمران یکی از اسامی حضرت علی (ع) است.
خاطره‌‌ای از شهید «جعفر زمانی»

شهیدی از جنس صبر، ایمان و ایثار

مادر شهید تعریف می‌کند: فرزندانم پدر نداشتند و من برای آن‌ها هم پدر بودم و هم مادر. جعفر پسر زرنگ و اهل کار بود. به مسجد می‌رفت و پسری مهربان و با محبت بود. با خواهر و برادرهایش رفتار خوبی داشت و به کسی بدی نمی‌کرد. همه همسایه‌ها از او راضی بودند و در مجموع، آدم آرامی بود.
خاطره‌‌ای از شهید «گودرز جهانگیری»

«هر شب خوابش را می‌دیدم»؛ روایت مادری چشم‌انتظار

مادر شهید تعریف می‌کند: مدت زیادی گذشته بود و نامه‌ای برایم نفرستاده بود. ناراحت بودم و هر شب خوابش را می‌دیدم. اصلاً غذا از گلویم پایین نمی‌رفت. دامادم می‌گفت؛ ناراحت نباش. خودم می‌روم و تلگراف می‌زنم. چند روز بعد، نامه‌ای از گودرز آمد. خیلی خوشحال شدم. تا اینکه بعد از مدتی به دامادم گفتند که گودرز شهید شده است.
خاطره‌‌ای از شهید «میکائیل میردورقی»

مامان، چقدر غذات مزه بهشت می‌ده

مادر شهید تعریف می‌کند: پسرم در آن شب آخر، نشانه‌های زیادی برای آمادگی این شهادتش داشت. آن شب، سر سفره شام، وقتی چند قاشق غذا خورد، یک‌ دفعه گفت؛ «مامان، چقدر غذات مزه بهشت می‌ده!» تعجب کردم. تا آن شب از این حرف‌ها نمی‌زد. این هم یک نشانه بود.
خاطره‌‌ای از شهید «اسحاق بیلفت»

گفت می‌روم و دیگر برنمی‌گردم؛ آخرین حرف‌های شهید پیش از رفتن

برادر شهید تعریف می‌کند: آخرین باری که به مرخصی آمد، برای شرکت در مراسم تشییع یکی از دوستانش بود؛ دوستی که او هم سرباز بود و در یک حادثه تصادف جانش را از دست داده بود. برای همین به خانه آمد و حدود ۲۰ روز پیش ما ماند. در این مدت، حرف‌هایی می‌زد که آن زمان شاید معنایش را نمی‌فهمیدیم. به فامیل و دوستان گفته بود که می‌رود و دیگر برنمی‌گردد.
خاطره ای از پدر شهید رامیار مرادپور؛

رامیار همیشه برای کمک به دیگران آماده بود

پدر شهید رامیار مرادپور از فرزندش به عنوان انسانی صبور، باادب، قانع و ازخودگذشته یاد می‌کند؛ جوانی که به حرفه مکانیکی علاقه زیادی داشت و حتی در زمان بیماری نیز برای کمک به دوستان و آشنایان، خود را به جاده می‌رساند.
خاطره‌‌ای از شهید «یعقوب رحیمی»

تهدید اشرار حریفش نشد؛ شهیدی که تا پای جان ایستاد

همسر شهید تعریف می‌کند: بارها اشرار به یعقوب هشدار داده بودند که در کارهای آنان دخالت نکند و حتی تهدیدش کرده بودند که او را خواهند کشت؛ اما گوش یعقوب بدهکار این تهدیدها نبود و همچنان به وظیفه‌اش ادامه می‌داد.
خاطره‌‌ای از شهید «موسی رشیدی»

همه را شایسته احترام می‌دانست؛ روایتی از اخلاق شهید

همکار شهید تعریف می‌کند: یکی از ویژگی‌های بارز شهید این بود که در سلام کردن همیشه پیش‌قدم می‌شد؛ حتی پیش از آنکه طرف مقابل به او سلام کند، با رویی گشاده سلام می‌کرد. برایش تفاوتی نداشت که فرد مقابل چه کسی باشد، بزرگ‌تر یا کوچک‌تر، آشنا یا ناآشنا؛ همه را شایسته احترام می‌دانست.
خاطره‌‌ای از شهید «غلام اعتمادی بنگ»

او رفت و با شهادتش مایه افتخار ما شد

نامادری شهید تعریف می‌کند: بالاخره پدرش را راضی کرد و به مأموریت رفت و به شهادت رسید. هنوز هم بعضی وقت‌ها صدایش را از گوشه و کنار خانه می‌شنوم. تنها آرزویم این است که بچه‌های خودم هم مثل غلام شوند؛ مهربان و صبور، تا همان‌طور که به غلام افتخار می‌کنم، به آن‌ها هم افتخار کنم و مایه افتخار من و پدرشان باشند.
خاطره‌‌ای از شهید «منصور میرزاده کوه شاهی»

فرزندم برای دفاع از مردم ایستاد و من به او افتخار می‌کنم

مادر شهید تعریف می‌کند: روزی که شنیدم او را به گروگان گرفته‌اند، بسیار ناراحت شدم و قلبم شکست؛ اما از اینکه برای دفاع از ناموس، مال و جان مردم مبارزه کرده بود، بسیار خرسند و سربلندم.
خاطره‌‌ای از شهید «عیسی خادمی رودان»

ما باید با تمام توان، با تکیه بر جوانان، از کشور و دینمان دفاع کنیم

همسر شهید تعریف می‌کند: مادرم از رفتن او ناراحت بود، اما عیسی می‌گفت؛ این یک وظیفه است و باید هرچه زودتر انجام شود. ما باید با تمام توان، با تکیه بر جوانان، از کشور و دینمان دفاع کنیم و در برابر دشمن این خاک و مرز و بوم بایستیم.
خاطره‌‌ای از شهید «ایرج بهرامی سعادت‌آبادی»

باید در برابر دشمن تا آخرین قطره خون ایستاد

مادر شهید تعریف می‌کند: او دیدگاه و باور محکمی داشت و همیشه می‌گفت؛ باید کاخ‌های صدام را به آتش بکشیم؛ چرا که او جوانان نازنین بسیاری را از ما گرفته است. باید تا آخرین قطره خونمان برای نابودی کاخ‌های صدام و ایستادگی در برابر او بجنگیم تا به پیروزی برسیم.
خاطره‌‌ای از شهید «حسن علی‌دادی»

آرزویی که در عملیات رمضان به ثمر نشست

پدر شهید تعریف می‌کند: حسن پس از ۹ ماه حضور در جبهه، در عملیات رمضان به فیض شهادت نائل آمد. حسن همیشه شهادت را آرزویی بزرگ و دست‌نیافتنی می‌دانست؛ غافل از آنکه روزی فرا خواهد رسید که خداوند او را به همان آرزوی دیرینه‌اش خواهد رساند.
خاطره‌‌ای از شهید «مصطفی صفری»

در دو راهی زبیدات و کردستان؛ انتخابی که سرنوشتش را رقم زد

برادر شهید شهید تعریف می‌کند: چند ماهی از دوران سربازی‌اش گذشته بود که در یکی از مرخصی‌ها احساس می‌کردم می‌خواهد چیزی بگوید، اما انگار نمی‌توانست. سرانجام بعد از مدتی حرف دلش را به زبان آورد و گفت؛ می‌خواهم به جبهه بروم. برای ادامه خدمتم دو منطقه را پیشنهاد داده‌اند؛ زبیدات و کردستان، و باید یکی را انتخاب کنم.
خاطره‌‌ای از شهید «خورشید خادمی ماشاری»

او را شهید زنده تصور می‌کردم

همرزم شهید تعریف می‌کند: زندگی روزمره‌اش نظم خاصی داشت، روی همین حساب در انجام دادن کارهای تدارکاتی و برنامه‌های نظامی نیز نظم و انضباط را بسیار رعایت می‌کرد. در سامان بخشیدن به کارها پیش قدم می‌شد. به امام عشق می‌ورزید و عاشق شهدا و شهادت بود. از بس صورتش نورانی بود من او را شهید زنده تصور می‌کردم.
خاطره‌‌ای از شهید «غلامرضا نجفی معزآباد»

شهادتی که چهار سال به تأخیر افتاد

برادر شهید تعریف می‌کند: غلامرضا در دو مرحله از حضورش در جبهه بر اثر حملات شیمیایی مجروح شد. بار دوم، در عملیات والفجر ۸ و آزادسازی فاو، شدت آسیب‌های شیمیایی او بسیار بیشتر از مرحله نخست بود. همین موضوع باعث شد مدت طولانی در یکی از بیمارستان‌های تهران بستری شود.

مسئولیتی که از پدر به پسر رسید

خاطره‌ای از فرزند شهید «روح الله اسدی موید» برای مخاطبان نوید شاهد منتشر می‌شود.
طراحی و تولید: ایران سامانه