به مناسبت واقعه ی پنجم آذر
برخی اوقات به بعضی ها که خیلی با انقلاب ستیز داشتند می گفت: تو کافر هستی و اصلا مسلمان نیستی. او عاشق امام بود و امام را تنها نایب امام زمان «ع» در زمان خودش می دانست و اطاعت از مرجعیت را واجب می دانست.
به گزارش نوید شاهد گلستان:  «شهید فرامرز ویزواری»، دهم آبان 1341، در شهرستان گرگان به دنیا آمد. پدرش خلیل، راننده بود و مادرش سیدبیگم نام داشت. تا اول راهنمایی درس خواند. شاگرد راننده بود. پنجم آذر 1357، در گرگان توسط عوامل رژیم شاهنشاهی بر اثر اصابت گلوله به قلب، شهید شد. مزار او در گلزار شهدای امامزاده عبداله زادگاهش قرار دارد.

شهید فرامرز ویزواری/ آمریکا و صهیونیست ها ی غاصب دشمن اصلی جهان اسلام

فرامرز تا اول راهنمایی بیشتر درس نخواند و برای آن که کمک خرج خانواده اش باشد ترک تحصیل کرد و به همراه پدرش با کامیون از این دیار به آن دیار می رفت. مدتی هم کارهای کفاشی و کارگری و بنایی می کرد. 

او بسیار خوش برخورد بود اهل عبادت و مسجد بود در نمازهای جماعت شرکت می کرد، حتی یک بار نمودار بزرگی از کیفیت صحیح خواندن نماز را به دیوار به دیوار خانه  چسباند و به مادرش گفت: مادر دقیقا می خواهم به مسائل نماز آکاهی پیدا کنم.

فرامرز با آن که از نظر سنی کوچک بود اما از نظر فکری و فرهنگی در سطح بالایی قرار داشت. به همین علت بود که به ظلم و جنایات رژیم شاه پی برد و دیری نپایید که امام و پیشوایش را شناخت و شیفته اهداف و قیامش شد . بدین سان آرام و قرار را از خود سلب کرد و عملا وارد عرصه ی مبارزات گردید. در مجالس و تظاهرات شرکت می کرد. او با مسائل سیاسی آشنا بود، وقتی به منزل می آمد از شهدا و تظاهرات و از حماسه های شهیدان صحبت می کرد و به اهل خانه سفارش می کرد که در تظاهرات ها شرکت کنند چرا که دستور امام است. 

او کسانی را که با انقلاب مخالفت می کردند انسان های فریب خورده و نادان می دانست و می گفت: فرهنگ شاهنشاهی هنوز در مغز این ها ریشه دارد. حتی برخی اوقات به بعضی ها که خیلی با انقلاب ستیز داشتند می گفت: تو کافر هستی و اصلا مسلمان نیستی. او عاشق امام بود و امام را تنها نایب امام زمان «ع» در زمان خودش می دانست و اطاعت از مرجعیت را واجب می دانست. او معتقد بود که آمریکا و صهیونیست ها ی غاصب دشمن اصلی جهان اسلام هستند. 

بالاخره روز حماسه خونین پنجم آذر سال 1357، فرا رسید. فرامرز نیز چون هزاران زن و مرد دیگر آماده شد و عشق و شهادت بر وجودش سایه افکند و از هر جهت مهیا گردید. گویی که دیگر باز نخواهد گشت، که چنین نیز شد. 

ماموران آن روز وحشیانه به سوی مردم، حتی در کوچه های محلات و به در خانه ها شلیک می کردند. او به همراه دیگر مردم مبارز از امام زاده عبدالله «ع» به خیابان شهید رجایی آمده بود و جلوی کوچه فاطمیه 9 تن «جنب مسجد گلشن» مشغول گفتن شعار «برادر ارتشی چرا برادر کشی» بودند که گلوله دژخیمان قلب او را درید و پیکر مطهرش را فرش زمین کرد. 

مادر قهرمانش در رابطه با شهادت فرزند خود می گوید: من خوشحال هستم از این که او را در این راه دادم. 
پدر بزرگوارش می فرمایند: فقدان فرامرز کمر مرا شکست. ولی خوشحالم که شربت شهادت نوشید.
منبع: معاونت فرهنگی و آموزشی بنیاد شهید گلستان/ پرونده فرهنگی شهدا

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده