آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۳۴۳۶۱
۰۹:۴۷

۱۴۰۵/۰۸/۰۹
به مناسبت هفته بسیج دانش‌آموزی؛

ظهیر؛ دانش‌آموز ۱۶ ساله‌ای که سنگینی دوشکا را به دوش کشید

پدر شهید ظهیر یوحنایی در این گفت‌وگو از فرزند ۱۶ ساله‌اش روایت می‌کند؛ نوجوانی مؤدب و مسئولیت‌پذیر که با وجود مخالفت اولیه پدر، راهی جبهه شد، مسئولیت سنگین دوشکا را بر عهده گرفت و سرانجام در عملیات کربلای ۵ به شهادت رسید. نوجوانی که هنوز فرصت نشستن پشت نیمکت‌های مدرسه را داشت، اما دفاع از میهن را رسالتی بزرگ‌تر دانست.


به گزارش نوید شاهد البرز؛ گاهی برای شناختن یک انسان، باید پای صحبت کسانی نشست که سال‌ها در کنار او زندگی کرده‌اند؛ کسانی که خاطراتشان از یک لبخند، یک رفتار ساده، یک گفت‌وگوی کوتاه یا حتی سکوت‌های او، تصویری روشن از شخصیتش می‌سازد. برای شناخت شهید ظهیر یوحنایی نیز باید به سراغ پدرش رفت؛ پدری که پس از گذشت سال‌ها، هنوز جزئیات رفتار و منش فرزند نوجوانش را با دقت به یاد دارد.

                                                                             ظهیر؛ دانش‌آموز ۱۶ ساله‌ای که سنگینی دوشکا را به دوش کشید

جمشید یوحنایی، پدر شهید ظهیر، در روایت زندگی فرزندش از نوجوانی می‌گوید که در کنار تحصیل و فعالیت‌های روزمره، به خانواده دلبستگی عمیقی داشت. پسری مؤدب، مهربان و حساس که نسبت به رفتار اطرافیان بی‌تفاوت نبود و حتی از شنیدن یک کلمه نامناسب درباره همکلاسی‌اش آزرده می‌شد.

ظهیر تنها ۱۶ سال داشت؛ دانش‌آموزی که هنوز فرصت‌های بسیاری پیش رویش بود، اما در روزگاری که جنگ، سرنوشت بسیاری از نوجوانان و جوانان این سرزمین را تحت تأثیر قرار داده بود، تصمیم گرفت سهم خود را در دفاع از کشور ادا کند. او سرانجام در عملیات کربلای ۵، در منطقه عملیاتی، به شهادت رسید و خاطره کوتاه اما پربار زندگی‌اش برای خانواده و همرزمانش باقی ماند.

                                        از رشت تا تهران؛ آغاز زندگی خانواده یوحنایی

جمشید یوحنایی اصالتاً اهل رشت است. زندگی او از همان سال‌های جوانی با کار و تلاش گره خورده بود. پدرش خیاط بود و خانواده مدتی در رشت زندگی می‌کردند، اما پس از مدتی به تهران مهاجرت کردند.

او درباره سال‌های جوانی و آغاز زندگی مشترکش می‌گوید: «من در کارخانه ایران‌پویا مشغول به کار بودم. سال ۱۳۴۴ استخدام شدم و کارم را با جوشکاری شروع کردم. آن زمان کارخانه در زمینه تولید یخچال فعالیت داشت.»

زندگی کاری او به همین‌جا محدود نماند. جمشید یوحنایی در کنار کار، تصمیم گرفت تحصیلاتش را ادامه دهد. با وجود مسئولیت‌های شغلی، از درس خواندن دست نکشید و پس از پایان دوره متوسطه، در سال ۱۳۴۶ تحصیل شبانه را آغاز کرد و موفق به دریافت دیپلم شد.

اما این پایان مسیر علمی او نبود. علاقه به پیشرفت و کسب دانش باعث شد در رشته مکانیک ادامه تحصیل دهد. آن زمان مؤسسه علم و صنعت هنوز در قالب هنرسرای عالی فعالیت می‌کرد. او در آزمون ورودی پذیرفته شد و تحصیلات خود را در این مجموعه ادامه داد.

پدر شهید، سال‌های بعد نیز مسئولیت‌های مختلفی را در حوزه صنعت بر عهده گرفت؛ از فعالیت در بخش تولید و مدیریت کارخانه گرفته تا مدیریت کنترل مرغوبیت در کارخانه‌های گروه پارس در قزوین. او بعدها به تهران بازگشت و حدود پنج سال مدیریت کارخانه جنرال الکتریک را بر عهده داشت. پس از بازنشستگی نیز مدتی به فعالیت آزاد در زمینه تولید یخچال در شهریار پرداخت.

این مسیر کاری و تحصیلی، تصویری از پدری پرتلاش را نشان می‌دهد که اهمیت کار، دانش و مسئولیت‌پذیری را در زندگی تجربه کرده بود؛ ارزش‌هایی که در فضای خانواده نیز جایگاه ویژه‌ای داشتند.

                                     ظهیر؛ پسری که نامش معنای یاری و پشتیبانی داشت

ظهیر، فرزند دوم خانواده یوحنایی بود. پیش از او دختری در خانواده متولد شده بود و ظهیر پس از خواهرش به دنیا آمد.

پدر درباره انتخاب نام فرزندش می‌گوید: «معنای کلامی این اسم، یاری کردن و پشتیبانی کردن است. من این اسم را خیلی دوست داشتم و به همین دلیل برای پسرم انتخاب کردم.»

شهید ظهیر یوحنایی در هفدهم دی‌ماه سال ۱۳۴۹ دیده به جهان گشود؛ نوجوانی که خانواده از همان سال‌های کودکی، نشانه‌هایی از ادب و توجه به اطرافیان را در رفتارش مشاهده می‌کردند.

پدرش وقتی قرار است از خصوصیات اخلاقی او بگوید، ابتدا کمی مکث می‌کند. به باور او، توصیف شخصیت انسان‌ها کار آسانی نیست؛ زیرا گاهی آنچه در درون یک فرد می‌گذرد، با آنچه دیگران از ظاهر رفتار او می‌بینند، تفاوت دارد.

با این حال، وقتی صحبت از ظهیر به میان می‌آید، بر یک ویژگی بیش از همه تأکید می‌کند: وابستگی عاطفی و مسئولیت‌پذیری او در قبال خانواده.

جمشید یوحنایی می‌گوید: «نمی‌خواهم بگویم او با بقیه فرزندانم فرق داشت، چون برای هر پدری همه فرزندان عزیز هستند، اما ظهیر یک خصوصیات باطنی برجسته‌ای داشت. همبستگی‌اش با خانواده بسیار زیاد بود. با همان سن کمی که داشت، هر کمکی از دستش برمی‌آمد برای ما انجام می‌داد.»

به گفته پدر، ظهیر از آن دسته فرزندانی نبود که نسبت به مسائل خانه بی‌تفاوت باشند. او شرایط خانواده را درک می‌کرد، به مشکلات توجه داشت و تلاش می‌کرد در حد توان خود همراه پدر و مادر باشد. همین روحیه، پیوند عاطفی او را با اعضای خانواده عمیق‌تر کرده بود.

                                              مدرسه؛ جایی برای آموختن انسانیت

در خاطرات پدر، تربیت فرزندان جایگاه ویژه‌ای دارد. او معتقد است مدرسه تنها محل آموزش درس‌های علمی نیست، بلکه باید در شکل‌گیری شخصیت، اخلاق و شیوه زندگی دانش‌آموزان نیز نقش داشته باشد.

او از تجربه تحصیل فرزندانش در مجموعه آموزشی جامعه تعلیمات اسلامی یاد می‌کند؛ مجموعه‌ای که به گفته او، تلاش داشت در کنار آموزش‌های درسی و دینی، دانش‌آموزانی مسئولیت‌پذیر و اخلاق‌مدار تربیت کند.

پدر ظهیر از فضای آموزشی آن سال‌ها با علاقه یاد می‌کند و می‌گوید در آن مدرسه، توجه ویژه‌ای به تربیت اخلاقی دانش‌آموزان وجود داشت. حتی نحوه سخن گفتن و رعایت ادب در ارتباط با دیگران نیز بخشی از آموزش‌های روزانه بود.

او خاطره‌ای از شیوه تربیتی آن مدرسه نقل می‌کند: «یک بار از ظهیر پرسیدم چرا بعضی حرف‌ها را نمی‌زنی؟ گفت معلم ما به ما گفته اگر حرف بد بزنید، دهانتان نجس می‌شود.»

از نگاه او، آموزش اخلاق باید از دوران کودکی آغاز شود؛ زیرا وقتی دانش‌آموز از همان سال‌های نخست با احترام، پاکیزگی گفتار و رعایت حقوق دیگران آشنا شود، این ارزش‌ها به‌تدریج در شخصیتش نهادینه خواهند شد.

پدر معتقد است تربیت درست تنها با گفتن و تذکر دادن شکل نمی‌گیرد، بلکه رفتار پدر و مادر و فضای حاکم بر خانه نیز تأثیر زیادی بر فرزندان دارد.

او درباره شیوه رفتار خود و همسرش در خانه می‌گوید تلاش می‌کردند اختلاف‌ها و ناراحتی‌هایشان به شکلی مطرح نشود که فرزندان آزرده شوند. به باور او، احترام میان اعضای خانواده، یکی از مهم‌ترین پایه‌های تربیت فرزند است.

                                          حساسیت یک دانش‌آموز به حرمت کلام

یکی از خاطراتی که پدر با جزئیات بیشتری از آن یاد می‌کند، مربوط به روزهای تحصیل ظهیر در کرج است؛ خاطره‌ای که به‌خوبی حساسیت اخلاقی و روحیه او را نشان می‌دهد.

پس از انتقال خانواده به گوهردشت، ظهیر برای ادامه تحصیل در مدرسه شیخ انصاری ثبت‌نام شد. مدرسه به خانه نزدیک بود و سرویس رفت‌وآمد نیز برای دانش‌آموزان در نظر گرفته شده بود.

اما هنوز چند روزی از شروع کلاس‌ها نگذشته بود که ظهیر یک روز ناراحت به خانه بازگشت. پدر متوجه تغییر حال او شد و علت را پرسید.

ظهیر گفت دیگر نمی‌خواهد به آن مدرسه برود و اگر پدر اجازه بدهد، ترجیح می‌دهد دوباره در تهران درس بخواند.

پدر که از شنیدن این تصمیم ناگهانی تعجب کرده بود، علت را جویا شد. پاسخ ظهیر برای او نیز غیرمنتظره بود. یکی از معلمان از رفتار یکی از دانش‌آموزان ناراحت شده و در جریان تذکر به او، از کلمه نامناسبی استفاده کرده بود. ظهیر از شنیدن آن کلمه آزرده شده بود و نمی‌توانست حضور در کلاسی را بپذیرد که در آن، حرمت کلام رعایت نشده بود.

جمشید یوحنایی که از روحیه فرزندش شناخت داشت، تصمیم گرفت موضوع را از طریق مدیر مدرسه پیگیری کند. او به مدرسه رفت و با آقای جهانی، مدیر مدرسه، درباره ماجرا صحبت کرد.

مدیر نیز با شناختی که از اخلاق ظهیر پیدا کرده بود، به پدر گفت که فرزندش نسبت به چنین رفتارهایی بسیار حساس است.

پدر در خاطره‌اش می‌گوید مدیر مدرسه با لحنی آمیخته به تعجب از این حساسیت یاد کرده بود و گفته بود ظهیر چقدر به رعایت ادب پایبند است.

با وجود توضیحات مدیر و تلاش خانواده برای حل موضوع، ظهیر همچنان بر تصمیم خود پافشاری می‌کرد. پدر تلاش کرد او را قانع کند که به مدرسه بازگردد و به دلیل یک اتفاق، مسیر تحصیلش را تغییر ندهد، اما نوجوان خانواده به‌سختی حاضر می‌شد از تصمیمش صرف‌نظر کند.

این خاطره برای پدر تنها یک ماجرای ساده مدرسه‌ای نیست؛ بلکه نشانه‌ای از روحیه و تربیت فرزندش است. ظهیر در سنی که بسیاری از نوجوانان ممکن است نسبت به چنین مسائل کوچکی بی‌تفاوت باشند، نسبت به شأن و احترام دیگران حساسیت نشان می‌داد.

                                                     ایمان؛ انتخابی از روی شناخت

یکی دیگر از موضوعاتی که در گفت‌وگوی پدر شهید مطرح می‌شود، نگاه خانواده به مسائل اعتقادی و شیوه تربیت دینی فرزندان است.

جمشید یوحنایی می‌گوید در خانواده آن‌ها اعتقاد بر این بوده که انسان باید با شناخت و آگاهی مسیر اعتقادی خود را انتخاب کند. به همین دلیل، تلاش نمی‌کردند با اجبار و فشار، فرزندان را به انجام مناسک دینی وادار کنند.

او معتقد است مسلمان بودن نباید تنها به شناسنامه و عنوان محدود شود، بلکه باید بر پایه فهم و انتخاب آگاهانه باشد.

پدر شهید در این باره توضیح می‌دهد که به فرزندانش نمی‌گفته است نماز بخوانند یا نخوانند، بلکه باور داشته است فرزند باید با مشاهده رفتار درست والدین و آشنایی با مفاهیم دینی، خودش به درک و انتخاب برسد.

او در همین زمینه به خاطره‌ای درباره توصیه امام خمینی(ره) در خصوص تربیت دینی فرزندان اشاره می‌کند و بر این باور تأکید دارد که تحمیل کردن مسائل اعتقادی ممکن است نتیجه معکوس داشته باشد.

از نگاه او، خانه و رفتار والدین باید نخستین الگوی تربیت دینی فرزندان باشد؛ جایی که کودک با مشاهده نماز خواندن پدر و مادر و آشنایی تدریجی با باورهای آنان، فرصت پیدا می‌کند به شناخت برسد.

این شیوه تربیتی، بخشی از فضای خانوادگی ظهیر بود؛ خانواده‌ای که در آن، ادب، احترام، شناخت و انتخاب آگاهانه اهمیت داشت.

                                           تصمیمی که پدر را به تأمل واداشت

ظهیر در دوران نوجوانی تا پایه دوم متوسطه درس خواند. اما سال‌های تحصیل او با روزهای جنگ تحمیلی و اعزام رزمندگان به جبهه هم‌زمان شده بود.

پدر که خود پیش از فرزندش سابقه حضور در جبهه را داشت، با فضای جنگ و دشواری‌های آن بیگانه نبود. او به منطقه فاو رفته بود و صحنه‌هایی را دیده بود که طبیعتاً نگرانی‌اش را از حضور فرزند کم‌سن‌وسالش در جبهه بیشتر می‌کرد.

روزی ظهیر نزد پدر آمد و از تصمیمش برای رفتن به جبهه گفت.

این درخواست برای پدری که از نزدیک شرایط جنگ را تجربه کرده بود، ساده نبود. او از یک سو ارزش دفاع از کشور و مسئولیت آن روزهای تاریخی را درک می‌کرد و از سوی دیگر، سن کم فرزندش را در نظر داشت.

جمشید یوحنایی به یاد می‌آورد که در پاسخ به فرزندش گفته بود: «درست است که وظیفه ماست، اما شما هنوز سن کمی دارید. کمی صبر کن. ان‌شاءالله جنگ تمام می‌شود و بعد می‌توانی درس بخوانی و کار خوبی انجام بدهی.»

ظهیر در ابتدا سکوت کرد، اما درخواستش را کنار نگذاشت. بارها موضوع را مطرح کرد و نشان داد که تصمیمش جدی است.

پدر ادامه می‌دهد: «آخر سر به او گفتم من نمی‌توانم به تو بگویم برو یا نرو. اما اگر می‌خواهی بروی، خوب فکرهایت را بکن. اگر فکر می‌کنی می‌توانی آنجا مؤثر باشی و کاری انجام بدهی، برو. نمی‌خواهم بروی آنجا و فقط آب و نان بیاوری؛ می‌خواهم کاری انجام بدهی که ثمربخش باشد.»

این گفت‌وگو، نقطه مهمی در تصمیم ظهیر بود. پدر نمی‌خواست فرزندش بدون شناخت از مسئولیت و شرایط جبهه راهی شود. او می‌خواست ظهیر بداند که حضور در میدان جنگ، تنها یک تصمیم احساسی نیست و هر فرد باید متناسب با توانایی‌هایش مسئولیتی را بر عهده بگیرد.

ظهیر پس از این صحبت‌ها ثبت‌نام کرد. مدتی بعد پدر متوجه شد که او به پادگان امام حسین(ع) در نزدیکی کرج رفته و همراه دیگر نیروها آموزش می‌بیند.

                                      کوچک‌ترین نیروی آموزش؛ مسئولیت سنگین دوشکا

ظهیر در میان نیروهایی که برای آموزش به پادگان رفته بودند، از همه کوچک‌تر بود. با این حال، آمادگی جسمانی و توان بدنی خوبی داشت.

پدر با لبخند از قدرت بدنی فرزندش یاد می‌کند و می‌گوید گاهی در خانه با هم شوخی می‌کردند و ظهیر او را بلند می‌کرد. همین آمادگی جسمانی باعث شده بود مسئولیت سنگینی به او واگذار شود.

او در ادامه از خاطره همرزمان فرزندش نقل می‌کند که ظهیر مسئولیت دوشکا را بر عهده گرفته بود؛ سلاحی سنگین که جابه‌جایی آن به‌تنهایی کار آسانی نبود.

دوشکا علاوه بر خود سلاح، سه‌پایه و جعبه‌های فشنگ نیز داشت و حمل تجهیزات آن به توان و آمادگی جسمانی نیازمند بود.

پدر می‌گوید همرزمان ظهیر بعدها به خانه‌شان آمدند و یکی از آن‌ها درباره توانایی او در جابه‌جایی تجهیزات سنگین صحبت کرد. به گفته آن‌ها، هر بار که پیشنهاد می‌دادند برای حمل تجهیزات کمکش کنند، ظهیر قبول نمی‌کرد و ترجیح می‌داد خودش این مسئولیت را انجام دهد.

این نوجوان ۱۶ ساله پس از حدود ۴۵ روز آموزش، برای نخستین بار راهی جبهه شد. پس از مدتی، بار دیگر به منطقه عملیاتی بازگشت و این بار نیز مسئولیت دوشکا را بر عهده داشت.

برای پدری که پیش‌تر فضای جبهه را دیده بود، شنیدن این موضوع هم مایه افتخار بود و هم نگرانی. فرزندش با وجود سن کم، مسئولیتی سنگین را پذیرفته بود و حالا در شرایطی قرار داشت که هر لحظه امکان وقوع حادثه وجود داشت.

                                         کربلای ۵؛ آخرین حضور در میدان دفاع

عملیات کربلای ۵ یکی از مقاطع مهم جنگ تحمیلی بود؛ عملیاتی که رزمندگان بسیاری در آن حضور داشتند و تعدادی از آنان به شهادت رسیدند.

ظهیر یوحنایی نیز در همین عملیات به شهادت رسید.

پدر از آن روزها با اندوه یاد می‌کند. او در مصاحبه، از حمایت کشورهای مختلف از رژیم بعث عراق سخن می‌گوید و با یادآوری آنچه در دوران حضورش در جبهه دیده بود، از گستردگی پشتیبانی خارجی از عراق در جنگ تحمیلی اظهار تأسف می‌کند.

هنگامی که صحبت به سرنوشت فرزندش می‌رسد، بغض در صدایش می‌نشیند. او هنوز جزئیات روزی را که خبر شهادت ظهیر به خانواده رسید، به خاطر دارد.

به گفته پدر، در روز حادثه هواپیماهای دشمن منطقه‌ای را که نیروهای ایرانی در آن مستقر بودند، بمباران کردند. ظهیر که در آن موقع مسئولیت دوشکا را بر عهده داشت، هدف حمله قرار گرفت.

همرزمانش بعدها برای خانواده تعریف کردند که هواپیماها حدود ساعت ۹ صبح منطقه را بمباران کرده بودند. به گفته آن‌ها، مواضع آتش دوشکا نیز هدف حمله قرار گرفته بود.

پدر از آنچه دوستان و همرزمان فرزندش درباره آخرین لحظات حضور او در خط مقدم نقل کرده‌اند، یاد می‌کند؛ لحظاتی که به پایان زندگی کوتاه نوجوانی انجامید که هنوز می‌توانست سال‌های بسیاری را در کنار خانواده و در مسیر تحصیل و زندگی تجربه کند.

                                          خبر شهادت؛ شبی که زندگی خانواده تغییر کرد

آن شب، جمشید یوحنایی در خانه بود. طبق روال معمول، از شهادت فرزندش اطلاعی نداشت و هنوز نمی‌دانست چه اتفاقی در منطقه عملیاتی رخ داده است.

او به همراه پسر دیگرش برای انجام کاری به خیابان رفته بود که یکی از دوستانش به نام دکتر ایرانفرد، استاد ادبیات، او را دید.

دوستش با حالتی متفاوت از او خواست برای لحظه‌ای همراهش به مسجد برود. پدر ابتدا تعجب کرد و گفت اکنون وقت نماز نیست، اما دوستش اصرار داشت که حتماً با او بیاید.

وقتی وارد مسجد شد، با جمعی از نیروهای بسیج روبه‌رو شد که در اتاقی نشسته بودند. فضای آنجا با همیشه تفاوت داشت. پس از صحبت‌هایی درباره وضعیت جنگ، یکی از حاضران به او اشاره کرد که موضوعی را در میان بگذارد.

در همان جمع، خبر تلخ به پدر رسید: چند شهید آورده‌اند و یکی از آن‌ها فرزند شماست.

جمشید یوحنایی لحظه‌ای درنگ کرد. خبری که هیچ پدری آمادگی شنیدنش را ندارد، اکنون پیش روی او قرار گرفته بود. اما واکنشش، واکنش انسانی بود که سال‌ها با باورهای اعتقادی خود زندگی کرده و مرگ و زندگی را در چارچوب تقدیر الهی می‌دید.

او می‌گوید: «یک خورده فکر کردم و گفتم این مال خداوند بوده؛ خودش داده و خودش گرفته. ما که دخیل نیستیم.»

سپس رو به قبله نشست و سوره والعصر را خواند.

بعد از آن، تنها پرسید پیکر فرزندش کجاست. به او گفتند شهدا را به بهشت سکینه منتقل کرده‌اند.

صبح روز بعد برای دیدن پیکر ظهیر به بهشت سکینه رفتند. صحنه‌ای که با آن روبه‌رو شد، برای همیشه در ذهنش باقی ماند.

او در مصاحبه توضیح می‌دهد که ترکش، دست راست فرزندش را قطع کرده و پشت سر او نیز به‌شدت آسیب دیده بود، اما چهره‌اش آسیب زیادی ندیده بود.

پدر پس از دیدن پیکر فرزندش به خانه بازگشت و خبر شهادت را به همسرش داد. او به یاد می‌آورد که به مادر ظهیر گفته است: «آنچه خدا خواسته، راضی به رضایش هستم.»

این جمله، خلاصه‌ای از باور و صبری بود که پدر در برابر یکی از سخت‌ترین اتفاقات زندگی‌اش از خود نشان داد؛ هرچند پذیرش شهادت فرزند، هرگز به معنای پایان دلتنگی و اندوه او نبود.

                                              مسجد قائم؛ قرارهای پدر و پسر

مسجد در زندگی ظهیر جایگاه خاصی داشت. مسجد قائم، نزدیک خانه خانواده یوحنایی بود و ظهیر گاهی همراه پدر به آنجا می‌رفت.

جمشید یوحنایی به دلیل مشغله کاری زیاد، همیشه فرصت حضور در مسجد را نداشت، اما ظهیر معمولاً خودش به مسجد می‌رفت و در فعالیت‌های بسیج مسجد قائم نیز عضویت داشت.

همین حضور در جمع بسیجیان و همراهی با نیروهای مسجد، بخشی از مسیر او برای اعزام به جبهه بود.

برای پدر، مسجد تنها یک محل عبادی نبود؛ مکانی بود که خاطرات مشترک بسیاری با فرزندش در آن شکل گرفته بود. جایی که ظهیر با دوستان و همرزمانش ارتباط داشت و به‌تدریج برای حضور در جبهه آماده شد.

                                     ادب؛ خاطره‌ای که از همه پررنگ‌تر مانده است

وقتی از جمشید یوحنایی می‌پرسند بهترین خاطره‌اش از فرزند شهیدش چیست، پاسخ او کوتاه اما معنادار است: ادب ظهیر.

او می‌گوید: «بهترین خاطره‌ام ادبش بود. خیلی بچه مؤدبی بود. همه بچه‌هایم مؤدب هستند، اما ظهیر یک ادب خاصی داشت. این ویژگی در ذاتش بود.»

پدر خاطره‌های کوچکی از رفتار او در خانه دارد؛ خاطراتی که شاید در نگاه دیگران اتفاقاتی معمولی باشند، اما برای پدری که سال‌ها فرزندش را از نزدیک دیده، معنای عمیقی دارند.

او می‌گوید گاهی مشغول نوشتن یا انجام کارهایش بود و ظهیر وارد اتاق می‌شد. اگر پدر به او می‌گفت بنشیند، با احترام می‌نشست و در رفتارش نوعی متانت و رعایت ادب دیده می‌شد.

پدر تأکید می‌کند که در خانه فضای سخت‌گیرانه‌ای وجود نداشت و فرزندان از روی ترس یا فشار رفتار نمی‌کردند. به باور او، ادب ظهیر از درون شخصیتش سرچشمه می‌گرفت.

همین ویژگی بود که حتی در مدرسه نیز خود را نشان داده بود؛ همان روزی که از شنیدن یک کلمه نامناسب درباره همکلاسی‌اش ناراحت شد و تصمیم گرفت دیگر به آن مدرسه نرود.

برای پدر، این خاطرات در کنار هم تصویری از نوجوانی می‌سازند که احترام به دیگران را نه به عنوان یک دستور، بلکه به عنوان بخشی از زندگی خود پذیرفته بود.

                                  شانزده سال زندگی؛ میراثی از اخلاق و مسئولیت

شهید ظهیر یوحنایی در هفدهم دی‌ماه سال ۱۳۴۹ متولد شد و در بیست‌ونهم دی‌ماه سال ۱۳۶۵، در جریان عملیات کربلای ۵ به شهادت رسید.

او در فاصله‌ای کوتاه پس از شانزدهمین سالروز تولدش، به شهادت رسید؛ نوجوانی که می‌توانست سال‌های بیشتری را پشت نیمکت مدرسه بنشیند، درس بخواند، برای آینده‌اش برنامه‌ریزی کند و در کنار خانواده زندگی کند.

اما آنچه از او به یادگار مانده، تنها تاریخ تولد و شهادت یا مسئولیتی که در جبهه بر عهده داشت نیست. خاطرات پدر، تصویری از نوجوانی را نشان می‌دهد که در زندگی روزمره نیز به اندازه میدان دفاع، مسئولیت‌پذیر بود.

او در خانه نسبت به خانواده احساس مسئولیت می‌کرد، در مدرسه به حرمت کلام اهمیت می‌داد، در ارتباط با پدر و مادر مؤدب بود و در جبهه نیز با وجود سن کم، مسئولیت سنگین حمل و به‌کارگیری دوشکا را پذیرفته بود.

شاید بتوان گفت آنچه شخصیت ظهیر را در خاطرات پدر ماندگار کرده، همین پیوند میان اخلاق و مسئولیت است؛ نوجوانی که ادب را در رفتار روزمره نشان می‌داد و وقتی پای دفاع از کشور به میان آمد، از پذیرش مسئولیت شانه خالی نکرد.

روز دانش‌آموز فرصتی است برای بازخوانی زندگی نوجوانانی که در سال‌های دفاع مقدس، در کنار کتاب و دفتر و نیمکت مدرسه، فصل دیگری از زندگی خود را در میدان دفاع از وطن رقم زدند.

ظهیر یوحنایی یکی از همان دانش‌آموزان است؛ نوجوانی که هنوز در آغاز راه زندگی بود، اما خاطره ادب، مهربانی و مسئولیت‌پذیری‌اش پس از سال‌ها در ذهن پدر زنده مانده است.

پدر شاید در تمام این سال‌ها بارها خاطرات فرزندش را در ذهن مرور کرده باشد؛ از روزهایی که ظهیر با او به مسجد می‌رفت تا زمانی که با اصرار از تصمیم خود برای حضور در جبهه می‌گفت. از روزهایی که در خانه با ادب و متانت رفتار می‌کرد تا آخرین باری که پدر او را در قامت نوجوانی آماده دفاع از کشور به یاد می‌آورد.

حالا از آن نوجوان ۱۶ ساله، خاطراتی مانده است که هرکدام بخشی از شخصیت او را روایت می‌کنند؛ خاطراتی که نشان می‌دهند قهرمان بودن همیشه از میدان‌های بزرگ آغاز نمی‌شود. گاهی ریشه قهرمانی را باید در همان رفتارهای ساده روزانه، در احترام به دیگران، در همراهی با خانواده و در پذیرفتن مسئولیت جست‌وجو کرد.

ظهیر رفت، اما نامی که پدر با علاقه و به دلیل معنای یاری و پشتیبانی برایش انتخاب کرده بود، با زندگی کوتاهش معنایی ماندگار یافت؛ یاد نوجوانی که در ۱۶ سالگی، پشتیبانی از میهن را مسئولیت خود دانست و نامش در شمار شهدای دانش‌آموز این سرزمین جاودانه شد.

گفت‌وگو از اباذری


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه