خاطرات شهدا - صفحه 2

آخرین اخبار:
خاطرات شهدا

شهیدی که دوست داشت مزارش در جوار شهید «خالقی» باشد

«جواد وصیت کرد در صورت اجازه مادر شهید امیر خالقی، او را در مزار خالی‌اش دفن کنند و اگر نه در پایین پای او. بدین ترتیب با رضایت خانواده شهید خالقی، جواد را در آن‌جا به خاک سپردیم ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات یکی از فرماندهان دوران دفاع مقدس «منوچهر مهجور» است که تقدیم حضورتان می‌شود.
قسمت دوم خاطرات شهید «حسین شفیع‌زاده»

«حسین» را با خنده‌هایش می‌شناختند

هم‌رزم شهید «حسین شفیع‌زاده» نقل می‌کند: «یکی از بچه‌ها گفت: خب! حسین آقا! بعضی شب‌ها، نمی‌خوابی! کجا می‌ری؟ ما رو هم ببر! حسین که همه او را با خنده‌هایش می‌شناختند، آن بار نیز خندید و گفت: راستی! یادم رفته به شما بگم. من از بچگی عادت داشتم که نیمه‌های شب توی خواب بلند می‌شم راه می‌رم.»

خدا کند آب زودتر برسد

پس از عملیات نصر۴ و تصرف ارتفاعات دوقلو، شهید علی غیوری‌زاده با تعدادی کم در برابر پاتک سنگین تیپ ۶۵ نیروی مخصوص عراق ایستادگی کرد و دشمن را عقب راند. او در اوج نبرد، وضوی شب گذشته‌اش را حفظ کرده بود و تنها دغدغه‌اش رسیدن آب برای تجدید وضو و اقامه نماز بود. این خاطره جلوه‌ای از ایمان، شجاعت و مصداق آیه «کم من فئة قلیلة غلبت» در زندگی شهید غیوری‌زاده است. خاطره‌ای از سردار الله نور نوراللهی در وصف شهید غیوری زاده برگرفته از کتاب یادمان غیرت منتشر می‌شود.

عاشقانه هایی از جنس توسل و تاسی؛ نگاهی دوباره به ارادت شهدا به حضرت فاطمه زهرا(س)

نوید شاهد: رویاهای صادقانه، احوالات معنوی و سلوک رزمندگان دوران دفاع مقدس در توسل و تاسی به مقام والای اهل بیت (ص) و به طور خاص ارادت عمیق و قلبی شهدا به حضرت زهرا(س)  جلوه گر است. خاطرات، روایت ها و نوشته هایی که حکایت از عشق، معرفت و پیوند آنان با ام ابیها (س) دارد. به مناسبت 20 جمادی الثانی ولادت حضرت فاطمه زهرا (س) و روز مادر نگاهی داریم به خاطراتی از ارادت و دلدادگی شهدا به حضرت زهرا سلام‌الله‌علیها.

خاطرات | خبر شهادتش را شنیدم، آرام بودم

«علی آمد خانه عکس محمد را ببرد که من گفتم: عکس را کجا می‌بری؟ گفت: محمد تصادف کرده است، اما وقتی حالت تعجب مرا دید، گفت: مجروح شده. گفتم: راستش را بگو. گفت: محمد شهید شده. خبر را که شنیدم خیلی آرام بودم، چون قبلاً خواب شهادتش را دیده بودم و آمادگی شنیدنش را داشتم! ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات شهید «محمدرضا قاقازانی» از زبان مادر این شهید بزرگوار است که تقدیم حضورتان می‌شود.
قسمت نخست خاطرات شهید «حسین شفیع‌زاده»

«حسین» در صحرای کربلا برای یاری امامش ماند

هم‌رزم شهید «حسین شفیع‌زاده» نقل می‌کند: «به حسین گفتم: بیا تو هم بریم! گفت: من نمی‌آم، تو برو! گفتم: حسین! اگر تو را نبرم، جواب مادرت را چه بدهم؟ گفت: اینجا صحرای کربلاست! باید باشم و امامم را یاری کنم!»
خاطره‌ای از شهید «شعبانعلی بهرامی» منتشر می‌شود

ایثار در سنگر

حاج حسن بهرامی برادر شهید «شعبانعلی بهرامی» نقل می‌کند: یکی از دوستان شهید گفت؛ من مسئولش بودم، در سنگر نشسته بودیم که ناگهان در حین حمله عراقی‌ها یک خمپاره هشت به سمت ما آمد. شهید مرا بغل و سپس به بیرون سنگر پرتاب کرد و خودش در آنجا ماند و به شیوه دردناکی به صورت شقه شدن به دو نیم شد و به درجه رفیع شهادت نائل آمد.
روایت لحظه شهادت حاج یادگار امیدی از زبان همرزمش، شهید مرتضی هلتی 

 حماسه‌ای در ارتفاعات کانی‌سخت

 هشتم آذر ۱۳۶۴، حاج یادگار امیدی در ارتفاعات کانی‌سخت با رشادت بی‌مانند دشمن را عقب راند و در نهایت به شهادت رسید. روایت شهید مرتضی هلتی نشان می‌دهد که او پیش از شهادت، فرمانده دشمن را نیز از پای درآورد و یادش الهام‌بخش همرزمان شد.

عهدی تا شهادت

پدر شهید عباس مقصودی نقل می کند: عباس با شهید صادق محمدی ارتباط نزدیکی داشت و تسبیح او را به یادگار نگه می‌داشت. در جبهه کردستان، از نیرو‌های دستۀ شهید محمد کرمی بود. مهمان‌نواز بود و رزمندگان را به خانه دعوت می‌کرد. یک بار از او پرسیدم: چرا در این سن به جبهه می‌روی؟ گفت: من و صادق عهد کرده‌ایم تا روز شهادت، جبهه را ترک نکنیم.
برگرفته از نامه‌های دانش‌آموزان به شهدا؛

شهدا برخاستند، مردانه با ستم جنگیدید

«شهدا برخاستند، مردانه با ستم جنگیدید و اینک تو‌ای اشک ببار تا چشمان همیشه در انتظار من که سنگینی یاد شما را به دوش می‌کشد، سبک‌تر شوند ...» ادامه این نامه را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
برگی از خاطرات؛

شهید «علی میوه‌‏چین» به علم و آموزش جوانان اهمیت می‌داد

«آخرین باری که داشتم از طریق قطار به جبهه‌ها اعزام می‌شدم، در ساکم را باز کرد تا ببیند کتاب‌هایم را برداشته‌ام یا نه، علی واقعاً به علم و آموزش جوانان اهمیت می‌داد و معتقد بود که جنگ یک روزی تمام خواهد شد و ما هستیم که باید آینده مملکت را بسازیم ...» ادامه این خاطره از شهید «علی میوه‌‏چین» را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
برگی از خاطرات اسارت آزادگان؛

روایتی از اسیر شدن سیدالاسرای ایران، شهید «لشگری»

«انتهای باند و رمپ پرواز را هدف قرار دادم، بمب‌هایم تمام شد. به سمت خاک خودمان گردش کردم. عراقی‌ها دیوار آتش تهیه دیده بودند و به محض رد شدن مورد اصابت قرار گرفتم ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات خواندنی خلبان سرلشکر شهید «حسین لشگری» است که تقدیم حضورتان می‌شود.
برگرفته از داستان طنز دفاع مقدس؛

بمیرم دخترم می‌ره خونه دوستش برای سعیدم گریه میکنه

«مادر با دیدن من بی نهایت خوشحال شد بغلم کرد و بوسید خبر تماس سعید را به من داد. بعد رو کرد به زن‌های همسایه که همه در حیاط ما جمع شده بودند گفت: بمیرم دخترم می‌ره خونه دوستش برای سعیدم گریه میکنه ...» آنچه می‌خوانید گزیده‌ای از داستان طنز دفاع مقدس است که تقدیم حضورتان می‌شود.
روایتی خواندنی از مادر شهید «فریدون روغنی»

فریدونم، خانه‌اش جبهه بود

«مینا مرادحاصلی»، مادر شهید فریدون روغنی، می‌گوید: «پسرم همیشه با غیرت و ایمان به خدا زندگی می‌کرد. حتی وقتی فرصتی برای خرید خانه داشت، گفت: خانه من جبهه است و سه روز بعد به شهادت رسید.»
برگی از خاطرات زنان امدادگر در دفاع مقدس؛

روایتی از اولین باری که روزه بر من واجب شد

«اولین بار که روزه بر من واجب شد تابستان بود. ما در وسط حیاط منزل خود یک حوض فیروزه‌ای رنگ داشتیم. من در ظهر‌های ماه رمضان از شدت گرما پاهایم را داخل آن می‌گذاشتم ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات «محبوبه ربانی‌ها» از زنان امدادگر استان قزوین در دوران هشت سال دفاع مقدس است که تقدیم حضورتان می‌شود.
خواهر شهید«علی‌اکبر صادقیان»؛

مادرم همیشه فرزندانش را با القاب زیبا خطاب می‌کرد

«مادرم همیشه فرزندانش را با القاب و الفاظ زیبا خطاب می‌کرد و پسوند و پیشوندهای خوب به ‌کار می‌برد؛ علی‌اکبر را هم علی یا اکبر صدا نمی‌کرد بلکه می‌گفت علی‌اکبر جان ...» آنچه می‌خوانید بخشی از خاطرات شهید «علی‌اکبر صادقیان» است که تقدیم حضورتان می‌شود.
برگی از خاطرات دفاع مقدس؛

بعد از دیدن خواب امام حسین(ع) به جبهه رفت و شهید شد

«چند ماه بعد یک شب خواب امام حسین(ع) را می‌بیند که محسن فرصت را از دست نده. او هم فردای آن روز ساختمان نیمه کاره‌اش را که مشغول ساختن آن بود رها کرده بود. حتی منتظر نمانده بود که ناهید از بویین‌زهرا برگردد مبادا اصرارش او را وسوسه کند و مانع رفتنش بشود. به جبهه رفت و مدتی بعد خبر شهادتش رسید ...» ادامه این خاطره را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.

مردی که سواری داد

«دختر و پسر کوچکم را یکی‌یکی روی پشت گرفت. چهار دست‌وپا توی اتاق راه می‌رفت و سواری می‌داد. این مرد خانه را پر از شادی بچه‌ها کرده بود. بچه‌های من که از داشتن پدر محروم بودند از این برخورد و فضایی که آقا محسن ایجاد کرده بود حسابی لذت بردند ...» ادامه این خاطره را در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
برگی از خاطرات دفاع مقدس؛

از بین بردن سیم خاردار با تانک

«فرمانده تیپ گفت حالا چه کار کنیم و چطور از سیم خاردار بگذریم گفتم سیم خاردار را ببندیم به تانک و بکشیم و ببریم. گفت فکر خوبی است به مطیعی گفتم و او هم قبول کرد. قبل از آن یک لودر فرستادیم که خاک زمین را برداشت و راه را باز کرد و رفت جلو ...» ادامه این خاطره را از رزمنده دفاع مقدس «ولی‌الله محمدی» در پایگاه اطلاع‌رسانی نوید شاهد استان قزوین بخوانید.
قسمت دوم خاطرات شهید «احمد فیروزبخت»

دیدی آخرش دیو رو بیرون کردیم!

برادر شهید «احمد فیروزبخت» نقل می‌کند: «شیرینی و عکس امام را در دستش گرفته بود و بین مردم پخش می‌کرد. تبریک می‌گفت تا رسید به من. گفت: داداش! مبارکت باشه، دیدی آخرش دیو رو بیرون کردیم.»
طراحی و تولید: ایران سامانه