تعداد بازدید: ۵۷
همسر شهید «حسن بارانی» نقل می‌کند: نفت خانه تمام شده بود. من و فرزندانم شب را در سرما به سر بردیم. در عالم خواب همسرم به دیدنمان آمد و گفت: نگران نباشید فردا برایتان نفت می‌آورم... در ادامه متن کامل این خاطره را می‌خوانید.

به گزارش نوید شاهد گلستان؛ شهید حسن بارانی از شهدای هشت سال دفاع مقدس است. دوم اسفند ۱۳۲۵در روستای خان ملک از توابع شهرستان زابل دیده به جهان گشود. پدرش رمضان و مادرش فرخ نام داشت. در حد خواندن و نوشتن سواد آموخت. کارگر شهرداری بود. سال ۱۳۴۹ ازدواج کرد و صاحب دو پسر و دو دختر شد. از سوی سپاه پاسداران در جبهه حضور یافت. سی و یکم شهریور ۱۳۶۵ در فاو عراق بر اثر اصابت ترکش به پهلو، شهید شد. پیکرش را در گلزار شهدای شهرستان کلاله به خاک سپردند.

 

ص

خاطره ای به نقل از همسر شهید بارانی

همسر شهید نقل می کند: مدتی بود همسرم شهید شده بود. زمستان بود برف سنگینی باریده بود و هوا به شدت سرد بود. سوخت ما تمام شده بود هر کجا که رفتم نتوانستم نفت تهیه کنم. 

شب شده بود چهار فرزندم از شدت سرما به خود می لرزیدند. اشک از چشمانم جاری شده بود. بیشتر از هر زمان دیگر نبود همسرم آزارم می داد. با همان چشمان تر سعی کردم هر چهار فرزندم را به آغوش بگیرم و خوابیدیم. در طول شب از شدت سرما چندین مرتبه از خواب پریدم. همان جا با همسرم راز و نیاز کردم و خوابیدم.

دم دمای صبح در خواب دیدم همسرم به دیدن ما آمده است و به سمت مخزن نفت می رود، رو به من کرد و گفت: خانم چرا نفت خانه تمام شده است به من چیزی نگفتی؟ رو به او کردم و گفتم نمی خواستم ناراحت شوی. در حالی که به سوی من می آمد، گفت: نگران نباش فردا برایت نفت می آورم. 

صبح روز بعد از طرف دهیاری به دیدن ما آمدند و جویای احوالمان شدند و از کسری های زندگیمان خبر گرفتند. وقتی متوجه شدند دیشب را من به اتفاق فرزندانمان در سرما خوابیده ایم، خیلی ناراحت شدند فورا برایمان نفت تهیه کردند.

وقتی با فرزندانم دور چراغ نفتی نشسته بودیم و خودمان را گرم می کردیم. یاد خواب دیشب افتادم و با خود گفتم حقیقتا که شهیدان زنده هستند.

 

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
مطالب برگزیده استان ها
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده